صدای جمهوری اسلامی ایران
display result search

هفته گذشته وعده کردیم که در این بخش از سخن به یکی مهمترین پادشاهان دوران پیشدادی یعنی به جمشید جم بپردازیم.

نویسنده : ارسطو جنیدی

جمشید پادشاهی است که از نظر اهمیت در بخش اساطیری شاهنامه تنها با فریدون قابل قیاس است. او نمودی کامل از افول و یا بهتر بگوییم، سقوط آزاد بک پادشاه بزرگ است از قله به دره و از عظمت به ذلت.
جمشید بعد ازپدرش طهمورث دیو بند به پادشاهی می رسد و هفتصد سال فرمانروایی می کند.
این که چرا سن و توان و نیرومندی شخصیتهای اسطوره ای این چنین شگفت انگیز به نظر می رسد، در واقع ریشه در ذات اسطوره دارد.
اسطوره پاسخهای بشر اولیه است به پرسشهایی که از تحولات زندگی و عناصر طبیعت در ذهن دارد. این بشر که در مقابل سختیهای طبیعی و زیستی خود را گاه ناتوان می بیند، می کوشد که تمامی آرمانها و آرزوهای خود را بر دوش اسطوره ها بگذارد. اسطوره از طرفی بیانگر خواستهای ملی یک قوم نیز می باشد؛ پس ازاین حیث هم باید در بر دارنده والاترین نمود قدرت و عظمت و برآورده شدن آرمانها و آرزوهای ملی هم باشد.
اگر وزن گُرز رستم هفتصد من است و سن جمشید بیش از هفتصد سال، ریشه این مبالغات را باید در قهرمان دوستی ایرانیان جستجو کرد. این امر جزء ذات اسطوره و حماسه است. در اسطوره های یونان باستان و هند و انگلوساکسونها نیز با چنین خارق العاداتی و حوادث شگفت انگیزی مواجه می شویم.
آنچه مسلم است آن که شخصیتهای اسطوره ای شاید در دل تاریکیهای تاریخ مصداقهایی تاریخی هم داشته اند اما به مرور در باب توانمندی آنها مبالغه شده و هرچه زمان گذشته به این مبالغات افزوده شده تا آن شخصیت تاریخی به شخصیت بسیار والا و اسطوره ای بدل شده است تا هم وجه دلپذیری و هم وجه سرگرمی یک روایت را در بر بگیرد. از دیگر سو شخصیت اسطوره ای باید مبالغه آمیز باشد تا بتواند به عنوان یک عنصر انسانی پاسخی باشد در برابر ضعف بشر اولیه به برتریهای طبیعت.

باری، جمشید موفق به کشف و اختراعات بسیار می شود و کم کم بشر را به رفاهی در خور توجه می رساند.
او در ابتدا خطاب به مردم می گوید که هم پادشاهی بزرگ است و هم پیشوای بزرگ دینی:

منم گفت با فرهء ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی

او در آغاز، شخصی مهربان و دادگر و خردورز است و وعده می دهد که :

بدان را ز بد دست کوته کنم

روان را سوی روشنی ره کنم

سلاح جنگ، وسایل نبرد و لباس و پوشاک در دوران وی پدید می آیند:

نخست آلت جنگ را دست برد

در نام جستن به گردان سپرد

به فر کیتی نرم کرد آهنا

چو خود و زره کرد و چون جو شنا

در این بیت نکته مهم آنست که فردوسی بزرگ می فرماید با فرّ پادشاهی که شکوهی هدیه فرستاده شده ای سوی خداوند است، جمشید موفق شد آهن را نرم و رام بشر کند.

چو خفتان و تیغ و چو برگستوان

همه کرد پیدا به روشن روان

بدین اندرون سال پنجاه رنج

ببرد و ازین چند بنهاد گنج

دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد

که پوشند هنگام ننگ و نبرد

ز کتان و ابریشم و موی قز

قصب کرد پرمایه دیبا و خز

جمشید تافتن و ریسیدن را آموزش می دهد:

بیاموختشان رشتن و تافتن

به تار اندرون پود را بافتن

چو شد بافته شستن و دوختن

گرفتند ازو یکسر آموختن

چو این کرده شد ساز دیگر نهاد

زمانه بدو شاد و او نیز شاد

ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کرد

بدین اندرون نیز پنجاه خورد

نکته مهم در مورد جمشید، اقدامات آیینی اوست.
او گروهی ((کاتوزیان)) نام را بر می گزیند تا به عبادات مشغول شوند و راهنمای مردم باشند:

گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش

به رسم پرستندگان دانی‌اش

جدا کردشان از میان گروه

پرستنده را جایگه کرد کوه

بدان تا پرستش بود کارشان

نوان پیش روشن جهاندارشان

او گروه های دیگر را نیز با وظایفی خاص به کار مشغول می دارد:

صفی بر دگر دست بنشاندند

همی نام نیساریان خواندند

کجا شیر مردان جنگ آورند

فروزندهٔ لشکر و کشورند

کزیشان بود تخت شاهی به جای

وزیشان بود نام مردی به پای

بسودی سه دیگر گره را شناس

کجا نیست از کس بریشان سپاس

بکارند و ورزند و خود بدروند

به گاه خورش سرزنش نشنوند

جمشید چنان خوشبختی و سعادتی را سبب می شود که دوران اول وی را دوران طلایی اساطیر ایرانی می نامند. دوران اساطیر طلایی ما دوران سیصد سال پادشاهی درخشان جمشید است. دورانی که مرگ و رنج و بیماری و فقر ریشه کن می شود و مردم در اوج سعادت و بدون اندوده زندگی می کردند. جمشید ساختن عطرها و روایح خوش، ساختن حمام، به دست آوردن و ارج نهادن سنگهای قیمتی و ده ها اقدام بزرگ و مهم دیگر را انجام می دهد.
عصر او به سبب همین پیشرفتهاست که عصر طلایی نام دارد.
دوران طلایی نیز از بخشهایی است که در تمام اساطیر جلوه دارد. در اساطیر یونان نیز دوران حکومت زئوس بر زمین دوران طلایی نامیده شده است.
اما ادوار طلایی معمولاًبا ناشکری و گناه بزرگ پادشاهی مغرور و نادان پایان می یابد. در مورد جمشید نیز چنین می شود.
جمشید به کار و کوشش می پردازد، و در لابه لای این توصیف کار و کوشش، چه نیکو می ستاید فردوسی بزرگ، کار و کوشش را:

چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مرد

که آزاده را کاهلی بنده کرد


او تا آنجا قدرت می یاید که حتی دیوان او را به پرواز در می آورند و بر تختش که از جواهرات ذی قیمت آراسته بود می نشیند و :

همه کردنیها چو آمد به جای

ز جای مهی برتر آورد پای

به فر کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر شناخت

که چون خواستی دیو برداشتی

ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته برو شاه فرمانروا


جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرومانده از بخت او

جمشید بنیانگذار جشن فرخنده نوروز است در اساطیر ما. روزی که غلبه کامل انسان بر دیو محقق می شود:

به جمشید بر گوهر افشاندند

مران روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین

برآسوده از رنج روی زمین

بزرگان به شادی بیاراستند

می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ ازان روزگار

به ما ماند ازان خسروان یادگار

در همین حین فردوسی بزرگ که عشق به ایران و فرهنگ ایران تمام هستی اوست، فرصت را مغتنم شمرده و جشن بزرگ نوروز را نیکو می ستاید.
گرچه جمشید در انتهای پادشاهی اش فردی مغرور و گمراه می شود اما در اوایل و اواسط پادشاهی، رفتار او ستوده است. و این نیز اندیشه روشن و زیبای نیاکان ما را نشان می دهد که اگر نیکی ببینند می ستایند و اگر بدی ببینند نکوهش می کنند. پس جمشید نیز مطلقاً سیاه یا سپید نیست. او شخصیتی است که از سپیدی، اندک اندک به سوی سیاهی حرکت می کند.
باری، این همه توفیق جمشید در غلبه بر دیوان و پرواز کردن و خوراک و پوشاک یرای مردم و از بین بردن بیماری و مرگ، و در یک کلام، همه شادمانی و رفاه فراوان مردم که ثمره کارهای نیک جمشید بود، موجب غرور وی می شود.

چنین سال سیصد همی رفت کار

ندیدند مرگ اندران روزگار

ز رنج و ز بدشان نبد آگهی

میان بسته دیوان بسان رهی

به فرمان مردم نهاده دو گوش

ز رامش جهان پر ز آوای نوش

چنین تا بر آمد برین روزگار

ندیدند جز خوبی از کردگار

جهان سربه‌سر گشت او را رهی

نشسته جهاندار با فرهی

آنجا که استاد، می خواهد از سقوط جمشید سخن گوید، اندوه وی در سخن آسمانی اش متجلی است، اندوه از سقوط یک انسان نیک در دره سیاه بدی و سرکشی در برابر خداوند:

یکایک به تخت مهی بنگرید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

منی کرد آن شاه یزدان شناس

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

گرانمایگان را ز کشور بخواند

چه مایه سخن پیش ایشان براند

چنین گفت با سالخورده مِهان:

که جز خویشتن را ندانم جهان

در اینجا فردوسی بزرگ برای آن که حاصلِ (( من )) (( من )) کردن و خود بینی و تکبر را خوب نمایش بدهد و در مخاطب اقناع ایجاد کند که هیچ پلیدیی بدتر از خودبینی و هوای نفس نیست، مرتباً از ضمیر (( من )) بهره می جوید و والاترین درجه تلفیق سخنگویی و اندیشه و عرفان و خداشناسی را به منصحه ظهور می رساند:

هنر در جهان از من آمد پدید

چو من نامور تخت شاهی ندید

جهان را به خوبی من آراستم

چنانست گیتی کجا خواستم

خور و خواب و آرامتان از منست

همان کوشش و کامتان از منست

بزرگی و دیهیم شاهی مراست

که گوید که جز من کسی پادشاست

همه موبدان سرفگنده نگون

چرا کس نیارست گفتن نه چون

چو این گفته شد فر یزدان از وی

بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی

(( فرّ )) یزدان از جمشید گسسته می شود. در اوستا می خوانیم که فرّ به شکل پرنده ای سپید بال از تن جمشید بیرون شد و به آسمان رفت و بعد از آن جمشید به سرعتی عحیب رو به سقوط در دره اهریمن صفتی نهاد.
فرّ در شکلهای پاکی چون قوچ، کبوتر و عقاب در فرهنگ داستان واره های ما آمده است. در شاهنامه فرّ، جایی به شکل قوچ نمایان می شود. اما نکته مهم در باب فرّ، عنایت یزدان نیکی دهش است به بنده. اگر بنده ای راست کردار و پاک سرشت و نیکو صفت و مطیع امر خداوند نباشد، فرّ ایزدی از وی گسسته خواهد شد؛ حال هرکه می خواهد باشد.
جمشید سیصد سال مردمان را با دادگری و خوشبختی فرمانروایی کرد اما خودبینی وی، از راه خداوندش دور کرد و به ذلالت دچار.

منی چون بپیوست با کردگار

شکست اندر آورد و برگشت کار

استاد والاقدر فرهنگ ایران و جهان، در اینجا باز هم مجال را مغتنم می شمارد و به خواننده خود نهیب می زند که هرچه قدرتمندتر و بزرگتر شدی، باید در برابر خداوند جهان، ذلیل تر و بنده صفت از و شاکرتر باشی:

چه گفت آن سخن‌گوی با فرّ و هوش

چو خسرو شوی بندگی را بکوش

هراس و ترس متعلق به انسانهای سست ایمان است. آن که پشتیبانی چون خداوند دارد هرگز بیمی در دل نخواهد داشت:

به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس

به دلش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز

همی کاست آن فر گیتی‌فروز

و شوربختانه جمشید سقوط می کند...

ادامه داستان جمشید و سقوط وی از قله رفیع انسانیت به دره پَست لئامت را که به دستیاری اهریمن و کارگزاری ضحاک روی نمود، به مجال بعدی موکول می کنیم و بر روان والای فردوسی بزرگ درودی به بلندای شاهنامه اش می فرستیم.

مرتبط با این خبر

  • زبان فارسی

  • ماه پنهان است

  • چالش های این روزهای سازمان سینمایی

  • سفرنامه خوانی : سفر به لائوس

  • معمار مجتمع چهارسو در خشت و خیال

  • بررسی کتاب دیداری با اهل قلم

  • تشریح برنامه‌های جشنواره قصه‌گویی

  • نگاهی به معانی مختلف اراده (بخش اول)

  • « عقاید یک دلقک »

  • گفتگو با مازیار عصری در برنامه سروش