صدای جمهوری اسلامی ایران
display result search

هفتۀ گذشته وعده کردیم که این هفته را نیز به باب دوم بوستان همیشه سبز سعدی اختصاص دهیم و امروز به حکایاتی دیگر از این باب خواهیم پرداخت.

نویسنده: ارسطو جنیدی

فرزندان زبان دلربای پارسی دری و نورچشمان وطن، درود بر شما.
چندی است دست در دست هم بر سر سفره سعدی نشسته ایم تا از این دوست مهربان و این پدر بزرگوار، شهد و شکر معرفت بگیریم و کام جان را شیرین کنیم.
هفتۀ گذشته وعده کردیم که این هفته را نیز به باب دوم بوستان همیشه سبز سعدی اختصاص دهیم و امروز به حکایاتی دیگر از این باب خواهیم پرداخت.
نیکی کردن در حق کسی که امید به دستهای پر محبت ما بسته است، توصیۀ سعدی است. گرچه ممکن است قصور و کوتاهی در کار آن شخص باشد، اما بخشش ما و امید وی را نامید نکردن، یک فضیلت بزرگ است. زنی به شوهرش چنین شکوه می کند که:
بزارید وقتی زنی پیش شوی
که دیگر مخر نان ز بقال کوی

به بازار گندم فروشان گرای
که این جو فروشیست گندم نمای

سخن زن درست است و به جا اما احسان، بخشش را اقتضا می کند. شوهرش در اوج مهربانی و محبت و ادب، چه زیبا به همسر خویش پاسخ می دهد:
به دلداری آن مرد صاحب نیاز
به زن گفت که ای روشنایی، بساز

به امیّد ما کلبه اینجا گرفت
نه مردی بُوَد نفع از او وا گرفت

مرد دانا احسان خویش را از پاسخ به همسر آغاز می کند. او همسرش را «روشنایی» خطاب می کند و این یعنی رعایت اوج محبت و عشق و احترام. چقدر زیبا سعدی شیرین سخن در پرده به ما می آموزد که حتی هنگام توصیه کردن نیز باید با محبت و ملایمت پاسخ گفت و همسر و شریک زندگی را این چنین زیبا خطاب کردن، حرف دل سعدی و آمال او در روابط همسری است.
از دیگر سو، شوهر منکرِ «جو فروش و گندم نمایی» بقال کوی نمی شود و سخن همسرش را تلویحاً تایید می کند، اما از همسر دقیق النظر و نکته یابش درخواست می کند که بقال را در دل ببخشد و امیدش را نا امید نکنند. و این سخن نیز با کلام قرآن کریم منطبق است که : « بندگان مومن من، در هنگام خشم، خشم خویش را فرومی خورند، و خطاها را می بخشند؛ و البته که خداوند بخشندگان و مهربانان را بسیار دوست می دارد.» آری، سعدی فرزند قرآن و ایران است.
در حکایتی دیگر زن بسیار دانا و فهیمِ سرهنگی از شوهر خویش می خواهد تا به دربار سلطان برود و غذایی برای فرزندان گرسنه تهیه کند:
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن:
که خیز ای مبارک، درِ رزق زن

برو تا ز خوانت نصیبی دهند
که فرزندگانت به سختی درند

شوی در پاسخ چنین می گوید که:
بگفتا بُوَد مطبخ امروز سرد
که سلطان به شب نیت روزه کرد

زن از نا امیدی سر انداخت پیش
همی گفت با خود، دل از فاقّه(=رنج و ناراحتی) ریش

که سلطان ازین روزه داری چه خواست؟
که افطار او عید طفلان ماست


خورنده که خیرش برآید زِ دست
به از صائم الدهرِ(=کسی که همیشه روزه است) دنیا پرست

کلام استوار و لبریز از حکمت سعدی از زبان آن زن دانا و هوشمند، پشت هر متظاهر و ریاکاری را می لرزاند.
آن که در غیر از ماه مبارک رمضان، روزه مستحبی می گیرد تا خود نمایی و ریا کاری کند و چون او روزه است تمامی پیوستگان او نیز باید روزه بگیرند، روسیاه درگاه خداوند است. آن که روزه مستحبی نمی گیرد و خود و پیوستگانش غذا می خورند هزار بار نزد خداوند عزیزترست.
سخن سعدی بزرگ در این است که اگر کسی قصد روزه مستحبی دارد، این بسی نیکوست، اما به شرط آنکه روزه مستحبی او باعث گرسنه ماندن بچه های گرسنه و خانواده های زیر دستش نشود.
اگر امروز صاحب حجره ای، کارخانه داری و یا صاحب کسب و کاری قصد روزه مستحبی یا حج غیر واجب بکند، تا آنجا که به خود او مربوط شود بسیار نیکوست. اما اگر روزه مستحبی گرفت و کارمندان و کارگرانش را هم وادار به روزه گرفتن کرد و ارزاق آنان را قطع نمود، و یا به حج مستحبی رفت و در ایام نبودنش حقوق کارکناش را قطع کرد، مَثَلِ او مَثَل همین سلطان در داستان سعدی شیرین سخن خواهد شد.
و خود سعدی مهربان چه زیبا این نکته را بیان می دارد که روزه گرفتن تو نه تنها نباید روزی دیگران را قطع کند بلکه چه نیکوست که بخشی از خوراک سحر و افطار خویش را به بی نوایی مسکین ببخشیم:
مسلّم کسی را بُوَد روزه داشت
که درمانده ای را دهد نانِ چاشت

و اگر چنین نباشد و انسان یک وعده غذای خود را به مسکینی ندهد و ساعاتی آن خوراک را از خود دریغ کند و بعد دوباره به خویش ببخشد، چه بهره معنوی و انسانی از عبادت زیبای روزه برده است؟
وگرنه چه حاجت که زحمت بری؟
ز خود واستانی و هم خود خوری

در حکایتی دیگر، مردی بزرگوار و کریم که از قضا مردی تهی دست و مسکین هم بود، دوستی را در رنج و سختی می بیند. آن دوست به مرد کریم چنین شکوه می کند که مدتیست بدهکارم و طلبکاران راحتم نمی گذارند. اگر می توانی کمکی به من بنما:

یکی را کرم بود و قوت نبود
کفافش به قدر مروت نبود

که سِفله(=فرومایه و پَست) خداوندِ هستی(=صاحب مال و مکنت) مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد

و سعدی چه زیبا بیان می کند که انسانهای بزرگوار و بخشنده و کریم، کمتر پیش می آید که زندگانی مطابق با میل و خوشی بر آنان سپری شود. آنان مانند کوه بلند و سربه فلک کشیده اند که باران بر آنها قرار نمی گیرد و به زمینهای پَست می رسد:
کسی را که همت بلند اوفتد
مرادش کم اندر کمند اوفتد

چو سیلاب ریزان که در کوهسار
نگیرد همی بر بلندی قرار

نه در خوردِ سرمایه کردی کرم
تُنُک مایه بودی از این لاجرم

بَرَش تنگدستی(=فرد تنگدست و فقیری) دو حرفی نبشت
که: ای خوب فرجام نیکو سرشت

یکی دست گیرم به چندین درم
که چندی است تا من به زندان درم
مرد بزرگوار، مال دنیا در چشمش ارزشمند نبود و بخشش برایش بسیار آسان بود اما خود وی نیز تهی دست و فقیر بود و درهم و دیناری نداشت تا به فرد محتاج کمکی کند:
به چشم اندرش قدر چیزی نبود
ولیکن به دستش پشیزی نبود

باری، مرد کریم به طلبکاران پیغام داد که دست از این مرد بردارید و مدتی به او فرصت دهید و از زندان آزادش کنید. اگر فرار کرد و پول شما را بازنگرداند، من ضامن او هستم و به جای او من را دستگیر کنید:
به خصمان بندی فرستاد مرد
که ای نیکنامان آزاد مرد

بدارید چندی کف از دامنش
و گر می‌گریزد ضمان بر مَنَش

مرد بدهکار آزاد شد و فرار را بر قرار ترجیح داد و لحظه ای هم درنگ نکرد:
چو گنجشک در باز دید از قفس
قرارش نماند اندر آن یک نفس

چو باد صبا زآن میان سیر کرد
نه سیری که بادش رسیدی به گرد

طلبکاران مرد بزرگوار را گرفتند که یا پول ما را بده یا مرد بدهکار را حاضر کن:
گرفتند حالی جوانمرد را
که حاصل کن آن سیم یا مرد را

و نهایتاً مردمهربان و جوانمرد، راهی زندان شد:

به بیچارگی راه زندان گرفت
که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت

مدتی زندانی بود. دوستان در نظر دارند که در قدیم، گاه زندانها را در کنار کاخ پادشاه یا کنار مکانی عمومی بنا می کردند و زندانی در پشت میله های زندان، از خیابان دیده می شد.
شنیدم که در حبس چندی بماند
نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند

روزی فرد پارسا و حکیمی از کنار زندان عبور می کرد. مرد پارسا از سیمای نورانی و مهربان مرد زندانی پی به بزرگی روح او برد و گفت: تصور نمی کنم که «مال مردم خور» باشی... چرا اسیر زندانی؟
زمانها نیاسود و شبها نخفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت:

نپندارمت مال مردم خوری
چه پیش آمدت تا به زندان دری؟

بگفت ای جلیس مبارک نفس
نخوردم به حیلتگری مال کس

یکی ناتوان دیدم از بند ریش
خلاصش ندیدم به جز بند خویش

و این والاترین درجۀ انسانیت است که از زبان سعدی می خوانیم که

ندیدم به نزدیک رایم پسند
من آسوده و دیگری پای بند

بمرد آخر و نیکنامی ببرد
زهی زندگانی که نامش نمرد

و دریغ دارم که پند دلنشین سعدی مهربان را منقطع کنم، باهم این الماسهای انسانیت را در آغوش جان بگیریم:

تنی زنده دل، خفته در زیر گِل
به از عالمی زندۀ مرده دل

دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟

و باز هم سعدی با استفهامی انکاری سخن زیبایش را به پایان می رساند و این پرسش تکان دهنده، به راستی رستاخیزی در دل مخاطب برپا می کند. رستاخیز انسانیت و عشق.
آری... در دنیای آرمانی سعدی، انسانها نمی توانند رنج جان و زخم روان یکدیگر را تحمل کنند و برای عشق ورزی و نودوستی از هم پیشی می گیرند. در این شهر خورشید، رنج یک نفر رنج همه و شادی یکی شادی دیگران است.
اگر هنوز شهرخورشید سعدی بر روی زمین برپا نشده، اما دل پاک و زلال او خود، همان شهر خورشید ماست. اگر در عالم بیرون نمی توانیم این آرمان شهر انسانیت و عشق را بیابیم، چه بهتر که به دلِ آسمانی سعدی کوچ کنیم. در دل خورشید صفت سعدی برای همۀ ما جا هست. آنجا همان مدینۀ فاضله ایست که آرزویش را داریم.
سخن از سعدی یعنی اشک شوق و لبخند اشتیاق. لبخندمان از در آغوش کشیدن این استاد سخن و این معلم عشق، زلالی روحمان را هدیه می آورد و اشک شوقمان پرواز تا همسایگی خداوند را.
باز هم میهمان کرم بی پایانت خواهیم شد، ای بندۀ خوش قریحه و مهربان خدا و از یاد نمی بریم که این همه جواهر را در ظرف شفاف و زیبا و رنگارنگ زبان دلکش پارسی به ما هدیه کرده ای.
پاس خواهیم داشت زبان پارسی را که زبان دل مهربان توست ای سعدی و کلید گنجهای انسانیت و ایرانیت ماست.

مرتبط با این خبر

  • «نوروز ایرانی در آیینه ادبیات پارسی»

  • نامگذاری سال 98 به نام سال «رونق تولید» از سوی مقام معظم رهبری

  • نوروزگاه های خیابان ولی عصر میزبان شهروندان در تعطیلات

  • تقویم جلالی هجری خورشیدی ایران ؛ دقیقترین گاهشماری جهان

  • پیوند آتش نوروزی با سرچشمه گرما و روشنی

  • استقبال از سال نو با ویژه برنامه «سرود فروردین»

  • بهار دلنشین ؛ ترانه و تصنیف های بهاری از رادیو فرهنگ

  • «عید دیدنی» رادیو فرهنگ با هنرمندان

  • آیین ها و آداب و رسوم نوروزی در ساز نوروز

  • « قول »