داستان فرهنگ : « دهن كجی » اثری از جلال آل احمد « دهن كجی »

اتاقی كه اجاره كرده ام كنار یك خیابان بزرگ شهر در طبقه ی سوم یك ساختمان تازه ساز است .اتاق را مبله كرایه كردم و صاحب خانه ها نه جنجالی دارند و نه بچه ای كه نصف شب اهل خانه را از خواب بیدار كند ...

1396/10/06
|
15:57

درباره ی نویسنده : جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود. به طور كلی نثر آل احمد نثری است شتابزده، كوتاه، تاثیر گذار و در نهایت كوتاهی و ایجاز .
آل احمد در شكستن برخی از سنت های ادبی و قواعد دستور زبان فارسی شجاعتی كم نظیر داشت و این ویژگی در نامه های او به اوج می رسد.
اغلب نوشته هایش به گونه ای است كه خواننده می تواند بپندارد نویسنده هم اكنون در برابرش نشسته و سخنان خود را بیان می كند و خواننده، اگر با نثر او آشنا نباشد و نتواند به كمك آهنگ عبارات ، آغاز و انجام آنها را دریابد، سر در گم خواهد شد.
( داستان كوتاه « دهن كجی » اثری از این نویسنده را در زیر می خوانید .)

وقتی كلید چراغ را زدم در تاریكی اتاق كه از روشنایی دور چراغ خیابان كمی رنگ می گرفت در رخت خواب فرو رفتم هنوز رادیوروشن بود و موسیقی روانی كه از پشت پرده ی ضخیم آن بر می آمد و هوای اتاق را موج می داد پر سر وصدا بود ومن می خواستم آرام بگیرم .می خواستم بخوابم .نور سبز و آبی كم رنگی از كنارصفحه ی راهنمای رادیو به تخت می تابید و لحاف را با ملحفه ی سفیدش رنگ می كرد .پیچ رادیو را هم بستم و به این فكر می كردم كه دیگر باید بخوابم .كه دیگر باید استراحت كنم .


آب سردی كه پیش از خوابیدن آشامیده بودم به بدنم عرق نشانده بود و من در زیر پتویی كه روی خود كشیده بودم گرمم می شد .دلم می خواست پتو را عقب بزنم و خودم را خنك كنم ولی می بایست می خوابیدم .می بایست استراحت می كردم . ساعت از دوازده هم گذشته بود و چراغ اتاق صاحب خانه هامدتی پیش خاموش شده بود .صاحب خانه ها ساعت یازده می خوابیدند و دراین ساختمان فقط چراغ اتاق من بودكه تا آن طرف نصف شب روشن می ماند .
یادم نیست به چه چیزهایی فكر می كرد م.چشمم داشت گرم می شد و داشتم كم كم فراموش می كردم كه به چه چیزهایی فكر كنم كه باز بوق زننده ی یك تاكسی گرمای خواب را از چشمم دور كرد و در سرمای ناراحتی و عذابی كه مرا گرفته بود روی تخت تكانی خوردم پتو را بیش تر به خودم پیچیدم و وقتی سرو صدای سیم ها و فنرهای تخت خوابید من هم دوباره تصمیم گرفتم بخوابم .

اتاقی كه اجاره كرده ام كنار یك خیابان بزرگ شهر در طبقه ی سوم یك ساختمان تازه ساز است .اتاق را مبله كرایه كردم و صاحب خانه ها نه جنجالی دارند و نه بچه ای كه نصف شب اهل خانه را از خواب بیدار كند .اول خیال می كردم از هر حیث راحتم .تنها بدی اتاق تازه ام همین جنجال خیابان است .شب اول كه در آن جابه سر می بردم ساعت پنج صبح به صدای اولین گاز اتوبوسی كه آدم های سحر خیز را به سركا رشان می برد از خواب پریدم .ولی روزهای بعد عادت كردم .

تازه این ها كه چیزی نیست . روبه روی ساختمانی كه من در طبقه ی سوم گاراژی هست كه تاكسی ها و اتومبیل های كرایه ای شب ها در آن توقف می كنند .یك اتوشویی مرتب و تمیز نیست كه كف حیاطش را آسفالت كرده باشند و دربان آبرومندی هم داشته باشد كه مال مردم را بپاید .یك گاراژ فكسنی كه تاكسی دارها مجبورند خودشان هم توی تاكسی هاشان بخوابند نا صاحبی دارد و نه دربانی .و من وقتی توی رخت خوابم فرو می روم و می خواهم آرام بگیرم تازه تاكسی ها شروع كرده اند به این كه از كار هجده ساعته ی روزشان برگردند و بگذارند كه شوفرهای ناشی و دست پاچه شان چند ساعتی استراحت كنند .

هر راننده كه وارد می شود در بزرگ و از هم در رفته ی گاراژ را پشت سر خود می بندد و وظیفه دارد كه در را به روی تاكسی سوار بعدی هم باز كند .من این را شخصا رفتم و پرسیدم .تاكسی ها وقتی پشت در می رسیدند دوسه تا بوق می زدند و به انتظاراز روی پل كنار پیاده رو آهسته می گذرند و نور چراغ های ماشین را درست وسط تخت های كاركرده ی در گاراژ میخ كوب می كردند .من هر شب همه ی این سروصداها را همان طوركه توی رخت خوابم دراز كشیده بودم و در فكر اینم كه زودتر بخوابم می شنوم .و با خودم می گویم ( آخر كی ؟...آخر كی من می توانم استراحت كنم ؟) خیابان در آن وقت شب خلوت خلوت است .و حتی رنگ دسته جمعی مست های كافه ی تابستانی نزدیك هم كه هر شب نزدیكی های ساعت دوازده از میان تاریكی درختان انبوه یك باغ دور تر از آن جا صاف از پنجره ی اتاق من تو می آید خاموش شده است .
این فكر ها را داشتم فراموش می كردم كه یك تاكسی دیگر هم رسید .بوق زننده ای تامغز استخوان من نفوذ كرد . ومن راستی ناراحت شدم و پتورا به كناری انداختم و همان طور پابرهنه روی آجرهای سمنتی خنك مهتابی تكیه دادم .

راننده دو سه بار بوق زد و وقتی كسی در را باز نكرد پیاده شد و رفت پشت در و با مشت ولگد در را به كوبیدن گرفت .می خواستم فحش بدهم . می خواستم عربده بكشم .و همسایه ها را از خواب بیدار كنم ولی چه احمقی ! همسایه ها هم حالا از خواب پریده اند و توی رخت خوابشان غلت می زنند .
ولی نه صاحب خانه ها می گفتند به این سروصدا ها عادت كرده اند ... این مرا ناراحت می كرد .
این مرا وا می داشت كه بخواهم در آن دل آرام شب عربده ای زننده و منفو ر بكشم . و همسایه ها
را از خواب بپرانم . سرا نجام در باز شد و چند ثانیه بعد موتور تاكسی هم از صدا افتاد و نور چراغ آن از وسط تاریك های درون گاراژ پرید . من دو سه بار قدم زدم . یك لیوان دیگر از آب كوزه آشامیدم و توی رخت خواب رفتم .دیگر خواب از چشمم پریده بود و هر دم منتظر بودم كه یك بوق كشیده ی دیگر بلند شود و مثل یك شلاق تهدید كننده بر پیكر خوابی كه كم كم به چشم من راه خواهد یافت بكوبد .
یك ماشین دیگر مثل این كه زیر گوش من یك دم ایستاد دنده عوض كرد و دوباره به ناله در آمد .
و من توی رخت خوابم از این دنده به آن دنده شدم و سرو صدای سیم ها و فنرهای تخت در آمد .
پتو را كنار زدم و پاشدم روی تخت نشستم . مثل این كه می ترسیدم بلند شوم و توی مهتابی بروم .
مثل اینكه همه ی ماشین هایی كه در عالم بودند از یك سرازیری دراز پایین می آمدند و جلوی اتاق من زیرگوش من كه می رسیدند پشت سر هم ترمز می كردند و سكوت و آرامش آور شب را با جنجال تحمل ناپذیر خود می انباشتند.

وقتی كه همه صداها افتاد ناگهان چیزی در من برانگیخته شده بود .و حس می كردم كه اگر این كار را نكنم به خواب نخواهم رفت . اول كمی ناراحت شدم . خواستم توی اتاق بروم خودم را توی رخت خوابم قایم كنم . ولی مثل اینكه نمی شد. یك چیزی در من بر انگیخته شده بود .حس انتقام بود ؟ یك دهن كجی كودكانی بود ؟ مثل لجباز ی بچه هایی كه مداد یك دیگر را می شكنند ..؟ هر چه بود چیزی در من بر انگیخته شده بود . و من دیگر سردی آجر های كف مهتابی را حس نمی كرد م .هنوز پچ پچ چند نفر كه در تاریكی گاراژ به زبانی غیر از فارسی حرف می زدند شنیده می شد . وساعت سفارت زنگ دووربع كم را زد .من با قلو ه سنگی كه پا ی لنگه در مهتابی بود آجر پاره ی پای آن لنگه ی دیگر را با یك ضربه ی محكم ولی بی صدا و خفه شكستم وهر سه پاره سنگ را روی هره ی مهتابی گذاشتم .من فاصله را سنجیدم و جایی كه می باید انتخاب كردم . قلوه سنگ اولی را كه بزرگ تر و سنگین تر بود در دست راست گرفتم وبادست چپم دو پاره آجر دیگر را آماده نگه داشتم .
و در یك آن وقتی هنوز پچ پچ آن دو نفر به گوش می رسید هر سه تا پاره سنگ را پشت سر هم به طرف گاراژ پرتاب كردم و سریع توی رختخوابم رفتم .وقتی پتورا روی سینه ام كشیدم سه ضربه ی مكرر اولی پر سروصدا مثل این كه از یك فلز تو خالی برخاسته باشد و دو تای دیگر آهسته تر از دور به گوشم رسید و وقتی كه داد و هوار راننده ها كه دست كم یك جایی از تاكسی شان شكسته
بود بلند شد من در این فكر بودم كه پس كی؟ ... پس كی من باید آرامشی بیابم؟

دسترسی سریع