هرشب كه در خانه می ماند، معنیش این بود كه خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستكار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟
درباره ی نویسنده : ایتالو كالوینو ؛ یكی از نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شدهاست. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریهپرداز ایتالیایی است كه فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یكی از مهمترین داستان نویسهای ایتالیا در قرن بیستم بدانند.
داستان كوتاه « دزدیدن و دزدیده شدن » اثری از این نویسنده را در زیر می خوانید .
شهری بود كه همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هركس دسته كلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یك همسایه.حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانه خودش كه آنرا هم دزد زده بود.
به این ترتیب، همه در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی میكردند؛ چون هركس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا كه آخرین نفر از اولی می دزدید.
دادو ستدهای تجاری و به طور كلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی می كرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و كوشش خودشان را می كردند كه سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بكشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد.
نه كسی خیلی ثروتمند بود و نه كسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمی دانیم؛ مرد درستكاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب كرد.
شبها به جای اینكه با دسته كلید و فانوس دور كوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را كه می خورد، سیگاری دود می كرد و شروع می كرد به خواندن رمان. دزدها می امدند؛ چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را كج می كردند و میرفتند.
اوضاع از این قرار بود تا اینكه اهالی، احساس وظیفه كردند كه به این تازه وارد توضیح بدهند كه گرچه خودش اهل این كارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم كار دیگران بشود.
هرشب كه در خانه می ماند، معنیش این بود كه خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستكار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور كه از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی گشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستكار و اهل اینكارها نبود.
می رفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می كرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید كه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در كمتر از 1 هفته، مرد درستكار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم كه لخت شده بود. ولی مشكلی این نبود.
چرا كه این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشكل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود كه این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنكه خودش دست به مال كسی دراز كند. به این ترتیب، هر شب یك نفر بود كه پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای كه مرد درستكار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی كه شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و برعكس، كسانی كه دفعات بیشتری به خانه مرد درستكار (كه حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبه روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.
به این ترتیب، آن عده ای كه موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستكار،این عادت را پیشه كردند كه شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا كنند.. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میكرد؛ چون معنیش این بود كه باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی كه وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند كه اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میكشد و به این فكر افتادند كه “چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم كه شبها به جای ما هم بروند دزدی”.
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص كردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میكردند سر هم كلاه بگذارند و هر كدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میكشید و آن دیگری هم از …. . اما همانطور كه رسم اینگونه قراردادهاست، آنها كه پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند كه دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینكه كسی برایشان دزدی كند. ولی مشكل اینجا بود كه اگر دست از دزدی میكشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فكری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام كردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت كنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستكار به شهر نگذشته بود كه مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستكار، همان مرد اولی بود كه ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و كمی بعد هم از گرسنگی مرد.