زبان گل ها

ویكتوریا جونز، دختر 18 ساله ای است كه تاكنون 32 بار زندگی فرزند خواندگی را تجربه كرده است.در ادامه او او با گلها روبرو می شود! و به این امید كه دیگران بدانند هر گل، سمبل چیست و احساسش را دریابند در یك گل فروشی مشغول به كار می شود.

1398/05/13
|
14:01

كتاب زبان گل ها نوشته ونسا دیفن باخ است كه تا كنون به بیش از 40 زبان ترجمه شده است.
از همان اول كه كتاب را شروع می كنید، نثر روان و خودمانی نویسنده شما را جذب می كند. نه چنان است كه از خواندن كلافه شده و لغتنامه در دست بگیرید و نه طوری كه دیگر نتوان آن را نوشته ادبی نامید.
ونسا دیفن باخ خیلی خوب توانسته احساسات ویكتوریا را به خواننده القا كند، چنان كه می توان تمام صحنه ها را در ذهن تصور كرد و خود را به جای ویكتوریا گذاشت.


ویكتوریا جونز، دختر 18 ساله ای است كه تاكنون 32 بار زندگی فرزند خواندگی را تجربه كرده است.
او كه دختری عصیانگر است با خروج از خانه های گروهی، باید یك تنه و تنها با زندگی روبرو شود.
در ادامه او او با گلها روبرو می شود! و به این امید كه دیگران بدانند هر گل، سمبل چیست و احساسش را دریابند در یك گل فروشی مشغول به كار می شود.
ویكتوریا جایی برای رفتن ندارد و در یك پارگ عمومی میخوابد، جایی كه از گیاهان، باغ كوچكی برای خود درست كرده است.
خیلی زود گلفروشی محلی، استعدادهای او را كشف و ویكتوریا متوجه میشود، موهبت كمك به دیگران از طریق انتخاب گل ها را دارد.
در این میان، فروشنده ای مرموز در بازار گل، جواب سوال های ویكتوریا و راز دردناكی از گذشته اش را می داند و…

شخصیت ها ایده آل و همه چیز تمام نیستند بلكه واقعی اند و داستان هم غم دارد و هم شادی، هم سعادت و هم مشقت.

محال است كه این كتاب را بخوانید و در قسمتی از آن احساس خستگی به شما دست دهد. شما شیفته تك تك قضایای این داستان می شوید و هر چه جلوتر بروید بیشتر مشتاق خواندن خواهید شد.

بخش هایی از متن این رمان را در زیر بخوانید:
كلمات مردیث را در خانه گروهی و هزاران بار قبل از آن به یاد آوردم “تو باید آن را بخواهی.” او بارها و بارها گفته بود، تو باید بخواهی یك دختر، یك خواهر، یك دوست، یك دانش آموز باشی. من هیچ كدام از آن ها -قول ها، تعهدها یا رشوه هایی را كه برای متقاعد كردنم می داد- نمی خواستم. ولی ناگهان دانستم می خواهم یك گلفروش باشم. می خواستم زندگی ام را با انتخاب گل برای غریبه ها بگذرانم. دوست داشتم روز هایم را به طور یكنواخت در سرمای مغازه جادار و باز و بسته كردن صندوق مغازه بگذرانم.

او گفت: نه. آنها را دوست دارم ولى تنها براى چند دقیقه مى توانم تحمل شان كنم. مادرم همیشه به شوخى مى گوید كه من ژن هاى مادرى را از او به ارث نبرده ام. پرسیدم: ژن مادرى دیگر چیست؟ مى دانى، آن بخش از ساختار زیستى كه سبب مى شود زن ها هنگامى كه كودكى را در خیابان مى بینند قربان صدقه اش بروند. من هرگز اینطور نبوده ام.

هنگامی كه به چشم های الیزابت نگاه كردم صورتش پر از احساس بود. نمی توانستم بگویم می خندد یا گریه می كند. مرا به سمت خودش كشید،ساعدش در زیر بغلم و دست هایش روی سینه ام قرار داشت و به دنده هایم فشار وارد می كرد. گفت: عزیزم نگاه كن. كلماتش درآن لحظه حقیقت را بیان می كردند حس مبهمی از نوجوان بودن داشتم، حتی حس یك بچه ی تازه متولد شده،محكم بغلش كردم و درآغوشش آرام گرفتم. گویی سال هایی ك تا آن روز زندگی كرده بودم متعلق به شخص دیگری بود، دختری ك پیش از این وجود نداشت. دختر در آیینه جایگزین آن دخترشده بود.

بینی ام تنها چند سانت از گلبرگ هایش فاصله داشت. پامچال عطر تندی دارد خیلی شیرین و شبیه عطر بعضی از مادرهاست.
نامه اش را به صورت چهارگوش كوچكى تا كرده و در لباسم جا دادم تا همه ى بعد از ظهر هنگام كار كردن در كنار مارلنا با پوستم تماس داشته باشد. نوشته بود: من ناامیدت كردم. من هم متاسفم. براى همیشه. و در پایان درست بالاى اسمش نوشته بود:خواهش مى كنم، خواهش مى كنم، به خانه برگرد.

بخشش آشكاری در چشم هایش بود و عشق بدون سانسورش مرا وحشت زده كرد. همانند گرانت، دخترم سزاوار چیزی بیشتر از آنچه من می توانستم به او بدهم بود. می خواستم او به راحتی بخندد و بدون ترس عشق بورزد. ولی من نمی توانستم این ها را به او بدهم. نمی توانستم چیزی را كه نداشتم به او بدهم. تنها مسئله قبل از آنكه تلخی من كمال او را لكه دار كند، زمان بود. من به هر كسی كه می شناختم آسیب رسانده بودم ناامیدانه می خواستم او را از خطر دختر من بودن خفظ كنم.

دسترسی سریع