امروز سومین و آخرین بخش از داستان شورانگیز پرواز كیخسرو به عالم دیگر و مرگ حماسی ـ عرفانی او را مورد توجه و مداقّه قرار می دهیم و در كنار فرزندان حكیم بزرگوارمان، كام جان را از آب حیات فرهنگ انسان ساز ایرانی سیراب می كنیم.
نویسنده: ارسطو جنیدی
به نام خداوندی كه آفریدگار جان و خرد است، روشنگر راه و امید بخش دلهاست.
امروز سومین و آخرین بخش از داستان شورانگیز پرواز كیخسرو به عالم دیگر و مرگ حماسی ـ عرفانی او را مورد توجه و مداقّه قرار می دهیم و در كنار فرزندان حكیم بزرگوارمان، كام جان را از آب حیات فرهنگ انسان ساز ایرانی سیراب می كنیم.
دانستیم كه چون كیخسرو از بیم نفسِ سركش و وسوسۀ اهریمن تصمیم گرفت كه از قدرت كناره بگیرد و عزمِ جزم خود را برای بزرگان ایران زمین شرح كرد و گفت كه از یزدان نیكی دهش خواسته تا او را در جهان مینو جای دهد، با سرزنش و ملامت بزرگان ایران رو به رو شد و زال نیز او را نكوهش كرد. زال پنداشت كه این اندیشه را اهریمن بدنهاد در دل كیخسرو انداخته است.
اینك ادامۀ داستان.
وقتی سخنان زال به پایان رسید دیگر بزرگان ایران نیز گفتند كه آنان هم بر همین عقیده هستند.
در اینجا اوج آزادی اندیشه و بیان اندیشه در فرهنگ ایران باستان را می توان مشاهده كرد. پادشاهی قدرقدرت چون كیخسرو در برابر سخنان تند و حتی گزندۀ زال خشمگین نمی شود و حتی كلامی تلخ به او نمی گوید. اگر زال و رستم كه نگهبانان ایران هستند، در برابر این صبر و شكیبایی و آزادمنشی پادشاه تنها كسانی بودند كه ایمن از خشم وی می شدند و به راحتی هرچه در دل داشتند بیان می كردند، نمی شد به راحتی حكم به آزادی اندیشه در پیشگاه صاحبان قدرت در دوران باستان را داد. اما می بینیم كه حتی افراد بی نام و نشان هم از این امتیاز برخورداند و انتقاد بسیار تند خود را بر پادشاه و قصد او پنهان نمی سازند و واكنش پادشاهی چون كیخسرو نیز بس ستوده و زیباست. او لختی سكوت می كند و سپس به زال می گوید اگر من به تو كه سالیان دراز به ایران زمین خدمت كرده ای و نیز فرزندت رستم جهان پهلوان كه آن همه دلاوریها و رادمردیها كرده سخنی سرد بگویم، كردگار بزرگ از من ناخشنود می شود و من را نخواهد بخشید. از این روی:
همه پاسخت را به خوبی كنیم
دلت را به گفتار تو نـشـكـنیم
سپس به یزدان سوگند می خورد كه بر راه دیوان و اهریمنان نیست و برای پرهیز از گناه و گمراهی از خداوند خواسته است كه او را به سوی خویش رهنمون گردد. اگر اهریمن بدنهاد دل من را سیاه كرده بود به مردم ستم روا می داشتم و به غارتگری می پرداختم. كار من از نابخردی نیست. بلكه از روی بخردی و دانش و آگاهی است و مورد پسند یزدان. زال چون پاسخ بسیار خردمندانه و زیبا را از پادشاه می شنود برپا می خیزد و از گفتۀ نادرست خود پوزش می خواهد و می گوید تاكنون سابقه نداشته كه پادشاهی چنین آرزویی كرده باشد و ما اندوهگین هستیم كه فرمانروایی مهربان و بسیار دادگر و خردمند چون تو را از دست می دهیم. كیخسرو ایرانیان را دلداری می دهد. سپس فرمان می دهد كه سراپردۀ شاهی را به صحرا برند و در دشتی خیمه بر پا كنند. در آنجا پادشاه با مردم سخن می گوید. كیخسرو چنین می گوید:
هر آن كس كه دارید رای و خرد
بدانید كین نیك و بد بگذرد
همه رفتنی ایم و گیتی سپنج (= سه روز و پنج روز، كنایه از زندگی زودگذر دنیوی)
چرا باید این درد و اندوه و رنج؟
نمانده كسی خود به گیتی دراز
كه نامد مر او را به رفتن نیاز
اینجا مجال بسیار نیكوییست برای حكیم بی همتای كشورمان كه از زودگذری عمر و ناپایداری مقامات دنیوی و اهمیت دادگری و مهربانی سخن بگوید. تشبیهات فردوسی به قدری دلپذیر و زیبا و ملموس هستند كه به راستی در جان مخاطب رد پایی ژرف می نهند. وصف روزگار پیری در این ابیات به قدری زنده و اثر بخش است كه شاید چنین توصیفی ازین موضوع در سراسر ادبیات پارسی بی همتا باشد:
بدانگه كه خم گیردت یال و پشت
بجز باد چیزی نداری به مشت
گرانی(= سنگین شدن گوش) در آید تو را در دو گوش
نه تن مانَدَت بر یكی سان نه هوش
نبینی به چشم و نپویی به پای
بگویی به بانگ بلند: ای خدای
مرا پیش خود بر به زودی نه دیر
كه گشتم ازین خاك تاریك، سیر...
بترسید یك سر ز یزدان پاك
مباشید ایمن درین تیره خاك
كه این روز بر هر كسی بگذرد
زمانه دم ما همی بشمرد
در اینجا كیخسرو می گوید كه شاهنشاهان بسیاری پیش از ما آمده و رفته اند و امروز جز نامی از آنان برای ما نمانده است. من هم:
چو ایشان همان من یكی بنده ام
وگر چند با رنج كوشنده ام
بكوشیدم و رنج بردم بسی
ندیدم كه ایدر بماند كسی
كنون آنچه جُستم همه یافتم
ز تخت كیی روی برتافتم...
سپس می گوید كه تمامی گنج و خزانه خویش را بین مردمان ایران تقسیم خواهم كرد:
به ایرانیان بخشم این خواسته
سلیح و همان گنج آراسته...
ببخشم، كه من راه را ساختم
وزین تیرگی دل بپرداختم
كیخسرو چنان كه پیشتر گفته بودیم، عالی ترین نمونۀ پادشاهی در سراسر شاهنامه است. سخنانی بدین نیكی و رفتاری چنین درخشان، او را زیبنده است.
كیخسرو سپس گودرز كشواد را وصی خویش قرار می دهد تا گنج پادشاهی را به مردم نیازمد بر رساند و خرابیها را آبادان كند.
بزرگان ایران از وی معرفی جانشینش را خواستار می شود. كیخسرو لهراسب را به جانشینی خویش منصوب می كند و تاج خویش از سر بداشته بر سر لهراسب می نهد و نصیحتش می كند كه با مهربانی و دادگری حكومت كند:
فرود آمد از نامور تخت عاج
ز سر برگرفت آن دل افروز تاج
به لهراسب بسپرد و كرد آفرین
همه پادشاهیِ ایران زمین
كه این تاج نو بر تو فرخنده باد
جهان سر به سر پیش تو بنده باد
و سپس پندهای دلنشین كیخسرو كه برای هر صاحب منصبی می تواند چراغ راه باشد. پندهایی كه در زبان استاد بزرگوار ما، حكیم فردوسی، بسی فراتر از مواعظی خشك و بی روح هستند:
مگردان زبان زین سپس جز به داد
كه از داد باشی تو پیروز و شاد
مكن دیو را آشـــــنـا با روان
چو خواهی كه بختت بماند جوان
خردمند باش و بی آزار باش
همیشه زبان را نگهدار باش
این همه تأكید فردوسی بزرگوار بر روی خرد كه همچون هوایی پاك، سراسر سرزمین شاهنامه را در بر گرفته، برخاسته از اندیشۀ درخشان ایران باستان است.
باری، كیخسرو با انتخاب لهراسب باز هم با اعتراض ایرانیان رو به رو می شود. زال همچون مرتبۀ قبل در قضاوت عجله می كند و می گوید: پادشاها، فردی بی نام و نشان را كه نسب او بر كسی معلوم نیست چگونه به پادشاهی برمی گزینی؟ كیخسرو پاسخ می دهد كه اولاً این خواست یزدان است و ثانیاً لهراسب بی نام و نشان نیست و نسبی والا و تباری بزرگ دارد و از نسل هوشنگ و كیقباد است:
چو بشنید خسرو ز دستان سخُن
بدو گفت مشتاب و تندی مكن
كه هركس كه بیداد گوید همی
بجز دود از آتش نجوید همی
كه نپسندد از ما بدی كردگار
بپیچد بَد از گردش روزگار
كه یزدان كسی را كند نیكبخت
سزاوار شاهی و زیبای تخت،
كه دین دارد و شرم و فَرّ و نژاد
بوَد راد و پیروز و از داد شاد
جهان آفرین بر زبانم گواست
كه گشت این هنرها به لهراسب، راست
نبیره جهاندار هوشنگ هست
همان راد و بینا دل و پاكدست
مرا گفت یزدان بدوكن تو روی
نكردم من این جز به فرمان اوی
سپس این بزرگترین حماسه سرای جهان، صحنه ای زیبا را به زیبایی توصیف می فرماید:
چو بشنید زال این سخنهای پاك
ببازید و انگشت بر زد به خاك
بیالود لب را به خاك سیاه
به آواز لهراسب را خواند شاه
آلودن لب را به انگشتی از خاك رسمی كهن بود در معنای پوزش خواستن از سخنی نا به جا و بی مورد. این اصطلاح در اشعار دیگر شاعران ما نیز بسیار به كار رفته. زال از سخن نادرست خود عذر می خواهد و باز هم با محبت ومهربانی كیخسرو روبه رو می شود. در نهایت كیخسرو می گوید به سوی كوه روان می شود و بزرگان ایران نیز همراه اویند.
كیخسرو به پهلوانان و بزرگان ایران گفت بامدادان من را نخواهید یافت. هركس با من در برف بماند خواهد مرد. شب هنگام برفی بسیار سنگین خواهد بارید كه به بلندای یك نیزه خواهد رسید و كسی از آن جان به در نخواهد برد. پس بازگردید و روان من را با دعایی بدرقه كنید.
بدان مهتران گفت زین كوهسار
همه بازگردید بی شهریار
كه راهی دراز است و بی آب و سخت
نه باشد گیاه و نه برگ درخت
ز با من شدن راه كوته كنید
روان را سوی روشنی ره كنید
گودرز و زال و رستم كه داناتر از باقی بودند سخن كیخسرو را می پذیرند و باز می گردند. اما دیگر پهلوانان یعنی گیو، بیژن، گستهم، طوس و فریبرز، با وی می مانند.
این پنج پهلوان بامدادان از خواب برخاستند اما كیخسرو را ندیدند. هرچه فریاد كشیدند بی ثمر بود. او ناپدید شده بود. به هر سوی دوان دوان رفتند اما بی نتیجه بود. این جستجو آنان را خسته كرد. بر سر چشمه ای رسیدند و تا قدری بیارامند كه:
هم آنگه برآمد یكی باد و ابر
هوا گشت بر سان چشم هژبر
چو برف از زمین بادبان بركشید
نبد نیزۀ نامداران پدید...
نماند هیچ كس را از ایشان توان
برآمد به فرجام شیرین روان
رستم و زال و گودرز یك هفته در دامنۀ كوه منتظر دیگر پهلوانان شدند اما سرانجام دریافتند كه ایشان درگذشته اند:
برفتند زان كوه گریان به درد
همی هر كسی از كسی یاد كرد...
و فرجام كلام حكیم بزرگوار چنان تكان دهنده است كه نظیری برای آن متصور نیست:
جهان را چنین است آیین و دین
نمانده است همواره در به گزین
یكی را ز خاك سیه بركِشد
یكی را ز تخت كیان دركِشد
نه زین شاد باشد نه زان دردمند
چنین است رسم سرای گزند
داستان محو شدن كیخسرو در برف همچون داستان منطق الطیر عطار است و محو شدن سیصدهزار مرغ در وجود سیمرغ عالم.
این در جهان مینو آرامیدن و در پناه یزدان بودن به سبب نیك بودن كیخسرو است. ذات او در این عالم ماموریت و مسئولیت خویش را در نیكوترین وجهی به سرانجام می رساند و حال چون به نهایت پختگی رسید، زمان رفتن به عالم دیگر است. به دیگر بیان، همانطور كه میوه تا كاملاً رشد نیافته و رسیده نشده بر شاخ درخت استوار است و همین كه شیرین و لب گزان شد از شاخ فرو
می افتند و بر كام انسان می نشیند، ذات آدمی نیز در این جهان باید مرحله ای از مراحل كمال را طی كند و چون آنچه را لازم بود اندوخت، حال زمان ر فتن به بخش دیگری از باغ عالم هستی و ادامه دادن به سیر تكاملی او در جایی دیگر فرا رسیده است. این نگاه هم بر بی نقص بودن عالم و نظام احسن تاكید دارد و هم بر جاودانگی ونامیرایی روح انسان. دو نكته ای كه هم پیش از اسلام و هم پس از ظهور آیین مقدس اسلام همواره مورد توجه ایرانیان بوده است.
داستان زیبای كیخسرو در پرده، هر دوی این مفاهیم را بر ما عرضه می دارد. این دومفهوم و این دو درونمایه در بخش بزرگی از ادبیات عرفانی ما تكرار شده اند كه از آن جمله به حكایاتی از مثنوی مولانا و گلستان سعدی و اشعارحافظ می توان اشاره كرد. این داستان پر عظمت هم حماسیست، چون در دل زیباترین حماسۀ ملی ما جای گرفته با زبانی حماسی و هم عرفانیست، زیرا از والاترین نبرد انسان سخن به میان می آورد، یعنی نبرد با نفس اماره. پس می توان گفت عرفان، حماسۀ غلبۀ آدمی است بر اهریمن درون. اینجاست كه نكته ای دیگر را نیز در می یابیم و آن هم این كه در اندیشۀ ایرانی هرگز رهبانیت و تارك دنیا شدن را تناسبی با عرفان و خداشناسی نیست؛ چنانكه در مجالهای پیشین اشاراتی بدین موضوع شد. كیخسرو توفیق استجابت دعا میابد زیرا خدمتگذاری راستین بوده. زیرا نیك زیسته و دادگری پیشه ساخته است. او عزیز درگاه خداوند است زیرا پادشاهی مهربان است. حتی آن زمان كه دعای كیخسرو مستجاب می گردد پیش از رفتن از این عالم به عالم برتر، چند تكلیف مهم بر دوش او نهاده می شود كه تعیین جانشین، سامان دادن امور كشور، انتخاب وصی و پخش كردن عادلانه گنجهای پادشاهی از آن جمله هستند.
كیخسرو روانی رو به آسمان دارد با كارنامه ای بس درخشان از كارهایی كه روی زمین انجام داده است و به همین سبب است كه آسمانی می شود زیرا زمین را آبادان ساخته و چون بر ذات خویش ایمن نیست و فریادی از این نفس اماره بر می آورد. فریادی از سر صدق و ایمان كه از زبان مولانا كه ذاتی به درخشندگی كیخسرو دارد، خطاب به خداوند چنینش می خوانیم:
بازخر ما را ازین نفس پلید
كاردش تا استخوان ما رسید
شاهنامه بیانگر والاترین باورهای قوم ایرانی در دل داستان و با زبانی بس هنرمندانه است تا اولاً انسان را برحذر بدارد از بندگی اهریمن و ثانیاً روح انسان را جلا دهد و به خاطرش آورد « ...كه بِه دان تویی ای جهان آفرین» و این تسلیم محض خداوند بودن و به ذات مهربان او و بِه دان بودن و دانایی بی انتهای او ایمان داشتن، جوهر اصلی عرفان ماست و ازین روی می توان گفت: داستان شكوهمندِ درگذشت كیخسرو، یكی از زیباترین داستانهای حماسی ـ عرفانی ماست.
در فرصتهای بعدی باز هم داستانهایی دیگر از این والاترین حماسه جهان را با هم مرور می كنیم.
با درود بر فرزندان زبان پارسی و ارجمندترین سند ایرانی، شاهنامۀ تا ابد جاوید فردوسی