برخی از سفرنامه سیاحان خارجی، گزارش ماموریت آنها در هنگام حضور در ایران است و سفرنامه افسر انگلیسی هنری پاتینجر یكی از آنهاست .
نویسنده : مهرنوش محتشمی
ستوان هنری پاتینجر (1856-1789م) از افسران انگلیسی در هندوستان و یكی از مأموران سیاسی و نظامی هیئت سیاسی ژنرال مالكم به ایران در عصر سلطنت فتحعلیشاه قاجار بود . او به همراه سروان كریستی مأموریت داشت از راه خشكی، قدرت طبیعی، اقتصادی، نظامی و راه های سوق الجیشی مناطق بلوچستان و ایرانِ جنوب شرقی را بررسی كرده و ارزش اردوكشی در این نواحی را تعیین كند.
این دو افسر جوان و ورزیده نیروی پادشاهی بریتانیا توانستند ماموریت خود را به نحو احسن انجام دهند . پس از انجام ماموریت ، از آنجایی كه ناپلئون شكست خورده و نفوذ فرانسه در ایران به پایان رسیده بود و تهدیدی برای حمله به هندوستان وجود نداشت ، دیگر دلیلی برای مخفی نگهداشتن شرح این سفر وجود نداشت . از این رو، ستوان پاتینجر اجازه یافت شرح مسافرت و نقشه مسیر خود را به صورت كتابی منتشر كند كه در سال 1816 میلادی در بریتانیا انتشار یافت.
«سفرنامه پاتینجر» كه در واقع شرح مسافرت و نقشه مسیر منطق سفر او بود، هم از نظر مردمشناسی و هم از جنبه اطلاعات جغرافیایی اهمیت بسیار دارد. پاتینجر به هر ده و روستا كه قدم گذاشته بود ، افزون بر توضیحاتی درباره فضای دهكده و موقعیت جغرافیایی ، دربارهی شیوه اداره و رییس آن نیز شرح مفصلی نوشته بود. به طور كلی او در بخش ابتدایی سفرنامهاش، دادههایی ارزشمند از وضعیت زندگی مردم، آداب، رسوم، اخلاق و منش آنها ارایه داده است.
به عنوان نمونه وی در بخشی از سفرنامه اش مینویسد:
«طوایف بلوچ، از نظر قیافه و اندام نظیر ناروئیها هستند. مردان خوشسیما و مقبولاند و چهرهای جذاب دارند ولی به قدر ناروئیها تحمل شداید و سختیها را ندارند. به نظر میآید آب و هوای سرزمینی كه در آن به سرمیبرند در ایشان تاثیر داشته ، رنگ پوست آنها از ناروئیها تیرهتر است و شاید علت آن تاثیر گرما و شدت تابش آفتاب و آب و هوای ناحیه كوچ گنداوا باشد».
آنچه برای پاتینجر شگفتآور بود، احترامی است كه بلوچها حتی تا پای مرگ به مهمان میگذارند . او درباره مهمان نوازی بلوچها می نویسد :
«مهماننوازی بلوچ ضربالمثل است، و تقریبا مهماندوستی خصلتی است كه در بین تمام افراد بلوچ این سرزمین وجود داشته و همهگیر میباشد. دلهدزدی عملی مطرود و سرقت نفرتآورترین عمل محسوب میشود. وقتی پیشنهادی بكنند و تعهدی نمایند، و یا قولی بدهند كه جان و مال شخصی را حفظ نمایند تا پای جان در انجام قول و قرار خویش ایستادگی میكنند».
پاتینجر درباره شهرهای جنوب شرق ایران هم سخن رانده و مهمترین ویژگی آنها را چنین بیان می كند: «شهرهای ابتر و فهرج كوچكند ولی بسیار پاكیزه بوده، خوب ساخته شدهاند. اولی ٢٥٠ خانه و دومی ٤٠٠ خانه دارد كه در هر دو شهر خانهها در میان نخلستانها پراكندهاند كه مهمترین منبع درآمد محل هستند».
او درباره بمپور نیز چنین مینویسد : «ده بمپور كوچك و بسیار بد ساخته شده است. روزگاری دیواری كوتاه و گلی آن را محصور مینمود كه به تناوب بر آن برجهای كوچكی نیز ساخته بودند ولی در حال حاضر همه آنها در شرف اضمحلال و نابودی است. چون درخت خرما و نخلستانی وجود ندارد و كشت و زرع دیگری هم در حوالی ده مقدور نیست . منظره ده رقتآور بود».
تفاوت زیاد سطح معیشتی روستاها بسیار مورد توجه این افسر انگلیسی بوده است. او البته جذابیت برخی از آنجاها را ستایش كرده و در سفرنامه اش نوشته است :
«پس از چهار میل راهپیمایی به سوی شمالغربی در ساعت ٧ به بزمان رسیدم. این مكان دهكده كوچكی بود كه در میان نخلستان خرما و در نزدیك كوه خودنمایی میكرد. دهكده بزمان ١٥٠ خانه دارد كه بعضی از بناها دو یا سه طبقه است و جملگی از سنگ و بدون مصرف سیمان و یا ساروج ساخته شدهاند ولی سنگها به قدری خوب بر هم نهاده شده، چفت و بست گردیده كه كاملاً مانع نفوذ بارانند و نیز دیوارها از داخل با كاهگل اندود شدهاند».
او كه به خوانسار هم پا گذاشته بود، آن را زیبا، پرمنظره و رمانتیك خوانده و به توصیف مختصری از شهر و ویژگی های آن پرداخته است. پاتینجر برخلاف دیگر گزارشگران خارجی و ایرانی كه باغبانی و باغداری را مهمترین و اصلی ترین مشغلۀ اهالی خوانسار برشمرده اند، زراعت و كشت را یكی از شاخصه های شغلی مردم این دیار خوانده و از كشتزاران سرسبز گندم و جو سخن به میان آورده است.وی همچنین از وجود زندگی ایلی و چادرنشینی در اطراف خوانسار هم نام می برد كه به نظر می رسد این افراد عشایر كوچ نشین مهاجری بودند كه در حال ییلاق – قشلاق بوده اند و نه مردمان بومی این سامان؛ چنان كه می آورد:
«ما به خیل و گروهى از این چادرنشینان در خونسار برخوردیم كه بدون اغراق باید گفت در زیباترین قطعه از سرزمین ایران اطراق كرده بودند.نهرى كوچك از دامنه می غلطید و بكف درّه اى زیبا سرازیر شده به كشتزاران سرسبز گندم و جو می رسید. چادرها بر جبین تپه برپا بودند و درختان تنومند گردو در تمام حاشیه درّه و در نزدیك چادرهاى سیاه نگهبانان، سرسبز و سایه افكنان استوار بودند. گله هاى گوسفند و بز چندین یارد دورتر از خانۀ چوپانان و بر دامنۀ تپه و در كنار پرتگاه هاى شكوهمند می چریدند. خشنودى و رضایت از زندگى در چهرۀ ایل نشینان پیدا بود و همه با پشتكار و علاقۀ شدید در جنب و جوش، روزگار را می گذراندند، خشنودى و فعالیّت واقعى این مردم براى نخستین بار به من هشدار داد كه در ایران نیز ممكن است خوشحال و راضى زندگى كرد.»