به مناسبت 16 اسفند سالروز بمباران 16 اسفند 1363 پادگان ابوذر توسط هواگردهای جنگنده نیروی هوایی عراق
قرار بود عملیاتی در منطقه سرپل ذهاب و سومار صورت گیرد كه دشمن از تجمع نیروها در پادگان ابوذر مطلع، میشود و هواپیماهای دشمن بعثی چندین مرحله از ششم تا هجدهم اسفند و به منطقه آورده و ساختمانهایی كه محل اقامت نیروها بود را بمباران كردند؛ اوج این بمبارانها 16 اسفند بود كه و وقتی این ساختمانها بمباران شد، اهالی روستاهای اطراف برای كمك به داخل پادگان آمدند كه دشمن بعثی مجدد حمله هوایی كرد و این بار نیز بسیاری از مردم و نیروها كشته شدند و این حمله چند بار دیگر تكرار شد و طی چهار حمله هوایی انجام شده در آن روز حدود هزار و 200 نفر مجروح و كشته شدند.
پادگان ابوذر كه آن را دوكوهه غرب مینامند، بارها هدف بمباران و موشك باران ارتش عراق قرار گرفت و بمباران نظامیان مستقر در این پادگان در 16 اسفند ماه سال 63 روایتهایی از جانفشانی ها و فداكاریهای رزمندگان را در خود جای داده است. در روزهای اول جنگ خلبان اكبر شیرودی و وصالی از تخلیه و سقوط این پادگان جلوگیری كردند و در حال حاضر تعدادی از ساختمانهای این پادگان به حالت دست نخورده باقی مانده است كه یكی از نقاط مورد بازدید كاروانهای راهیان نور غرب كشور است.
زخمهای پادگان ابوذر در دوران جنگ تحمیلی در سینههای رزمندگان و مردم این مرز و بوم بعد از 37 سال هرگز فراموش نخواهد شد، زخمهایی كه بر پیكر طبیعت و ساختمانهای این پادگان مقدس هنوز وجود دارد نشان از ایستادگی و مقاومت رزمندگان است.
رزمندگان سپاه و ارتش در روز 16 اسفند سال 63 در پادگان ابوذر سرپلذهاب حضور داشتند كه در مقابل دشمن بایستند و از جان و مال خود گذشتند كه با افتخار مورد حمله دشمن بعثی عراق قرار گرفتند و به درجه شهادت نائل شدند.
زخمهای سینه ستبر جبههها
زخمهای پادگان ابوذر در كتاب دوشكاچی اینگونه روایت شده است: «كسی داخل ساختمان نبود با خودم گفتم: نكنه خدای نكرده بلایی سر فرمانده و بچهها آمده باشه؟ سریع از آنجا بیرون آمدم تا از وضعیت بچهها و فرمانده گردان پرسوجو كنم در محوطه پادگان گشتی زدم و با صحنههای دلخراشی روبهرو شدم! شدت ویرانیها زیاد بود تعدادی از بمبها در نزدیكی برخی از ساختمانها منفجر شده و درها و پنجرههای آنجا را از ریشه كنده بود، طوری كه دیگر امنیتی برای آنجا وجود نداشت؛ در محوطه پادگان، گودی بزرگی دیدم كه تعجبم را بیشتر كرد بمبی در آنجا منفجر شده و آسفالت كف پادگان را به قدری گود كرده بود كه اگر به اندازه سه كامیون خاك داخلش میریختیم، پُر نمیشد!».
حوالی ساعت 9 الی 11 صبح شانزدهم بود . به اتفاق جناب امیری در ستاد گردان كه محل سازمانی گردان 340 توپخانه در پادگان ابوذر بود ، نشسته بودیم . كه ناگهان صدای بسیار مهیبی شنیده شد و بعد از آن دیوار صوتی ، توسط هواپیماهای دشمن بعثی شكسته شد . با شكسته شدن دیوار صوتی ، ساختمانی كه من و تعدادی از همكاران در آنجا بودیم بشدت لرزید و شیشه های آن كاملا فرو ریخت و همگی سراسیمه بطرف بیرون ساختمان دویدیم. به یاد دارم كه جناب امیری با سرعت خود را به داخل كانالی كه در آن نزدیكی بود ، پرت كرد ولی من هنوز به بیرون ساختمان نرسیده بودم ، كه صدای وحشتناكی در آن نزدیكی شنیده شد و من دیگر چیزی متوجه نشدم.
بعد از گذشت مدت زمانی،شاید حدود یك ساعت، از داخل دود وخاك ساختمان ، یك روشنایی را مشاهده كردم كه بلافاصله از طریق همان روشنایی خودم را به بیرون رساندم وقتی از بیرون ، ساختمان را نگاه می كردم ، دیدم سقف شیروانی آن،به علت اصابت بمب كاملا از بین رفته و سقف كاذب آن نیز به داخل ساختمان ریخته شده بود . به اطراف خود نگاه كردم در فاصله حدود دویست متری ، تپه خاكی را مشاهده كردم كه خواستم خود را به آن تپه به عنوان پناهگاه برسانم كه دوباره صدای هواپیماها را شنیدم و سریعا در همانجا درازكش كردم . دراین لحظه هواپیما را با فاصله كمی از سطح زمین مشاهده می كردم بطوریكه به نظر می رسید كه با ساختمانهای پنج طبقه پادگان برخورد می كند، شاید باور نكنید كه من با چشمان خود به وضوح جدا شدن راكت از هواپیماها را مشاهده می كردم .
یكی از راكت ها به آشپزخانه گردان اصابت كرد و تركشی به اندازه وزنه یك كیلویی در نزدیك من به زمین خورد، كه اگر به هرجایی از بدنم اصابت كرده بود آنرا به راحتی قطع می كرد . دراین شرایط و اوضاع و احوال جز نظاره گری و توكل بر خدا هیچ كاری از من ساخته نبود . خلاصه خود را به تپه خاك رساندم كه متوجه یك سنگر زیرزمینی در زیر آن شدم كه به آن سنگر دژبانی گردان 340 می گفتند مساحت آن سنگر تقریبا شانزده مترمربع بود و حدود هفت الی هشت پله به سمت پایین برای رسیدن به سنگر وجود داشت. وقتی وارد سنگر شدم ، دیدم حدود بیست نفری نفر از سربازان خود را به آنجا رسانده اند و تعدادی نیز زخمی شده بودند و در حال ناله و زاری بودند. با حضور من در سنگر ، سربازان ساكت شدند و به همدیگر اشاره می كردند، كه ساكت شوید ، جناب سروان هم آمده است . من اختلاف سنی زیادی با سربازان نداشتم ، اما وقتی دیدم كه آنها به من متكی شده اند من هم به خودم مسلط شدم و شروع كردم به دلداری دادن سربازان و مجروحین .
بعضی از سربازان به شدت زخمی شده بودند ، اما هیچ وسیله ای برای پانسمان و مداوا وجود نداشت . تنها فكری كه به نظرم رسید این بود كه از لباس سربازان، به منظور بند آوردن خون بطور موقت استفاده كرده تا اینكه زخمی ها را به بهداری اعزام كنیم حدود دو ساعت داخل سنگر بودیم و صداها تقریبا كم شده بود . از سنگر بیرون آمدیم با اولین صحنه ای كه برخورد كردم این بود كه دست یك نفر از برادران بسیجی از آرنج زیر یكدستگاه نفربر گیر كرده بود، بر اثر موج انفجار آن نفربر از جا كنده شده و بر روی دست آن رزمنده كه در كنار نفربر به حالت درازكش بوده ، می افتد و ستوانیار دوم حسن امیری كه بعدا با او آشنا شدم ، می خواست با جك خودرو، نفربر را از روی دست آن رزمنده بلند كند . به دلیل نرم بودن زمین و مقداری خاك كه در آنجا ریخته شده بود دست آن نفر قطع نشده بود ولی منجر به له شدن دستش گردیده بود .
به سمت ستاد گردان برای پیگیری حال همكارانم به راه افتادم . جناب امیری را دیدم كه به دنبال من می گشت ، همدیگر را بغل كردیم و احوال دوستانمان را جویا شدیم كه در این هنگام اعلام شد كسانی كه قادرهستند ، از پادگان خارج شوند. بنابراین به سمت دژبانی به راه افتادیم تا از پادگان خارج شویم . به تعداد زیادی از همكاران برخورد كردیم كه به شدت زخمی شده بودند. بهداری تیپ در حال جمع آوری شهدا و مجروحین بود . ناگهان یك نفر صدا زد جناب سروان امیری به دادم برسید . او یكی از درجه داران گردان قدس بود كه از ناحیه سر و پا مجروح شده بود و قادر به حركت نبود . دونفری اورا از زمین بلند كردیم و سوار یكدستگاه تویوتا وانت كردیم و او را به بهداری پادگان رساندیم . در مسیر خروج از پادگان شاهد صحنه هایی بودیم كه شاید باور آن برای كسانی كه آن شرایط را درك نكرده اند مقداری سخت باشد . ولی خدای بزرگ را شاهد و گواه می گیرم كه مطالبی كه بر این صفحات به عنوان خاطرات جنگ هشت ساله ثبت می شود ، عین واقعیت است كه متاسفانه جز در خاطره پادگان ابوذر آنروز در جای دیگر ثبت نشد . دیگر اینكه بمبی در نزدیكی مسجد پادگان اصابت كرده بود كه موج انفجار آن یكدستگاه خودرو تویوتا را تا بالای مسجد پرت كرده بود و در حال سوختن بود .
به دژبانی درب اصلی پادگان كه نزدیك شدیم با چشمان خود شاهد بودم كه خون شهدا و مجروحین ، به سمت خارج از پادگان به جریان افتاده بود ، در نزدیكی دژبانی و پاسدارخانه تیپ ، تعداد زیاد از عناصر دژبان و پاسدار از ساختمان بیرون آمده بودند كه به پناهگاه بروند كه بر اثر بمباران دشمن حدود 30 نفر از آنها به زمین افتاده،شهید و مجروح گردیده بودند و خون آنها مانند جوی روان گشته بود .
یكی از آنها استوار دژبان بود كه واكسیل سفیدش كاملا خونی و قرمز شده بود و خون از زیربدنش جاری شده بود . گویا خواسته بود سربازان را به پشت ساختمان ، كه در آنجا پناهگاهی وجود داشت، هدایت كند كه خود او آخرین نفری بود كه به شهادت رسیده وبدین گونه جانش را فدای سربازان كرده بود .
به غیر از امدادگران،سایرافرادپادگان راترك كردند و به ارتفاعات دانه خشك روبروی پادگان ابوذر رفتند و من نیز به اتفاق همكارم جناب امیری به آنجا رفتیم. كه به علت موج انفجار و ناراحتی دچار تهوع شدید شدم . در این هنگام یكی از همكاران به نام شیرزاد ، سراسیمه به سمت ما آمد و گفت یكی از دوستانمان به شهادت رسیده است .
ایشان به اتفاق جناب امیری و بنده با یكدستگاه تویوتا به سمت سرابگرم در نزدیكی پادگان به راه افتادیم تا اینكه هم مرا به بهداری برسانند و هم از وضعیت همكارمان كه می گفتند شهید شده است ، مطلع شویم . وقتی به سرابگرم رسیدیم گفتند همه زخمی ها را به بیمارستان كرمانشاه منتقل كرده اند . به سمت كرمانشاه به راه افتادیم وقتی كه از شهرهای كرند و اسلام آباد غرب عبور می كردیم ، تمام مردم اعم از زن و مرد ، پیر و جوان به مسیر حركت مجروحین و آمبولانس ها آمده بودند و زنان به رسم كردی شین و واویلا می كردند ، به شهر كرمانشاه رسیدیم در میدان ورودی شهر (تاجگذاری سابق) پلیس تمامی خیابان های منتهی به بیمارستان 520 ارتش را بسته بود و فقط به آمبولانس ها اجازه عبور می داد .
پلیس مرتبا از مردم می خواست تا مسیر حركت آمبولانس ها را باز كنند و من با مشاهده این صحنه ها بی اختیار گریه می كردم . به بیمارستان 520 ارتش رسیدیم. تعداد زیادی از مردم برای پیگیری حال رزمندگان خود كه در پادگان ابوذرمورد حمله هوایی دشمن قرار گرفته بودند ، در درب بیمارستان تجمع كرده بودند . من و جناب امیری بعد از معاینه و دریافت سرم ترخیص شدیم و دكتر احتمال داد كه بر اثر موج انفحار دچار موج گرفتگی و شوك شده ام . بیمارستان 520 مملو از مجروحین بود و فقط به زخمی های بدحال رسیدگی،و بقیه را سرپایی مداوا و مرخص می كردند . بعد از ترخیص شدن از بیمارستان به منزل مراجعت رفتم فكر می كردم دوباره متولد شده ام ، بعد از چند روزی استراحت در منزل به پادگان ابوذر مراجعت كردم ولی پادگان كاملا تخلیه شده بود . پس از پرس و جو به من گفتند كه یگان ما به دشت دیره و به ستاد توپخانه لشكر ملحق شده است،من نیز به آنجا رفتم و چون سابقه خدمت من در این یگان به چند روز بیشتر نمی رسید ، مرا نمی شناختند و مورد مواخذه قرار دادند . تا اینكه جناب امیری ، دوست و همكارم قضیه را تعریف كرد و مشغول ادامه خدمت شدم .