رند در ذهن و زبان مردم و شاعران پیش از حافظ ناستوده و ناخوشایند بوده كه حافظ او را بر كشیده و در برابر دكانداران شریعت و طریقت (زاهد و صوفی ) نهاده است .
اگر بپذیریم - كه ناچار باید پذیرفت – شعر حافظ با منطق محسوس سازگاری ندارد
نویسنده : باقر خلیلی
در سراسر روزگار پر آشوب حافظ یعنی سده ی هشتم هجری با همه ی آشفتگی ها و دگر گونی ها ، یك جریان همواره ماندگار بوده است و آن هم حاكمیت ریا و تظاهر .
در آن روزگار دو گروه با همه توش و توان و در كنار هم فرمانروایی می كردند . « زاهد ظاهر پرست » و « صوفی حقه باز» كه بازرگان شریعت و دكاندار طریقت بودند و حافظ رند كه هرگز از چند و چون جامعه اش غافل
نمی شد ، به هر دستاویز و از هر راه با آنان در ستیز بود :
عنان به میكده خواهیم تافت زین مجلس
كه وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
و :
مرغ زیرك به در خانقه اكنون نپرد
كه نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی
و از همین روست كه به دامان رندی چنگ می زند :
زاهد ار رندی حافظ نكند چه باك چه شد ؟
دیو بگریزد از آن قوم كه قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان
بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند
اما چه ودر كدام كوره حافظ را «آب دیده» كرده است ؟
پیش از زاده شدن حافظ قوم مغول با تاخت و تاز دیگرانش بسیاری از شهرهای ایران را كه مركز علم و ادب بود نابود كرد و كتابخانه هایش را به آتش كشید ، اما فارس با چاره اندیشی اتابك سعد زنگی (ممدوح سعدی) از این بلای خانمان سوز رهایی یافت .
اما سده ی هشتم هجری از دوره های پر آشوب تاریخ ایران به ویژه فارس است و حافظ از روزگار خویش متاثر است .
در این روزگار « سلطان ابوسعید » آخرین ایلخان مغول « شیخ حسن بزرگ» پایه گذار دودمان جلایری را به جدا شدن از همسرش « بغداد خاتون » وادار می كند و او را به همسری خود در میآورد و سرانجام به دست همین زن كشته می شود .
» مبارزالدین محمد مظفر حاكم كرمان » به شیراز می تازد و حاكم فارس « شیخ ابو اسحاق اینجو » را نابود می كند و پس از چندی به دست پسرانش « شاه شجاع» و « شاه محمود» كور و زندانی می شود .
شاه محمود با شاه شجاع كه جانشین پدر شده به ستیز بر می خیزد .
«شاه یحیی» به رویارویی با عمویش شاه شجاع می پردازد و زن شاه محمود ، شاه شجاع را به دشمنی با شوهرش برمی انگیزد ، حافظ كه در این زمانه « آب دیده» شده است به فریاد می آید :
خواهم شدن به كوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها كه دامان آخر زمان گرفت .
و:
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مكن
كه فكر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
زانقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
او در این كشاكش و با شناخت دكانداران دین فروش چاره ای جز پناه بردن به رندی نمی بیند :
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی كه به چندین هنر آراسته ام
و:
زمانه افسررندی نداد جز به كسی
كه سر فرازی عالم در این كله دانست .
این سخن ادامه دارد . ...
والسلام .