این داستان درون یك رستوران لوكس بهوقوع میپیوندد؛ جایی كه قشری مرفه و بیدغدغه نشسته و در حال وقتگذرانی و بلعیدن غذاهای رنگیناند؛ در حالیكه در بیرون رستوران و پشت پنجره، پسرك كوچك بینوایی ایستاده و داخل را تماشا میكند... .
درباره نویسنده : ویلیام سارویان رماننویس، نمایشنامهنویس، ارمنی-آمریكایی بود. وی جایزه پولیتزر برای نمایشنامه در سال 1940 به وی اعطا شد و برای اقتباس سینمایی از روی رمان كمدی انسانی وی برنده جایزه اسكار بهترین داستان در سال 1943 شد.
داستان كوتاه «زمان نبوغ»، اثری از این نویسنده است .
این داستان درون یك رستوران لوكس بهوقوع میپیوندد؛ جایی كه قشری مرفه و بیدغدغه نشسته و در حال وقتگذرانی و بلعیدن غذاهای رنگیناند؛ در حالیكه در بیرون رستوران و پشت پنجره، پسرك كوچك بینوایی ایستاده و داخل را تماشا میكند... .
سارویان یكی از برجستهترین شخصیتهای ادبی قرن بیستم میلادی به شمار می رود .
وی در سال 1940، مجموعه داستان كوتاه «اسم من آرام است» را منتشر ساخت كه براساس تجربیات وی بهعنوان یك مهاجر ارمنی نوشته شده بود. سارویان خاطرات و نوشتههای بسیاری منتشر كرد كه شامل تجربیات او از ملاقات با افرادی همچون جورج برنارد شاو و چارلی چاپلین بودند. از این نویسنده می توان به آثار زیر اشاره كرد :
كمدی انسانی (1943)
ببر تریسی (1951)
دم و بازدم (1936)
ماجراهای وزلی جكسون (1946)
قتل بیگناهان (نمایشنامه، 1952)
مردم زیبا (نمایشنامه، 1941)
سارویان، داستاننویس صاحبسبك آمریكایی، در داستان نمادین زمان نبوغ، نظام سرمایهداری (اعیان داخل رستوران) و فقر س(پسربچه) را در كنار هم قرار داده است. سارویان یك مدرنیست است و در نوشتههایش، جایی برای قالبها و چارچوبهای نتی داستاننویسی وجود ندارد. او از قوانین خاص خودش پیروی میكند.
زمان نبوغ، داستان سادهای است كه جهانبینی منحصربهفرد ویلیام سارویان را بهخوبی نمایان میكند. كودكان در بسیاری از داستانهای سارویان، نقش پررنگی را ایفا میكنند؛ در داستان زمان نبوغ نیز چنین است. در داستان زمان نبوغ، شاهد پسربچهای فقیر هستیم كه اعیان داخل رستوران، به آسانی او را «دیگری» میپندارند و بیتوجه به او، به زندگی پر زرق و برقشان ادامه میدهند.
كودكی عادی، كه سهمش از غذاهای خوشمزه و رنگین رستوران و لباسهای قشنگ مردم نشسته در داخل آن، تنها نگاهی از پشت پنجره است. نگاهی به جهانی كه اگرچه در چند قدمی اوست، درواقع، فرسخها با او فاصله دارد. كودكی عادی، كه از توانایی خاصی برخوردار است... .
بخش هایی از كتب « زمان نبوغ » را در زیر بخوانید :
...«میخواستند تنها باشند. او هم میدانست اما خیلی در نظرش دور از نزاكت نمینمود كه سرزده برود و سر میزشان بنشیند. فكر میكرد نشستن در كنار آنها برای خودشان هم فایدههایی دارد. تازه پس از خوردن شام میتوانستند بروند پی كارشان. قرار نبود كه خیلی با هم باشند. بههرحال، قبول كردند و گفتند كه مانعی ندارد.
خیلی خوب آنها را نمیشناخت؛ اما همین كه میدانست كی هستند و اوضاعشان چطور است، كافی بود. موقعی كه رسید، پشت یك میز سهنفره نشسته بودند و داشتند غذای سوم از دیس سوم سفارششان را میخوردند. به آنها ملحق شد و به پیشخدمت گفت كه از همان غذا برای او هم بیاورد. خب، حالا حداقل از نظر غذاخوردن با هم همراه شده بودند.
هرسه شامشان را تقریبا با هم تمام كردند. در بین شام، كلی حرف زد. میدانست كه آن دو نفر هم مثل بقیه، نظر خوشی به او ندارند و بهچشم آدمی كه بفهمی نفهمی عقلش پارهسنگ برمیدارد، به او نگاه میكنند. اما واقعیت اینكه، برای آدمی مثل او، این چیزها اصلا نمیتوانست مهم باشد.
طرف نویسنده بود و بههمراه دخترش آمده بود. دختر هم دانشجوی هنر بود. بههرحال آنقدر از آداب بو برده بود كه بفهمد در چنین شرایطی، اول باید از داستانهای نویسنده سوال كند و بعد از كارهای هنری دخترش. این كار را كرد، اما خیلی زود كل بحث را به خودش اختصاص داد.
همهچیز آرام و خیلی عادی بهنظر میرسید. اما از روی تجربهی این مدت، میدانست كه تا مدتی بعد باید شاهد اتفاقها و بلكه نمایشهایی در اطراف خودش باشد. واقعیت هم این بود كه آمده بود همانها را تماشا كند».
«آنها به اندازه دو میز با پنجرهی رو به خیابان فاصله داشتند. پسركی خیابانی، نه یا ده ساله، با لباسهای كهنه به سمت پنجره آمد و سه چهار دقیقه صاف و بدون پلكزدن به داخل رستوران خیره شد. مرد با خودش گفت یا عیسی مسیح! باز این پسره! نگاهش رو ببین. مثل همیشه. چه تنفری! مثل همیشه گرسنه است و حالا اومده زل زده تا ببینه كه ما چه جوری شكمبههامون رو پر میكنیم! من میدونم... حتم دارم... اون میخواد نویسنده بشه.»...