ساعت دیواری را نگاه میكنم. 12:50 است برای همین غذا خوردنم را تمام میكنم و بشقاب را میبرم توی آشپزخانه. الن آنجاست و دارد سفارشی را عوض میكند، یك دقیقهای دربارهی درخواستنامهی كری حرف میزنیم.
درباره ی نویسنده : ران راش، شاعر و داستاننویس آمریكایی، در سال 1953 در كارولینای جنوبی به دنیا آمد. او در سال 1994 اولین مجموعهداستان خود را منتشر كرد و از آن پس چند مجموعهشعر و داستان كوتاه و چهار رمان نوشته و چاپ كرده است.
او در سالهای 2011، 2012 و 2013 بهترتیب یك مجموعهشعر، یك رمان و یك مجموعهداستان منتشر كرد. از جوایزی كه این نویسنده دریافت كرده میتوان به جایزه شروود اندرسون، جایزه ادبی ناولو، جایزه ودرفورد برای بهترین رمان سال و چندین و چند جایزه دیگر اشاره كرد. او همچنین دو بار موفق به كسب جایزه اُ. هنری شده است.
داستان كوتاه « بیست و شش روز » اثری از این نویسنده را در زیر بخوانید .
كار جارو زدن پلههای جلویی را كه تمام میكنم ساعت نزدیك دوازده و نیم است، برای همین میروم تو، جارو و خاكانداز را میگذارم سر جایشان و در كمد را قفل میكنم. توی سالن یك آگهی برای تلفن اضطراری هست و زیرش هم یك برگهی ثبتنام. پروفسور واردلا برای جمعه داوطلب شده، همان شب همیشگیاش. از كرامر هال بیرون میروم و قدم به روزی از روزهای ماه نوامبر میگذارم، روزی گرمتر و آفتابیتر از آن چیزی كه معمولاً در این كوهها نصیب آدم میشود. برج ساعت زنگ میزند. در ذهنم عقربههای فلزی سنگین را ده و نیم ساعت جلوتر میبرم. كِری الان خواب است.
دانشجوها جلوی دستگاه خودپرداز كارتهای بانكیشان را مثل بلیتهای برنده بیرون میآورند. احتمالاً هیچكدامشان تا حالا به این فكر نكردهاند كه وقتی سر كلاس هستند یا بسكتبال تماشا میكنند، بمبهای دستساز بچههای همسن و سال آنها را میتركاند. دوباره به این موضوع فكر میكنم كه اگر هنوز هم سربازی اجباری وجود داشت، به افغانستان حمله نمیكردیم. مطمئناً اگر فرزندان همه دست آخر سر از آنجا درمیآوردند اوضاع خیلی فرق میكرد. یك عوضی توی تلویزیون گفت فقط یك مشت پشتكوهی احمق هستند مشغول جنگی احمقانه. انگار كری و بقیه اهمیتی ندارند. یك وقتهایی دلم میخواهد یقهی دانشجویی را بگیرم و بگویم نمیدانی چه بخت و اقبالی نصیبت شده، یا به خودم میگویم بیشتر از آن چه كه پدر و مادرم برای من انجام دادهاند، من در حق دخترم كردهام. این كار راحتتر از این است كه فكر و خیال بزند به سرم كه اگر سالها پیش جاهطلبی بیشتری داشتم و در بلو ریج تِك مجوز یا مدرك جوشكاری گرفته بودم و پول بیشتری درآورده بودم، كری به آنجا نمیرفت.
از خیابانی كه فضای دانشگاه را از شهر جدا میكند رد میشوم و میروم به غذاخوری كرافورد. پروفسور واردلا به همراه پروفسور ماهر و پروفسور لوكاس كه در كرامر هال هم دفتر دارند، سر میزی نشستهاند. پشت پیشخان كه مینشینم الن سریع بشقابم را میآورد. قبلاً حاضرش كرده، چون فقط نیم ساعت برای ناهار وقت دارم. مجانی غذا میخورم، و این مزیتی است، مثل دكتر بلانتون كه میگذارد از كامپیوترش استفاده كنیم. الن برایم آیس تی میریزد و چاقو و چنگال و دستمال بهم میدهد.
از آن جا كه لبخند پیشخدمتگونهی الن بیرمق است، میپرسم:«صبح چنگی به دل نزده؟»
جواب میدهد:«خوب بود.» سری به سمت پروفسورها تكان میدهد و آرامتر حرف میزند. «همون خانم مو مشكیه اون حرف رو زد، نه؟»
میگویم:«آره. اما چیزی تو دلش نبود.»
الن میگوید:«وقتی اومدن، به سرم زد اصلاً چیزی جلوشون نذارم.»
میگویم:«میدونی كه زیاد كار خیر انجام میده.»
الن جواب میدهد:«بازم دلیل نمیشه اون حرف رو بزنه.» بعد پارچ آب و چای را از روی پیشخان برمیدارد.
به آینه نگاه میكنم و در همین حال الن مشغول پر كردن لیوانها میشود و صحبتهایی میكند، البته به جز سر میز پروفسور واردلا. وقتی از میز آنها میگذرد چشمهایش را بالا میبرد تا احیاناً اگر چیزی هم بخواهند متوجه نشود. نباید حرفی را كه پروفسور زده بود به او میگفتم، یا نباید با نشان دادن او در پاركینگ اوضاع را بدتر میكردم. الن زنی است كه هر مردی آرزویش را دارد، اما كینهای است.
ساعت دیواری را نگاه میكنم. 12:50 است برای همین غذا خوردنم را تمام میكنم و بشقاب را میبرم توی آشپزخانه. الن آنجاست و دارد سفارشی را عوض میكند، یك دقیقهای دربارهی درخواستنامهی كری حرف میزنیم. برمیگردم و میبینم پروفسورها دارند میروند بیرون، در حالی كه كولهپشتیهایی از شانههایشان آویزان است. یك اسكناس یك دلاری روی میز است. تا كرامر هال پشت سرشان میروم. یكی نزدیك در ورودی نوشیدنی ریخته و تكههای یخ مثل تاس كفِ زمین پخش شدهاند. جلوی در ورودی یك تابلوی تاشوی زردرنگ احتیاط هست كه برش میدارم و نصبش میكنم. از راهرو پایین میروم تا تی و سطلم را بردارم كه میشنوم یكی صدایم میزند. پروفسور كوروویچ دم در دفترش ایستاده و یك بغل كتاب دستش است.
میگوید:«میخوام اینها رو بدم به كری.»
ازش تشكر میكنم و میگذارمشان توی قفسهی كمد، بغل حولههای كاغذی و داروهای ضدعفونی. سطل را روی سینك ظرفشویی میگذارم و پرش میكنم، تویش لیزول میریزم و میروم ته راهرو. درِ دفتر پروفسور واردلا باز است اما تنهاست. یاد یك ماه پیش میافتم كه پروفسور كوروویچ چند تا كتاب بهم داد كه بدهم دست كری. از ته راهرو كه آمدم، پروفسور واردلا توی دفترش بود و با پروفسور ماهر صحبت میكرد. نادیا متوجه نیست كه اون میره كتابها رو میفروشه، به هر حال دستفروشی بهتر از توالت تمیز كردنه.
سالن را تی میكشم و تابلوی احتیاط را میگذارم سر جایش. جارو و خاكاندازم را برمیدارم و پلهها را جارو میزنم، بعد سطل آشغال دستشویی را خالی میكنم و توالتها و روشوییها را تمیز میكنم. زنگ ساعت 3:30 كه میخورد، آخرین كلاسها هم خالی میشوند، برای همین تویشان را جارو میزنم. از آن جا كه فردا تعطیل است، بیشتر دانشجوها رفتهاند خانه. شاهكلیدم را درمیآورم و سطل آشغالهای كلاسها را خالی میكنم. به دفتر پروفسور كوروویچ كه میرسم چراغش هنوز روشن است. تازه از همین ماه اوت گذشته به این دانشكده آمده و كل خانوادهاش اوكراین است. گاهی وقتها با هم دربارهی سختیِ جدا ماندن از عزیزان صحبت میكنیم.
در میزنم و او میگوید بروم تو.
میپرسد:«كری چطوره؟» قسمت اول این اسم را كشیدهتر از قسمت دومش به زبان میآورد.
بهش میگویم:«حالش خوبه.»
«كمتر از یه ماه شده، نه؟»
سطل آشغالش را كه خالی میكنم به علامت مثبت سر تكان میدهم.
پروفسور كوروویچ میگوید:«زیاد نیست.» و لبخند میزند.
حال خانوادهاش را جویا میشوم. بهم میگوید مادرش از بیمارستان مرخص شده و رفته خانه و من بهش میگویم از شنیدنش خوشحالم. دوباره بابت كتابها ازش تشكر میكنم و در را میبندم. وقتی مرتب كردن كل دفترها را تمام میكنم ساعت راهرو 4:20 را نشان میدهد. دستشوییها را برای آخرین مرتبه چك میكنم و برای بیرون رفتن كارت میزنم.
الن یادداشتی زیر برفپاككن ماشینم گذاشته و نوشته تا ساعت پنج سر كار است. به سرم میزند بروم كافه و یك فنجان قهوه بخورم اما تصمیم میگیرم توی وانت منتظر بمانم. گاهی وقتها از توی سطل آشغالها مجلهای پیدا میكنم تا به خانه ببرم اما حالا كه چنین چیزی ندارم به كتابهایی كه پروفسور كوروویچ بهم داده نگاهی میاندازم. سه تایشان دربارهی تدریس است اما یكیشان اسمش هست گزیده داستانهای آنتون چخوف. بازش میكنم و داستانی را میخوانم دربارهی مردی كه بچهاش مرده. او سعی میكند به بقیه بگوید چه اتفاقی افتاده اما هیچكس دلش نمیخواهد حرفش را بشنود، برای همین دست آخر قضیه را برای اسبش تعریف میكند. شاید فكر كنید چنین داستانی سانتیمانتال است، و شاید به نظر بعضیها هم اینطور باشد، اما وقتی الن سوار وانت میشود ازم میپرسد حالم خوب است یا نه. میگوید انگار گریه كردهام.
قبل از این كه بتوانم جوابش را بدهم، الن دستهایش را میبرد جلوی دهانش.
سریع میگویم:«كری حالش خوبه. فكر كنم حساسیتی چیزی باشه.»
دستهای الن برمیگردد روی دامنش اما حالا دیگر درهم چفتاند، انگار كه در حال دعا كردن باشد. شاید هم دارد دعا میكند.
دوباره میگویم:«كری حالش خوبه.»
از پاركینگ كه درمیآیم الن میگوید:«وقتی این همه طولش داده انگار آدم خیالش راحتتر میشه. اما هر چی به موعد برگشتنش به خونه نزدیكتر میشیم، من بیشتر ترس برم میداره.»
دستم را میگذارم روی شانهاش و بهش میگویم همهچیز درست میشود. از جلوی محوطه كه رد میشویم، جفتمان به ساعت نگاه میكنیم.
الن میگوید:«یه عده زودتر از وقت مقرر اومدن واسه شام و الكس ازم خواست بمونم.»
میگویم:«سر وقت میرسیم.»
«فقط با انعام، نه دلار اضافه به جیب زدم.»
میگویم:«خوبه.» و لبخند میزنم. «لابد به بقیه بهتر سرویس دادی تا اون چند نفری كه سر ناهار دیدمشون.»
پشت خط عابر پیاده نگه میدارم و یك عده دانشجو از جلویمان رد میشوند.
الن میگوید:«الكس دربارهی اون قضیه یه چیزی بهم گفت.»
«شكایت میكنن؟»
«نه، ولی الكس چیز زیادی از دست نمیده.»
الن با سر به كتابهای بینمان اشاره میكند.
«پروفسور كوروویچ باز هم بهمون كتاب داد؟»
میگویم:«آره، یادم بنداز به كری بگم.»
از بابت چراغها شانس میآوریم، سه چراغ سبز و یك چراغ قرمز، اما همین كه از تابلوی محدودهی شهر خارج میشویم ماشینی بغلمان فسفسكنان حركت میكند و پشتش گیر میافتم. جاده پیچ دارد و راننده در محدودهی سرعت مجاز پنجاه و پنج تا، با سی تا سرعت میرود. دو مایل دیگر جاده مستقیم میشود و میتوانم بگذرم. وقتی به محوطهی پاركینگی میرسیم كه رویش نوشته شده پاركینگ بیماران، دیگر دیرمان شده اما ماشین دكتر بلانتون هنوز بیرون است. با عجله میرویم تو و من بهش میگویم بابت تاخیر متاسفم.
میگوید:«نگرانش نباش. خوشحالم كه به تماستون میرسین.»
با سر به كف اتاق انتظار اشاره میكند. لكهی قرمزی به بزرگی لاستیك تراكتور رویش دیده میشود.
«امروز صبح نزدیك بود یه چوببر دستش قطع بشه. من و تونیا بیشترش رو تمیز كردیم اما كف اتاق به یه شستوشوی حسابی نیاز داره.»
میگویم:«بله، قربان.» و به ساعت نگاه میكنم.
دكتر بلانتون میگوید:«واسه كار اضافهی كف اتاق پنج دلار بیشتر گذاشتم.» و سوئیچش را درمیآورد. «به كری بگو مردی كه اون رو به این دنیا آورده میگه مواظب باشه، این دستور پزشكه.»
الن میگه:«بهش میگیم.»
دكتر بلانتون میرود و الن داخل میشود تا مطمئن شود دوربین اسكایپ كار میكند و چت برقرار است یا نه. من میروم انبار و توی سطل آب میریزم، بعد سفیدكننده اضافه میكنم و میگذارمش توی سالن. وقتش است كری زنگ بزند برای همین میروم توی دفتر دكتر بلانتون. الن روی صندلی نشسته و من هم میروم پشت سرش میایستم. باكس كه بالا میآید، الن روی گزینهی «پاسخ» كلیك میكند. كری روی صفحه ظاهر میشود و همهچیز مثل دفعههای قبل است، چون آن بخش از وجود من و الن كه كل روز دلشوره داشته، دست آخر میتواند راحتمان بگذارد.
چون آنجا به همین زودی روز شكرگزاری از راه رسیده، الن میپرسد آنها ناهار بوقلمون و چاشنی دارند یا نه، و كری میگوید آره اما مزهاش اصلاً به پای بوقلمونهایی كه الن درست میكند نمیرسد. وقتی میپرسم اوضاع چطور است، كری مثل همیشه میگوید خوب است، و بهمان میگوید تا دو روز دیگر برمیگردد بیرون. الن از پسری میپرسد كه توی واحد آنهاست و بمب زخمیاش كرده، و كری میگوید او پایش را از دست داده اما دكترها بینایی یك چشمش را حفظ كردهاند.
چند لحظهای هیچكس چیزی نمیگوید، چون همهمان میدانیم ممكن بود دیروز كری توی آن جیپ جنگی باشد. الن از مدرسه خبر میگیرد. كری میگوید رئیس آموزش و پرورش ایالت كارولینای شمالی هزینههای تحصیل را با بورسیهی دانشكده جور میكند. میگوید خیلی كمكحال بودهاند. قضیهی كتابها را بهش میگویم و كری میگوید معلوم است، از پروفسور كوروویچ تشكر كن.
شاید به خاطر ماتی تصویر است كه یك لحظه چیزی در صورت كری میبینم كه من را یاد زمان نوزادیاش میاندازد، بعد چیز دیگری وقتی كلاس اول بود را به یادم میآورد و بعد دورهی دبیرستانش را. انگار كوچكترین سوسو یا تغییر باعث میشود یكیشان بیشتر از بقیه نمایان شود. بعد متوجه میشوم كه قضیه این نیست. تمام آن صورتهای مختلف درون خودم هستند، نه روی صفحه، و من بیاختیار به این فكر میكنم كه اگر تك تك آنها را به یاد بیاورم، اگر به اندازهی كافی كری زندهی درونم را به یاد بیاورم میتوانم آن بخش مردهاش را در امان نگه دارم یا نه.
مدتی دیگر میمانیم، حرف مهمی نمیزنیم، اما موضوع حرفمان به اندازهی دیدن كری و شنیدن صدایش و این كه میدانیم یك شبانهروز دیگر سالم مانده است، اهمیت ندارد. بعد، دفتر را تمیز میكنیم، و اتاق انتظار را آخر از همه تی میكشیم. لكههای خون هم كار محسوب میشود. چهار دست و پا میشویم، و لینولئوم را چنان محكم میمالیم كه انگار سعی داریم آن را بِكَنیم.
دست آخر كارمان تمام میشود و الن دو اسكناس بیست دلاری و آن پنج دلاری اضافه را از روی میز پذیرش برمیدارد. پولی كه از دكتر بلانتون میگیریم میرود توی پاكت و روزی كه كری بیاید خانه این پاكت را میدهیم بهش. حدود دو هزار دلار میشود و برای كمك به او در دانشكده كافی است. در راه برگشت به خانه رادیو را روشن میكنم. ایستگاهی است كه من و الن دوستش داریم چون كلی آهنگ پخش میكند كه موقع قرارهای عاشقانهمان شنیده بودیمشان، آهنگهایی كه وقتی همسن و سال كری بودیم بهشان گوش میكردیم.
چند تا از مغازهها از همین حالا دكور كریسمسیشان را به پا كردهاند و موقع رد شدن ما چهرهی شهر را نورانی میكنند. وقتی منتظرم چراغ سبز شود، به الن فكر میكنم كه گفته بود هر چی به روز آمدن كری به خانه نزدیكتر میشویم بیشتر میترسم. انگار كری آنقدر خوششانس بوده كه موعد خوششانسی تمام شده. بیاختیار فكر میكنم هنوز ممكن است بهمان زنگ بزنند و بگویند كری صدمه دیده. یا حتی بدتر، سربازی كلاهبهدست بیاید سراغمان.
چراغ سبز میشود و من از برج ساعت میگذرم و پشتبندش از كرامر هال. پنجرههای دفتر تاریك است، اما در مركز دانشجویان چراغهایی روشن است. بعضی از دانشجوها تعطیلات به خانه نمیروند، به همین خاطر كسی در شهر كنار تلفنی نشسته و برای زنگ خوردنش آماده است. به زنی فكر میكنم كه صدمه دیده و میترسد چنین تماسی برقرار كند، و به مردی كه آنجا خواهد بود تا صدای او را بشنود.