گردانه قرعهكشی سالها پیش گم شده بود. جعبه مشكی رنگی كه الان برای اینكار استفاده میشد بسیار قدیمی بود. حتی از آقای وارنر -پیرترین مرد شهر– هم قدیمیتر بود. آقای سامرز بارها از مردم دهكده خواسته بود كه جعبهای نو تهیه كنند ولی ....
درباره ی نویسنده : شرلی جكسون (14 دسامبر1916- 8 آگوست 1965) یكی از نویسندگان و رماننویسان امریكایی در ژانر وحشت و داستانهای مرموزانه بود كه در زمان زندگیاش بسیار معروف بود. در سالهای اخیر كارهای او دوباره مورد توجه منتقدان قرار گرفته است. بیشترین معروفیت او به خاطر داستان قرعهكشی (لاتاری) است كه به آداب و رسوم نادرست روستایی در شهرهای كوچك امریكای آن زمان اشاره دارد.
داستان كوتاه « قرعه كشی » ( لاتاری ) اثری از این نویسنده را در زیر می خوانید .
صبح روز بیست و هفتم ژوئن هوا صاف و آفتابی بود و آفتاب دلپذیر پاییزی همه جا را گرم میكرد؛ گلها شكفته بودند و علفها كاملاً سبز بودند. مردم دهكده كم كم دور میدانی كه بین دفتر پست و بانك بود جمع شدند.
ساعت حدود ده صبح بود. در بعضی از شهرها كه مردم بیشتری در قرعهكشی شركت میكردند مراسم در دو روز و در دوم ژوئن برگزار میشد. اما در این دهكده كه حدود سیصد نفر در آن زندگی میكردند، برگزاری مراسم كمتر از دو ساعت طول میكشید، به همین خاطر آنها میتوانستند مراسم را از ساعت ده آغاز كنند تا مردم دهكده بتوانند برای صرف ناهار به خانههایشان بروند.
معلوم است كه بچهها اول از همه آمدند. تعطیلات تابستانی مدارس بتازگی تمام شده بود و اكثر بچهها احساس آزادی بیشتری میكردند. آنها دوست داشتند كمی زودتر به میدان بیایند تا دور هم جمع شوند و راجع به كلاس و مدرسه و معلم و كتاب و تنبیه و... با هم صحبت كنند. بابی مارتین جیبهایش را پر از سنگ كرده بود و بقیه پسرها خیلی زود مثل او سنگهای صاف و گرد را جمع كردند. بابی و هری جونز و دیكی دلاكروكس "كه مردم دهكده به او دلاكروی میگفتند" در گوشهای از میدان توده بزرگی از سنگها را جمع كردند و آن را برای دفاع در برابر حمله احتمالی بقیه پسرها نگه داشتند. دخترها گوشهای دیگر ایستاده بودند و با یكدیگر صحبت میكردند.
خیلی زود مردها دور هم جمع شدند. در حالیكه چشمشان هوای بچههایشان را داشت با هم در مورد كشت و كار و بارندگی و تراكتورها و مالیاتها صحبت میكردند. آنها در كنار هم و كمی دور تر از كپهی سنگ پسرها ایستاده بودند. با هم به آرامی شوخی میكردند و بیشتر از آنكه بخندند لبخند میزدند. زنها لباسخانه و ژاكتهای رنگ و رو رفته به تن داشتند و به آرامی بعد از مردهایشان میآمدند. با یكدیگر سلام و احوالپرسی كردند و تا زمانیكه كنار همسرانشان بایستند كمی با هم غیبت كردند. خیلی زود زنها كنار همسرانشان ایستادند و بچههایشان را صدا كردند. بچهها بعد از چهار یا پنج بار صدا زدن بالاخره با بیمیلی پیش پدر و مادرانشان رفتند. بابی مارتین از زیر دست مادرش فرار كرد، خندید و به كپهی سنگها برگشت. پدرش سرش داد كشید و او دوباره سر جایش بین پدر و برادر بزرگش برگشت.
اجرای برنامههای قرعهكشی مثل بقیه برنامههای شهر مثل رقص در میدان، كلوب جوانان و برنامههای هالووین به عهده آقای سامرز بود؛ او وقت و انرژی كافی برای مدیریت اینطور برنامهها را داشت. آقای سامرز صورت گردی داشت، مرد خوشگذرانی بود و در شركت ذغال سنگ كار میكرد. مردم برای او متأسف بودند، چون فرزندی نداشت و همسرش خیلی بداخلاق و بدحرف بود.
وقتی آقای سامرز به میدان آمد جعبه چوبی بزرگی بر پشتش گذاشته بود. كم كم سر و صدای مردم بلند شده بود كه او دستی تكان داد و گفت "كمی دیر كردم آقایان"... پشت سرش رئیس پستخانه در حالیكه سه صندلی پایهدار را به همراه میآورد وارد جمع شد. صندلیها را در وسط میدان گذاشتند و آقای سامرز جعبه را روی آنها قرار داد. مردم دهكده كمی از جعبه فاصله گرفتند. آقای سامرز به جمعیت نگاهی كرد و گفت كسی نمیخواهد به من كمك كند؟
دو نفر از مردها با كمی تردید نزدیك شدند؛ آقای مارتین و پسر بزرگش "باكستر" جعبه را روی صندلیها نگه داشتند تا آقای سامرز برگهها را درون جعبه تكان دهد.
گردانه قرعهكشی سالها پیش گم شده بود. جعبه مشكی رنگی كه الان برای اینكار استفاده میشد بسیار قدیمی بود. حتی از آقای وارنر -پیرترین مرد شهر– هم قدیمیتر بود. آقای سامرز بارها از مردم دهكده خواسته بود كه جعبهای نو تهیه كنند ولی هیچكس دوست نداشت كه با عوض كردن جعبه مشكی و سنتی دیگران را ناراحت كند.
داستانی بین مردم گفته میشد كه این جعبه از جعبههای قدیمیتر ساخته شده است و یكی از آن جعبهها مربوط به زمانی است كه اولین انسان پا به این دهكده گذاشت. هرسال پس از قرعهكشی آقای سامرز راجع به تهیه جعبه تازه حرف میزد. ولی همیشه بحث عوض میشد و موضوع پشت گوش میافتاد.
جعبه مشكی هرسال كهنهتر میشد. دیگر مشكی نبود. رنگ و رویش رفته بود و بعضی قسمتهایش چرك شده بود. فقط در گوشه درزها رنگ مشكی اصلیاش دیده میشد.
آقای مارتین و پسرش باكستر جعبه را روی صندلیها نگه داشتند تا آقای سامرز كاغذها را كاملاً با دست مخلوط كرد. چون بسیاری از تشریفات منسوخ شده بود و یا فراموش شده بود آقای سامرز توانسته بود برای آسانی مخلوط كردن، برگههای كاغذ را جانشین ورقههای چوب كند. ورقههای چوب برای زمانیكه دهكده جمعیت كمی داشت خوب بود ولی الان كه جمعیت بزرگ دهكده خوشبختانه روز به روز زیادتر میشد باید از چیزی استفاده میشد كه در جعبه جابگیرد.
شب پیش از قرعهكشی آقای سامرز و آقای گریوز تكههای كاغذ را آماده میكردند و آنها را در جعبه قرار میدادند. و سپس آن را به گاوصندوق شركت زغالسنگ آقای سامرز میبردند و تا زمانیكه آقای سامرز آماده بردن جعبه باشد از آن محافظت میكردند. بقیه روزهای سال جعبه گوشهای افتاده بود. یك سال در انباری آقای گریوز و سالدیگر در اداره پست به عنوان چهارپایه بود و گاهی در مغازه بقالی مارتین پیدا میشد...
تا زمانیكه آقای سامرز آغاز قرعهكشی را اعلام كرد مردم خیلی سر و صدا كردند. لیستی تهیه كرده بودند كه در آن نام سرپرستان خانوار و بزرگان هر خانواده و اعضای آن خانواده در آن مشخص شده بود. طبق رسوم قرعهكشی، مسئول پست آقای سامرز را تایید كرده بود و از او سوگند گرفته بود. برخی از مردم به خاطر داشتند كه زمانی رسم بود كه مسئول قرعهكشی از كسی كه كار قرعهكشی را انجام میدهد سوگند بگیرد.
مثل هرسال با خر خر و بسیار نامزون شروع به خواندن كرد ولی برخی مردم اعتقاد داشتند كه به هر ترتیبی شده باید آواز سوگند خوانده و گفته شود. برخی معتقد بودند او باید در میان مردم راه برود و سوگند یاد كند. ولی در طی سالها ، این بخش از تشریفات كم كم حذف شده بود. مثل رسمی كه برای سلام گفتن وجود داشت. سابق بر این رسم بود كه مسئول قرعهكشی به كسی كه برای بیرون كشیدن قرعهها نزدیك جعبه میآید سلام كند. این رسمها به مرور زمان دستخوش تغییر شد. الان فقط كمی با كسی كه نزدیك میشد صحبت میكردند. آقای سامرز در تمام این تشریفات بسیار عالی بود. با آن پیراهن سفید و تمیز و شلوار جین آبیاش و دستی كه به جعبه تكیه میداد، به نظر شخص بسیار مهم و شایستهای میرسید كه با آقای گریوز و مارتین صحبت میكرد.
زمانیكه بالاخره آقای سامرز صحبت كردن را تمام كرد و رو به اهالی دهكده كرد، خانم هاچینسون با عجله از جاده به سمت میدان آمد، ژاكتش از روی شانههایش ول شده بود. گوشهای در پشت جمعیت ایستاد. به خانم دلاكروكس كه كنارش ایستاده بود گفت: پاك فراموش كرده بودم امروز چه روزی است، هردو به آرامی خندیدند، در حالیكه دستهایش را با پیشبندش خشك میكرد ادامه داد "شوهر پیرم بیرون رفته بود كه چوبها را جمع كند، بعد بیرون را نگاه كردم و دیدم بچهها نیستند، بعد یادم آمد كه امروز بیست و هفتم است و سریع دویدم تا بتوانم خودم را برسانم."
خانم دلاكروكس گفت: به هر حال درست به موقع رسیدید. آنها هنوز آن بالا دارند صحبت میكنند.
خانم هاچینسون گردنش را دراز كرد تا از پشت جمعیت بتواند جلو را ببیند. دید كه همسر و بچههایش آن جلو ایستادهاند. با خانم دلاكروكس خداحافظی كرد و از میان جمعیت به سمت جلو حركت كرد. مردم خیلی راحت به او اجازه دادند تا بتواند جلو برود. دو–سه نفر با صدای بلند طوریكه جلوتریها بشنوند اعلام كردند كه "خانم هاچینسون تشریف آوردند." او به راحتی به شوهر و بچههایش رسید.
آقای سامرز كه منتظر بود گفت "كم مانده بود بدون حضور شما مراسم را آغاز كنیم، تسی" خانم هاچینسون با لبخند گفت: " نباید ظرفها را توی سینك رها میكردم، حالا شروع نمیكنی، جو؟"
آقای سامرز با درایت گفت: "فكر كنم بهتر است كه شروع كنیم تا بتوانیم به موقع سر كارهایمان برگردیم. كسی هست كه هنوز نیامده باشد؟"
بعضی از مردم گفتند: دانبر... دانبر... دانبر
آقای سامرز لیستش را نگاه كرد... "كلاید دانبر". درست است. همان كه پایش شكسته... چه كسی برایش برگه میكشد؟
خانمی گفت: فكر كنم من. سامرز برگشت تا زن را ببیند.
آقای سامرز: "زن برای شوهرش برگه میكشد، پسر بزرگ نداری كه برایت این كار را انجام دهد؛ جنی؟"
اگرچه سامرز و بقیه جواب سئوال را میدانستند ولی روند قرعهكشی و قانونش بدینصورت بود كه باید اینگونه سوالات پرسیده شود. آقای سامرز برای ادای ادب و احترام سكوت كرد تا خانم دانبر با تاسف پاسخ داد: "پسرم هوریس. ولی شانزده سالش نشده. فكر میكنم امسال من برای مرد پیرم برگه بكشم"
آقای سامرز گفت بسیار خوب و در كنار لیست چیزی نوشت. سپس پرسید: "امسال پسر واتسون هم برگه میكشد؟"
پسر بلند قامتی از میان جمعیت دست بلند كرد و گفت "اینجایم. برای خودم و مادرم برگه میكشم." پشت سرهم پلك میزد و انگشتهایش را میشكست. از میان جمعیت صداهایی میشنید كه "پسر خوب، موفق باشی" و "خوشحالم از دیدن مادرت"...
آقای سامرز گفت: "فكر كنم همه هستند. آقای وارنر توانستند بیایند؟"
_"اینجایم"
آقای سامرز به نشان تأیید سری تكان داد. وقتی آقای سامرز صدایش را صاف كرد و به لیست نگاه كرد جمعیت ساكت شد.
خیلی خوب. حالا اسمها را میخوانم -اول سرپرستخانوار– سپس ایشان تشریف میآورند بالا و یك برگه از داخل جعبه بیرون میكشند. كاغذ را همان شكل تاشده در دست نگه دارید و نگاه نكنید تا نوبت به همه برسد. همه چیز روشن است؟
مردم همه این چیزها را میدانستند و به صحبتهای او نصفه و نیمه گوش میكردند. اغلب آنها ساكت بودند و در حالیكه لبهایشان را میجویدند سرشان را پایین انداخته بودند و به اطراف نگاه نمیكردند. سپس آقای سامرز یك دستش را بالا برد و گفت: "آدامز". مرد از میان جمعیت به جلو آمد.
سامرز: "سلام استیو"
آدامز: "سلام جو"
با اضطراب به یكدیگر لبخند زدند. سپس آقای آدامز به سمت جعبه مشكی رنگ رفت و برگه تاشدهای را از آن بیرون آورد. در حالیكه برگه را از گوشهاش در دست گرفته بود، با تردید در میان جمعیت و به سمت خانوادهاش رفت و كمی جلوتر از آنها ایستاد بدون اینكه به دستش نگاه كند.
آقای سامرز گفت: "آلن... آندرسون... بنتام"
خانم دلاكروكس به خانم گریوز كه در ردیف پشت سرش ایستاده بود گفت: مثل اینكه بین قرعهكشیها وقفه نداریم... ظاهراً ما با آخرین نفر برای هفته آینده میمانیم."
_ "زمان به سرعت میگذرد"
"كلرك... دلاكروكس"
خانم دلاكروكس: "من اومدم مرد پیر..." زمانی كه شوهرش به جلو رفت نفسش را در سینه حبس كرد.
آقای سامرز گفت: "دانبر"... و خانم دانبر آرام و استوار به سمت جعبه رفت در حالیكه دو تا از زنها میگفتند: "برو جنی... برو"
خانم گریوز گفت: "نفر بعدی دیگه ما هستیم" او نگاه كرد كه شوهرش از كنار جعبه با آقای سامرز سلام و احوالپرسی كرد و كاغذ تاشدهای از درون جعبه برداشت. حالا بیشتر مردها در میان جمعیت تكه كاغذ تاشدهای در دست داشتند و با اضطراب آن را تا میزدند. آقای دانبر و دو پسرش با هم ایستادند، آقای دانبر كاغذ را نگه داشت.
"هاربرت... هاچینسون"
خانم هاچینسون با خنده گفت: "بیل، پاشو برو اونجا"
"جونز"
آقای آدامز به وارنر پیر كه در كنارش ایستاده بود گفت: "شنیدهام در دهكدهشمالی قصد دارند كه دیگر قرعهكشی نكنند."
وارنر پیر زیر لب و با غرغر گفت: "یك مشت دیوانهاند. گوش دادن به حرفهای جوانها چیز بهتری از این به آنها نمیدهد. كم مانده در غار زندگی كنند، هیچ كدامشان كار نمیكنند. چند وقت دیگر قرعه كشی ماه ژوئن را كنار میگذارند. چیزی كه تو میدانی این هست كه ما همگی خورشت بلوط و سبزی میخوریم و همیشه قرعهكشی بوده و هست." با ترشرویی اضافه كرد: "همینكه جو سامرز آن بالا ایستاده و با همه شوخی و خنده میكند به قدركافی تأسفبرانگیز هست."
خانم آدامز گفت: "بعضی جاها دیگر قرعهكشی انجام نمیشود."
وارنر پیر خیلی محكم گفت: "چیزی جز بدبختی عایدشان نمیشود. یك مشت آدم دیوانه..."
"مارتین... آوردیك... پرسی"
خانم دانبر به پسرش گفت: "ایكاش كمی عجله میكردند."
پسرش پاسخ داد: "آنها همیشه همین طورند."
خانم دانبر به شوهرش گفت: "تو آماده شو كه بدوی."
آقای سامرز نام خودش را خواند و یك قدم به جلو برداشت و یك برگه از داخل جعبه برداشت و خواند: "وارنر"
وارنر پیر در حالی كه از میان جمعیت بیرون میآمد گفت: "هفتاد و هفتسال در قرعهكشی بودهام. هفتاد و هفتساال."
"واتسون"
پسر قدبلند ناشیانه از میان جمعیت بیرون آمد. یك نفر گفت: "استرس نداشته باش جك." آقای سامرز گفت: "از فرصتت استفاد كن پسرم."
" زانینی"
بعد از آن وقفه طولانیای افتاد. وقفهای نفسگیر... تااینكه آقای سامرز برگه كاغذش را در هوا نگه داشت و گفت: "خیلی خوب دوستان. برای چند دقیقه، كسی تكان نخورد و سپس همه برگهها را باز میكنیم"
ناگهان همه زنها به هیاهو افتادند... "یعنی كی میتونه باشه؟" "دانبر ها؟" "شاید واتسونها؟"
سپس همه یكصدا گفتند: "هاچینسون". "بیل" "بیل هاچینسون برنده شد"
خانم دانبر به پسرش گفت: "برو به پدرت بگو."
مردم شروع كردند به دیدن دور و بر خود تا هاچینسون را پیدا كنند. بیل هاچینسون ساكت ایستاده بود و به برگهای كه در دست داشت خیره شده بود. ناگهان تسی هاچینسون بر سر آقای سامرز فریاد زد: تو به او زمان كافی ندادی كه برگهای كه میخواهد را بكشد. این عادلانه نیست"
خانم دلاكرویكس: "فرمانبردار باش تسی..."
خانم گریوز: "شانس همه ما یك اندازه بود."
بیل هاچینسون: "خفهشو تسی."
آقای سامرز: "خیلیخوب دوستان. همهچیز سریع پیش رفت و حالا باید كمی عجله كنیم تا زمان را از دست ندهیم." سامرز نگاهی به لیست كرد و گفت: بیل... تو برای خانوادهات برگه بكش. در خانواده خانم خانهدار دیگری را كه ندارید؟
تسی: "دن و ایوا هم هستند. بگذار آنها هم شانسشان را امتحان كنند."
آقای سامرز: "تسی! تو بهتر از هر كسی میدانی كه دخترها با خانواده شوهرشان شركت میكنند."
تسی: "ولی این منصفانه نیست."
بیل: "فكر نمیكنم كس دیگری باشد جو. دخترها با خانواده شوهرشان برگه میكشند و من خانواده دیگری ندارم كه بچهها را قبول كند."
آقای سامرز: "به نظر میرسد كه هم برای قرعهكشی خانواده و هم برای قرعهكشی خانمهای خانهدار تو برنده هستی. درسته؟"
بیل: "درسته"
آقای سامرز بر طبق قانون پرسید: "چند بچه داری؟"
بیل هاچینسون: "سه تا. بیل جی آر. نانسی و دیو"
آقای سامرز: "خیلی خوب. هری... تو برگههایشان را پس بگیر."
آقای گریوز برگهها را گرفت و در جعبه قرار داد.
سامرز: "برگه بیل را هم بگیر."
خانم هاچینسون خیلی سریع گفت: "فكر كنم باید شروع كنیم. البته من گفتم كه این منصفانه نیست و شما باید به او زمان بیشتری برای انتخاب میدادید. همه شاهدند."
آقای گریوز پنج برگه را شمرد و در جعبه قرار داد. سپس همه برگهها را در جعبه انداخت حتی آنهایی را كه باد از جعبه بیرون انداخته بود."
آقای سامرز نگاهی به همسر و بچههای بیل كرد و پرسید: "بیل؟ حاضری؟"
آقای سامرز به پسر كوچك هاچینسون گفت: "یادت باشه كه برگه را برمیداری و آن را تا نگه میداری تا هر نفر یك عدد بردارد."
آقای گریوز دست پسر كوچك را كه مشتاقانه با او به سمت جعبه میآمد گرفت.
آقای سامرز: "یك برگه در بیاور"
دیو دستش را در جعبه برد و خندید. سامرز گفت: "فقط یك برگه بردار. زود باش."
آقای گریوز دست بچه را گرفت و برگه را از دست مشت شده او در آورد. دیو در كنارش ایستاد و با تعجب به او نگاه كرد.
سامرز: "نانسی حالا تویی."
نانسی دوازدهسال داشت. هم كلاسیهای مدرسهاش بهسختی نفس میكشیدند. او جلو رفت و خیلی آرام برگهای برداشت.
سامرز: "بیل جی آر."
بیل از عصبانیت سرخ شده بود. نزدیك جعبه رفت تا سومین فرزندش برگه را از جعبه بیرون بكشد.
سامرز: "تسی"
تسی چند لحظه شك كرد. با تردید به اطراف نگاه كرد. لبهایش را خیس كرد و به سمت جعبه رفت. برگهای را قاپید و پشت سرش پنهان كرد.
سامرز: "بیل"
بیل هاچینسون به جعبه رسید. دستش را از جعبه بیرون آورد با آخرین برگه.
جمعیت ساكت شده بود. دختری گریه كرد و زمزمه كرد: "كاش نانسی نباشه. صدایش در میان سكوت جمعیت پیچید."
وارنر پیر گفت: "مثل همیشه نیست. مردم مثل گذشته نیستند."
آقای سامرز گفت: "خیلی خوب. برگهها را باز كنید. زود باش دیو كوچولو."
آقای گریوز برگه را باز كرد و به مردم نشان داد. برگه پوچ بود و مردم آه كشیدند. نانسی و بیل جی آر همزمان برگههایشان را باز كردند و هر دو خندیدند. به سمت جمعیت چرخیدند و برگههایشان را بالای سرشان گرفتند.
سامرز: "تسی"
تسی چند لحظه توقف كرد. آقای سامرز به بیل هاچینسون نگاه كرد و گفت تو برگهات را باز كن. پوچ بود.
سامرز با صدای آرام گفت: "برنده تسی هست؟ بیل. برگهاش را به ما نشان بده"
بیل هاچینسون به سمت همسرش رفت و به زور برگه را از دست او گرفت. روی برگه تسی یك نقطه سیاه بود.
آقای سامرز این نقطه سیاه را دیشب در دفتر شركت زغالسنگ روی برگه كشیده بود. بیل هاچینسون برگه را بالا گرفت و جمعیت شروع به تكان خوردن كرد.
سامرز: "خیلیخوب دوستان. بیایید زودتر تمامش كنیم."
اگرچه اهالی دهكده تشریفات و تاریخچه صندوق مشكی را فراموش كرده بودند ولی هنوز استفاده از سنگها را به یاد داشتند.
كپه سنگی كه پسرها حاضر كرده بودند آماده بود. تكههای كاغذ و قلوههای سنگ روی زمین بودند. خانم دلاكروكس بزرگترین سنگی را كه میتوانست بردارد با دو دستش برداشت و آن را به خانم دانبر پاس داد و گفت: زود باش. عجله كن.
خانم دانبر در دو دستش سنگهای كوچكی داشت، نفس نفسزنان گفت نمیتونم بدوم. بهتره شما جلو بروید. من به شما میرسم.
همه بچهها در دستشان سنگ داشتند و یك نفر به دیو كوچولو سنگ داد.
تسی هاچینسون حالا در میان حلقهای كه مردم درست كرده بودند ایستاده بود. با ناامیدی گفت: این منصفانه نیست...
یك سنگ به سرش خورد. وارنر پیر گفت: "زود باشید. زود باشید ."
استیو آدامزبا خانم گریوز در جلو جمعیت اهالی دهكده بود.
اهالی به او حمله كردند در حالیكه خانم هاچینسون فریاد می زد "این عادلانه نیست این عادلانه نیست."