چاپ هفتم كتاب «چشم روشنی» به همراه پویش مطالعاتی شمسه با جوایز میلیونی از سوی نشر شهید كاظمی روانه بازار كتاب شد.
«چشم روشنی»؛ روایت داستانی خانم طالبی از زندگی جانباز شهید؛ سید جواد كمال میباشد. عاشقانههایی كه در این كتاب با زبان داستان، حال و روز همسران جانباز را روایت میكند و تصویری متفاوت را از این قهرمانان ملی نشان میدهد. كتاب كه در آن میتوان طعم عشق را چشید. روایتی از زندگی سراسر صبر و استقامت یك همسر شهید كه الگوی خود را عقیله بنی هاشم قرار داده است.
در بخشی از كتاب میخوانیم: تازه داشتیم طعم شیرین زندگی را مزه مزه میكردیم، كه سردردهای شبانه سید جواد شروع شد. شبها شبیه آدمهای مسموم، سرش را بین دستانش میگرفت و با صورت مچاله، از درد به خودش میپیچید و ناله میكرد. دل درد و حالت تهوع هم داشت. یك شب آنقدر دردش شدید شد، كه فرصت نداد بروم پدرم را خبر كنم. با اینكه با هم یك كوچه بیشتر فاصله نداشتیم. مدام تكرار میكرد: «همین همسایه روبرویی! همین همسایه روبرویی!» ما تازه رفته بودیم توی آن كوچه، آن هم نصف شب، اصلاً دلم نمیخواست زنگ همسایه روبرویی را بزنم. داشتم دست دست میكردم كه توی آن اوضاع چه كنم. لیوان آب را دادم دستش؛ «حالا یه دونه قرص بخور شاید خوبشی.» خیلی عصبانی سرم داد زد: «میگم بروووو.». چند بار دكمه زنگ را فشار دادم تا بالاخره در را باز كردند. «همسایه روبرویی هستم. آقای ما خیلی حالش بد هست، میرسونیدش بیمارستان؟!» آن شب با آمپول مُسكن آرام گرفت. ولی توی همان هفته سه بار این درد سراغش آمد.
همان اول زندگی فهمیدم به اندازه فامیلهایم او دوست و آشنا دارد. با اینكه آن زمان بیست و چهار پنج سال بیشتر نداشت، هر شب مهمان داشتیم. برایمان كادوی عروسی میآوردند. یك شب كه مادرم آنجا بود، گفت كه زشته مهمانها شام نخورده بروند، نگهشان دارید. مادر رفت سراغ مرغ پختن، من هم با اعتماد به نفس رفتم سراغ برنج و قابلمه. پلویی پختم كه توی تاریخ ثبت شد. دانههای برنج طوری به هم چسبیده بود كه مثل كیك قالبی از قابلمه بیرون آمد. وقتی دیس پلو را سر سفره گذاشتیم. سید جواد مثل قطعههای كیك پلوی شفته شده را میگذاشت توی بشقاب مهمانها و با خنده میگفت: «به هر نیتی دوست دارید این پلو را بخورید، به نیت آش، كیك یا …» همه خندیدند. خودم خندهام گرفته بود. به خاطر این قضیه هیچ وقت سرزنش نشدم از بس كه با همه خرابكاریهایم تشویقم میكرد.
حرف یكی دو روز نبود، ماجرای یك عمر بود. فكرش را هم نكن كه سید جواد یك جا بشیند و دست روی دست بگذارد. انگار ساخته بودنش برای اینكه چشم همه را روشن كند، از بس كه دلش روشن بود.
چاپ هفتم كتاب چشم روشنی؛ روایت داستانی زندگی جانباز شهید؛ سید جواد كمال از زبان همسر به قلم كوثر لك در قطع رقعی و 170 صفحه توسط انتشارات شهید كاظمی منتشر شد
منبع: مهر