فصلی از یك رمان : كنستانسیا اثر كارلوس فوئنتس «كنستانسیا»

كنستانسیا روایت زندگی زن و مردی‌ است كه 40 سال در كنار هم با عشق زندگی كرده‌اند، اما در دوران میان‌سالی با حوادثی روبه‌رو می‌شوند كه مسیر زندگی‌شان را تغییر می‌دهد. داستانی هرچند كوتاه، اما بسیار پُرمفهوم و البته درك آن كمی سخت است‌.

1397/10/22
|
16:19

درباره ی نویسنده : كارلوس فوئنتس نویسنده مكزیكی و یكی از سرشناس‌ترین و پر آوازه‌ترین نویسندگان اسپانیایی زبان بود. آثار او به بسیاری از زبان‌ها ترجمه شده‌اند.
در 29 سالگی نخستین رمان خود با عنوان «جایی كه هوا صاف است» را منتشر كرد.[ آخرین رمان فوئنتس ولاد نام دارد كه در زمان حیاتش به چاپ نرسید. فوئنتس دربارهٔ این رمان گفته بود كه این كتاب داستان زندگی یك خون‌آشام است. ولاد از اقامت خود در اروپا خسته می‌شود و به مكزیكوسیتی سفر می‌كند.
از دیگر آثار مشهور وی می‌توان به «آسوده‌خاطر»، «مرگ آرتیمو كروز»، «پوست‌انداختن»، «گرینگوی پیر» و «كنستانسیا» اشاره كرد.
كنستانسیا روایت زندگی زن و مردی‌ است كه 40 سال در كنار هم با عشق زندگی كرده‌اند، اما در دوران میان‌سالی با حوادثی روبه‌رو می‌شوند كه مسیر زندگی‌شان را تغییر می‌دهد. داستانی هرچند كوتاه، اما بسیار پُرمفهوم و البته درك آن كمی سخت است‌.

راوی داستان، دكتر ویتبی هال، یك پزشك امریكایی است كه با همسر اندلسی خود، كنستانسیا، در شهری به‌نام ساوانا واقع در جنوب امریكا زندگی می‌كند. محوریت داستان یك هنرپیشه‌ی روس تبعیدشده به امریكا به نام موسیو پلوتنیكوف است و اولین پاراگراف از كتاب با جمله‌ای از او آغاز می‌شود كه در حقیقت ذهن مخاطب را در فضایی مابین خیال و واقعیت درگیر می‌كند:
موسیو پلوتنیكوف، بازیگر سالخورده‌ی روس، روز مرگش به سراغ من آمد و گفت سال‌ها خواهد گذشت و من روز مرگ خودم به دیدار او خواهم رفت.
این جمله بارها و بارها به‌عنوان جملهٔ كلیدی در طول داستان تكرار می‌شود.

پس از این پاراگراف، داستان با توصیف شهر ساوانا شروع شده و با ملاقات دكتر هال و موسیو پلوتنیكوف ادامه می‌یابد.

از جمله مواردی كه بسیار چالش‌برانگیز است، تقابل مرگ و زندگیِ هنرپیشه‌ روس و همسر دكتر هال است؛ بارها در طول داستان می‌میرند و دوباره زنده می‌شوند، شاید هم اصلاً نمرده باشند! اواسط داستان با مرگ ناگهانیِ موسیو پلوتنیكوف مواجه می‌شویم و به‌دنبال آن مرگ كنستانسیا كه به‌مرور ذهن دكتر را معطوفِ پیگیری علت همزمانیِ مرگ این دو نفر می‌كند و به رابطهٔ میان همسرش با آن مرد هنرپیشه مشكوك می‌شود. دكتر هال كه علائم مرگ كنستانسیا را تأیید كرده است، ناگهان متوجه بازگشت علائم حیاتی در او می‌شود و پس از آن كنستانسیا تبدیل به فردی بیمار می‌شود و… .

در بخشی از كتاب كنستانسیا اسامی نویسندگان و شاعرانی مطرح شده است كه یا كشته شدند و یا خودكشی كردند، كه درواقع اشاره‌ای غیرمستقیم به شرایط خفقان در آن زمان دارد.
پشت جلد كتاب كنستانسیا آمده است:

…دختری میان آفتابگردان‌های پژمرده در انتهای تابستان دراز كشیده و نسیم گیسوی سیاهش را به هم می‌ریزد و صدای پدر، عاشق، شوهر، پسر، به او می‌گوید این‌جا بمان، از نو زاده شو، ما را بگذار تا بمیریم اما تو باید زنده بمانی كنستانسیا… به‌نام ما زنده بمانی، مگذار قهر و غلبه‌ی تاریخ نابودت كند… ما را با خاطره‌ات حفظ كن… ما را با چشمانت مُهر كن…
بخش هایی از این رمان را در زیر بخوانید :
گرمای ماه اوت در ساوانا مثل خوابِ بریده‌بریده است. انگار دم‌به‌ساعت با لرزه‌ای بیدار می‌شوی و فكر می‌كنی چشم‌هایت را باز كرده‌ای، اما واقعیت این است كه از رؤیایی به رؤیای دیگر رفته‌ای. از طرف دیگر واقعیتی به‌دنبال واقعیت دیگر می‌آید و آن را كژ و كوژ می‌كند، آن‌قدر كه به‌صورت رؤیا درآید. اما این درواقع چیزی نیست مگر واقعیتی پخته‌شده در حرارت 40 درجه. درعین‌حال می‌توان مطلب را این‌طور بیان كرد: ژرف‌ترین رؤیاهای من دربعدازظهرهای تابستان مثل خود شهر ساواناست كه شهری است درون شهری دیگر درون… (كنستانسیا – صفحه 7)

تاریخ ما سرانجام به كجا می‌كشد، مسئولیت فردی من در قبال بیدادی كه خودم مرتكب نشده‌ام تا كجا می‌تواند، یا باید، كشیده شود؟ (كنستانسیا – صفحه 12)

سیاست هنر حدو‌مرزهاست. هنر حدو‌مرز سیاست است. (كنستانسیا – صفحه 25)

ما ترجیح می‌دهیم خودمان را در این قبیل آدم‌های ابله پیدا كنیم كه مثل ما حرف می‌زنند، ظاهرشان مثل ماست، لطیفه‌هاشان مثل ماست و همان عقب‌افتادگی ذهنی، فراموشی، تعصب و وسواس ما و سرگشتگی‌های ما را دارند و به‌این‌ترتیب ما ابتذال ذهنی خودمان را توجیه می‌كنیم. راستی كه چه تسلایی! یك روزولت جدید، یك كندی جدید، ما را وا می‌دارد كه آنها را به‌خاطر چیزی كه خودمان نیستیم ستایش كنیم، و این احساس آزاردهنده‌ای است. (كنستانسیا – صفحه 33)

زندگی زناشویی وقتی یك‌طرفه وادار به توضیح می‌شود، لطمه می‌خورد. آنكه می‌بخشد متهم می‌كند. (كنستانسیا – صفحه 62)

از دنیا تقلید نكنیم، بلكه دنیاهای جدیدی بسازیم كه در دسترس همه باشد، منحصر‌به‌فرد و غیرتكراری، دنیایی درون دنیایی دیگر… (كنستانسیا – صفحه 76)

دور و برِ ما را معما گرفته و آن اندك چیزی كه به یاری عقل می‌دانیم صرفاً استثنایی است در دنیایی سراسر معما. عقل ما را به حیرت می‌اندازد و حیرت‌كردن – درشگفت‌شدن- مثل شناوربودن در دریای پهناوری است كه دوتادور جزیره‌ی منطق را گرفته – اینها را در این بلندی سیزده‌هزارپایی با خود می‌گویم. به یاد ویوین لی در آنا كارنینا می‌افتم، به یاد صحنه‌ی ساخته‌شده برای آخرین امپراتور پیسكاتور، كه همسایه‌ی بازیگرم توصیف كرده بود، می‌افتم و حالا می‌فهمم كه چرا هنر دقیق‌ترین (و ارزشمندترین) نماد زندگی است. هنر معمایی را پیش می‌كشد اما راه‌حل این معما خود معمای دیگری است. (كنستانسیا – صفحه 118)

دسترسی سریع