داستان فرهنگ : « پل ترول » اثر تری پرچت « پل ترول»

یك اسب پیر بود و یك سواركار پیر. اسب مانند لفاف نایلونی جا تستی، چروك خورده بود و تنها دلیل نیفتادن مرد از روی اسب، این بود كه نمی‌توانست تمام نیرویش را برای این كار جمع كند. برخلاف باد بسیار سردی كه می‌وزید، او تنها ....

1397/02/22
|
16:06

درباره ی نویسنده : ترنس دیوید جان پرچت» در تاریخ هشتم آوریل ماه سال 1948 در انگلیس به دنیا آمد. او كه ابتدا به حرفه‌ی خبرنگاری روی آورده بود بعد از منتشر كردن چهارمین كتابش در سری «دنیای گرد»[1]، تمام وقتش را اختصاص به نویسندگی داد نویسنده‌ای بریتانیایی در سبك خیال‌پردازی، علمی‌تخیلی و كتاب كودكان بود.
داستان حاضر« پل ترول»، یكی از معدود داستان‌های كوتاه تری پرچت است؛ زیرا او اعتقاد دارد كه نوشتن داستان كوتاه، نیازمند وقت و كاری به اندازه‌ی رمان است.
باد از كوه‌ها برخاست و آسمان را مملو از كریستال‌های یخی كرد.
برای برف آمدن، هوا زیادی سرد بود. در هوایی این چنینی گرگ‌ها به روستاها می‌آمدند و درختان در قلب جنگل یخ می‌زدند و می‌تركیدند.
در هوایی این چنین، مردم عاقل داخل خانه‌هایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف می‌كردند.
یك اسب پیر بود و یك سواركار پیر. اسب مانند لفاف نایلونی جا تستی، چروك خورده بود و تنها دلیل نیفتادن مرد از روی اسب، این بود كه نمی‌توانست تمام نیرویش را برای این كار جمع كند. برخلاف باد بسیار سردی كه می‌وزید، او تنها كیلتی[3] چرمی و كوتاه به پا داشت و باندی كثیف روی یك زانویش بسته بود.
مرد باقی مانده‌ی سیگاری تر را از میان دو لبش بیرون آورد و آن را در كف دستش خاموش كرد.
او گفت: «خب، بریم كار رو تموم كنیم.»
اسب گفت: «گفتن‌اش برای تو راحته. ولی اگه دوباره یكی از اون طلسم‌های گیج كننده‌ات برگرده چی؟ و یا این كه خودنمایی‌ات گل كنه؟ اگه به خاطر یكی از بزرگنمایی‌های احمقانه‌ی تو خورده شوم، چه احساسی باید داشته باشم؟»
مرد گفت: «چنین چیزی هرگز اتفاق نمی‌افته.» از اسب پایین آمد و بر روی سنگ‌های سرد ایستاد. سپس بر انگشتان یخ‌زده‌اش دمید و شمشیری را از خورجین اسب بیرون كشید؛ لبه‌ی شمشیر مثل اره‌ای كهنه بود كه بد نگه داشته شده باشد. مرد با تردید ضربه‌هایی در هوا زد.
او گفت: «هنوز هم همون قلق قدیمی رو داره.» بعد چشمكی زد و به درختی تكیه داد.
«حاضرم قسم بخورم كه این شمشیر لعنتی هر روز برایت سنگین‌تر می‌شه. می‌دونی، باید دیگه كنارش بگذاری. این جور كارها دیگه مناسب سن تو نیستند.»
مرد چپ چپ اسب را نگاه كرد.
او كه بیشتر دنیای یخ زده را خطاب قرار داده بود، گفت: «لعنت بر اون حراجی محنت زده. وقتی یكی از لوازم یه جادوگر رو بخری همین می‌شه دیگه! من هم دندون‌ها و هم نعل‌هایت رو نگاه كردم، ولی اصلاً به ذهن احمقم نرسید كه كمی گوش بدم...»
اسب پرسید: «فكر می‌كنی كسی مبلغی بالاتر از تو پیشنهاد می‌داد؟»
كوهن وحشی[4] همان‌طور به درخت تكیه داده بود و زیاد اطمینان نداشت كه بتواند دوباره صاف بایستد.
اسب گفت: «باید مقداری از گنج‌هایت رو در جایی برای روز مبادا مخفی كرده باشی. می‌تونیم به
ریم واردز[5] بریم. نظرت چیه؟ اون‌جا خوب و گرمه. یه جای درست و حسابی كنار ساحل پیدا می‌كنیم. چی می‌گی؟»
كوهن گفت: «گنجی در كار نیست. همش خرج شد. شراب خریدم، به این و اون بخشیدم و توی قمار باختم.»
«باید چیزی برای زمان پیری ذخیره كرده باشی.»
«هیچ‌وقت فكر نمی‌كردم كه پیر بشم.»
اسب گفت: «یك روز می‌میری. ممكنه امروز باشه.»
«می‌دونم. فكر می‌كنی برای چی این‌جا اومدم؟»
اسب برگشت و به پایین و به دره‌ی تنگ نگاهی انداخت. جاده گودال‌های زیادی داشت و در بعضی نقاط ترك برداشته بود. نهال‌ها سعی می‌كردند راهی از میان سنگ‌ها پیدا كنند و بیرون بیایند. جنگل از دو سمت به سوی جاده هجوم آورده بود. در چند سال آینده، دیگری اثری از راه باقی نمی‌ماند و كسی هم نمی‌فهمید كه زمانی راهی این‌جا بوده است. این‌طور كه به نظر می‌رسید، همین حالا هم كسی نمی‌دانست.
«برای مردن به این‌جا اومدی؟»
«نه. ولی همیشه چیزی بود كه دوست داشتم انجام بدم. از زمانی كه یك پسر بچه بودم.»
«خب؟»
كوهن سعی كرد با ایستادن خود را آرام كند. تاندون‌های پایش پیغام‌های داغ و سرخشان را از پایش پایین فرستادند.
او فریادی كشید. بعد خود را كنترل كرد و در حالی كه نفس نفس می‌زد، گفت: «پدرم... پدرم به من گفت...»
اسب برای این كه كمكی كرده باشد، گفت: «پسرم.»
«چی؟»
اسب تكرار كرد: «پسرم. هیچ پدری بچه‌اش رو پسرم خطاب نمی‌كنه مگر این كه بخواد سخنی ادیبانه بگه. همه این رو می‌دونند!»
«این خاطره‌ی منه!»
«ببخشید.»
«او گفت... پسرم... خب باشه، تو درست گفتی... پسرم، هر وقت توانستی در جنگی به تنهایی بر یك ترول غلبه كنی، بعد از آن به همه چیز می‌رسی.»
اسب او را نادیده گرفت. بعد برگشت و دوباره به پایین نگاه كرد. نگاهش از جاده پر درخت به تاریكی افسرده‌ی دره افتاد. یك پل سنگی آن پایین بود.
اسب احساس بدی در این باره داشت.
او گفت: «ریم واردز. گرم و خوب.»
«نع.»
«مگه كشتن یه ترول خوبه؟ از كشتنش چی گیر تو می‌آد؟»
«یه ترول مرده! نكته همین‌جا است. لازم نیست بكشمش. فقط باید بهش غلبه كنم. یك جنگ یه نفری... مرد و یه ترول. اگه سعی‌ام رو نكنم، تن پدرم در گور می‌لرزه.»
«ولی تو گفتی زمانی كه یازده سال داشتی از قبیله بیرون انداختت.»
«تنها كار درست زندگی‌اش همین بود. چون یاد گرفتم متكی به افراد دیگه‌ای باشم. می‌شه بیای این‌جا؟»
اسب كجكی به طرف او رفت. كوهن دستش را به زین گرفت و خود را كاملاً بالا كشید.
اسب گفت: «و امروز می‌خوای با یه ترول بجنگی.»
كوهن خورجین را زیر و رو كرد تا كیسه‌ی تنباكویش را بیرون بكشد. زمانی كه او یك سیگار لاغر در كف دستش درست می‌كرد، باد خرده ریزها را با خود می‌برد.
او گفت: «آره.»
«و این همه راه اومدی تا انجامش بدی.»
كوهن گفت: «باید انجام بدم. آخرین باری كه یه پل و ترولی زیر اون دیدی كی بود؟ وقتی كه پسر بچه بودم، هزاران ترول وجود داشت. حالا اون‌ها بیشتر در شهرها هستند تا كوهستان. اغلب هم مثل كره پر از چربی‌اند. پس اون همه جنگ برای چی بود؟ حالا... از پل رد شو.»
پل به تنهایی بر روی رودخانه‌ای كم آب، سفید و خروشان، در دره‌ای عمیق، ایستاده بود. از آن‌جور جاهایی كه انسان...
اندامی خاكستری از دیوار پل بالا پرید و با پاهایی باز جلوی اسب فرود آمد. او چماقش را تكان داد و غرید: «چی می‌خوای؟»
اسب گفت: «اوه...»
ترول پلك زد. آب و هوای سرد و ابری به طور عجیبی رسانایی مغز سیلی(ك*ی) ترول‌ها را كم می‌كرد و زمان زیادی گذشت تا او بفهمد اسب سواری ندارد.
ترول دوباره پلك زد چرا كه ناگهان نوك شمشیری را بر پشت گردنش حس كرد.
صدایی در گوشش گفت: «سلام.»
ترول با احتیاط آب دهانش را قورت داد.
او با بیچارگی گفت: «ببین... این یه رسم است، نه؟ یك پل این شكلی و مردی كه دونبال ترول می‌گردد... اٍ اٍ...» او به یاد چیزی دیگر افتاده بود. «چوجوری من اصلاً صودای آمدنت را نشنیدم؟»
پیرمرد گفت: «برای این كه من در این كار ماهرم.»
اسب گفت: «راست می‌گه. او بیشتر از تعداد شام‌های وحشتناك تو، پشت مردم خزیده و تهدیدشون كرده.»
ترول ریسك كرد و نگاهی یك وری به كوهن انداخت.
او زمزمه كرد: «لعنتی، نكنه فكر می‌كنی كوهن وحشی هستی؟»
كوهن وحشی گفت: «خودت چی فكر می‌كنی؟»
اسب گفت: «گوش كن... اگه او پارچه دور زانوهاش نبسته بود، می‌تونستی صدای پاهاش رو بشنوی.»
مدتی سپری شد تا ترول منظور اسب را بفهمد.
او نفس نفس زنان گفت: «اوه... وای... روی پل من! وااااای!»
كوهن پرسید: «چی شده؟»
ترول سرش را از بین بازوی كوهن بیرون كشید و دست‌هایش را با سراسیمگی در هوا تكان داد. او فریادزنان به كوهن كه با احتیاط جلو می‌آمد، گفت: «قبوله! قبوله! تو من رو گرفتی! من هیچ مشكلی با این موضوع ندارم! فقط می‌خوام خانواده‌ام رو صدا بزنم، باشه؟ در غیر این صورت هیچ‌كس حرف من رو قبول نمی‌كنه. كوهن وحشی! روی پل من!»
او سینه بزرگ و سنگی‌اش را بیشتر باد كرد و ادامه داد: «برادر لعنتی زن من همیشه به پل چوبی مزخرف و بزرگش می‌نازد. زنم همیشه از اون تعریف می‌كنه.‌ ها ها! دوست دارم حالا قیافه‌اش رو ببینم... اوه، نه! حالا شما چه فكری راجع به من می‌كنید؟»
كوهن گفت: «سؤال خوبیه.»
ترول چماقش را انداخت و یكی از دست‌های كوهن را قاپید.
او گفت: «اسمم میكاست[6]. نمی‌توانید تصور كنید دیدن شما برای من چه افتخاری هست!»
او از دیوار خم شد و فریاد زد: «بریل[7]! بیا بالا! بچه‌ها رو هم بیار!»
او كه صورتش از غرور و خوشحالی می‌درخشید، به سمت كوهن برگشت.
«بریل همیشه می‌گه كه باید از این‌جا به یه جای بهتر بریم ولی من به اون می‌گم كه پل نسل به نسل در خانواده ما بوده، همیشه ترولی زیر «پل مرگ» بوده. این یه رسمه!»
یك خانم ترول بزرگ با دو بچه در بغل، لخ‌لخ كنان از كناره‌ی رود بالا می‌آمد. پشت او صفی از ترول‌های كوچك‌تر بود. آن‌ها پشت پدرشان صف كشیدند و مانند جغد به كوهن خیره شدند.
ترول گفت: «این بریله.» زن ترول اخمی به كوهن كرد. «و این...» او یك نمونه كوچك از خودش كه چماقی كوچك در دست داشت به جلو هل داد. «پسرم اسكری[8] است. نگاه كن پسر، این كوهن وحشی است. چی فكر می‌كنی، هان؟ روی پل ما! این مثل اون تاجرهای چاق و پیری نیست كه روی پل داییت پایراتز[9] می‌روند.» او كه هنوز با پسرش حرف می‌زد، پوزخندی به زنش زد. «ما قهرمان واقعی داریم، مثل زمان‌های قدیم.»
زن ترول كوهن را برانداز كرد.
او پرسید: «پولداره؟»
ترول جواب داد: «این مسائل ربطی به پول ندارن.»
اسكری با تردید پرسید: «شما می‌خواهید پدر ما رو بكشید؟»
میكا با تأكید گفت: «معلومه كه می‌كشه. كارش همینه. و بعد اسم من در داستان‌ها و آهنگ‌ها می‌ره. این كوهن وحشیه دیگه، نه یه آدم پست از دهكده‌های اطراف كه به جای شمشیر با خودش چنگال داره. اون یه قهرمانه كه این همه راه اومده تا ما رو ببینه، یك كم احترام بگذارید.»
او به كوهن گفت: «از این بابت معذرت می‌خوام قربان. می‌دونید كه بچه‌های این دور و زمونه چطورند.»
اسب شروع كرد به شیهه كشیدن و خندیدن.
كوهن خواست بگوید: «ببین...»
ولی میكا حرف او را قطع كرد: «یادم می‌آد وقتی یك سنگ‌ریزه بودم پدرم راجع به شما برام می‌گفت. او می‌گفت كوهن مثل غولی عظیم‌الجثه سوار بر دنیا می‌شه.»
همه‌جا ساكت بود. كوهن با خود فكر می‌كرد كه غول عظیم الجثه چیست و بعد حس كرد كه چشمان سنگی بریل روی او قفل شده‌اند.
بریل گفت: «او فقط یه پیرمرده. از نظر من كه مثل قهرمان‌ها نیست. اگه خیلی خوبه چرا پول نداره؟»
میكا گفت: «گوش كن...»
زنش وسط حرف او پرید: «این چیزیه كه منتظرش بودیم؟ تمام مدت برای این زیر پلی كه چكه می‌كرد نشستیم؟ منتظر آدم‌هایی بودیم كه هیچ‌وقت نمی‌آیند؟ منتظر مردی با یه پای بانداژ شده بودیم؟ باید به حرف مادرم گوش می‌كردم! تو می‌خواهی پسرمون زیر یه پل بشینه و بعد بخواد كه مردی كوتوله و پیر اون رو بكشه؟ ترول بودن یعنی همین؟ خب، مطمئن باش كه این چیزها هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتند!»
«تو فقط یه دقیقه...»
«هاها! پایراتز با پیرمردهای كوتوله كاری نداره! اون با تاجرهای چاق معامله می‌كنه! برای خودش شخصیتیه. وقتی شانس بهت رو كرده بود، باید باهاش می‌رفتی!»
«ترجیح می‌دم كرم بخورم!»
«كرم؟ هان؟ كی پولمون رسید كه بخوایم كرم بخریم؟»
كوهن گفت: «می‌شه چند كلمه خصوصی حرف بزنیم؟»
او قدم زنان به انتهای پل رفت و شمشیرش را از یك دست به دست دیگر تاب داد. ترول هم تاپ تاپ كنان او را دنبال كرد.
كوهن كورمال كورمال به دنبال كیسه تنباكویش گشت. بعد سرش را بالا گرفت، به ترول نگاه كرد و كیسه را بالا نگه داشت.
او پرسید: «می‌كشی؟»
ترول جواب داد: «این مزخرفا می‌كشنت.»
«آره. ولی امروز نه.»
بریل از انتهای دیگر پل فریاد كشید: «زیاد با دوست‌های نابابت این طرف و آن طرف پرسه نزنی! امروز باید به كارگاه چوب‌بری بروی! می‌دونی كه كرت[10] گفته اگه كار نكنی نمی‌تونه برای مدت زیادی این كار رو برات نگه داره!»
میكا لبخند تلخی به كوهن زد.
او گفت: «زنم خیلی هوام رو داره.»
بریل دوباره فریاد كشید: «من نمی‌توانم تمام راه رو برگردم تا تو رو راهی كنم! آقای ترول بزرگ، شاید دلت بخواهد راجع به بزهای نر[11] هم با دوستت حرف بزنی!»
كوهن پرسید: «بزهای نر؟»
میكا چشمكی زد و گفت: «من چیزی در مورد بزها نمی‌دونم. اون همیشه این بحث رو پیش می‌كشه. من هیچ اطلاعی ندارم.»
آن‌ها به بریل كه ترول‌های جوان را به پایین و تاریكی زیر پل راهنمایی می‌كرد، نگاه كردند.
وقتی كه بالاخره تنها شدند، كوهن گفت: «مسأله اینه كه من نمی‌خواستم تو رو بكشم.»
صورت ترول پر از غم شد.
«نمی‌خواستی؟»
«فقط می‌خواستم از پل پرتت كنم و هر چی گنج داری بدزدم.»
«بدزدی؟»
كوهن دستش را دوستانه بر پشت او زد و گفت: «به علاوه این كه دوست دارم از مردم... خاطره‌های خوب داشته باشم. این سرزمین فقط همین را نیاز دارد. خاطره‌های خوب.»
ترول سعی می‌كرد با نزاكت صحبت كند.
او گفت: «قربان، من تمام سعیم را می‌كنم. پسرم می‌خواهد در شهر كار كند ولی من به او گوفتم كه در این پنج صد سال اخیر، هر شب ترولی زیر پل بوده...»
كوهن گفت: «خب، پس اگر فقط گنج رو بدهی، من دنبال كارم می‌روم.»
ترس تمام صورت ترول را گرفت.
«گنج؟ چیزی ندارم.»
كوهن گفت: «اوه، اذیت نكن. پلی خوش ساخت مثل این؟»
میكا گفت: «آره ولی دیگه كسی از این راه استفاده نمی‌كنه. دلیلش هم اینه كه در این چند ماه شما اولین نفر هستید. بریل می‌گه وقتی جاده‌ای روی پل برادرش می‌كشیدند، من هم باید می‌رفتم ولی...» او صدایش را بلند كرد. «همیشه ترولی زیر پل بوده...»
كوهن گفت: «می‌دونم.»
ترول گفت: «مشكل این‌جاست كه سنگ‌ها دائم می‌افتند و فكر نكنم بتوانی تصور كنی كه آجركاری چه هزینه‌ای بر می‌داره. به كوتوله‌های لعنتی هم كه نمی‌شه اعتماد كرد.» او به سمت كوهن خم شد. «راستش رو بخواهی باید سه روز در هفته در كارگاه چوب بری برادر زنم كار كنم تا یك لقمه نان بخور و نمیر در بیارم.»
كوهن گفت: «فكر می‌كردم برادر زنت یك پل دارد؟»
ترول با افسردگی به جریان رود نگاه كرد و گفت: «یكی از آنها. تعداد برادرهای زنم به اندازه شپش سگ‌ها است. یكی از آن‌ها در سور واتر[12] تاجر چوب است. یكی دیگه پل داره و چاقالوهه هم در بیتر پایك[13] تاجر است. آخه این كار مناسب یه تروله؟»
كوهن گفت: «خب، به هر حال یكی‌شون كه حرفه پل‌داری، داره.»
«حرفه پل‌داری؟ روی یك جعبه نشستن و از هركسی كه می‌خواد بگذره یه سكه نقره گرفتن؟ نصف روزها هم كه اصلاً اون‌جا نیست! او به كوتوله‌ها پول می‌ده تا سكه‌ها رو بگیرند بعد اسم خودش رو هم ترول گذاشته! تا وقتی بهش نزدیك نشدی اصلاً فرقش رو با یه انسان نمی‌فهمی!»
كوهن سری تكان داد تا نشان دهد درك می‌كند.
ترول گفت: «می‌دونی كه باید هر هفته پیش آن‌ها نهار بخورم؟ با هر سه تای آن‌ها؟ و به حرف‌های آن‌ها درباره پیشرفت با زمانه گوش بدم...»
او صورت بزرگ و غمگینش را به سمت كوهن برگرداند.
میكا گفت: «اشكال یه «ترول زیر پل» بودن چیه؟ من بزرگ شدم تا ترول زیر پلی باشم. اشكالش چیه؟ حتماً باید ترولی زیر پل باشه. در غیر این صورت این چیزها برای چیه؟ به چه دردی می‌خوره؟»
آ‌ن‌ها با كج خلقی به دیواره‌ی پل تكیه دادند و به آب سفید چشم دوختند.
كوهن به آرامی گفت: «می‌دونی، من زمانی رو به یاد می‌آرم كه یك سواركار از این‌جا تا كوه‌های بلید[14] می‌رفت و هیچ موجود زنده‌ای نمی‌دید.» او شمشیرش را با انگشت لمس كرد. «حداقل تا مدت زیادی جانوری در مسیرش نبود.»
او انتهای سیگارش را در آب انداخت. «الان همه‌اش مزرعه است. همه‌اش مزرعه‌های كوچك كه مردم كوچك اداره‌اش می‌كنند و همه جا نرده كشیده‌اند. هر جا كه نگاه كنی، مزرعه، نرده و مردم كوچك هستند.»
ترول، انگار كه با خود حرف می‌زند، ادامه داد: «البته زنم درست می‌گه. هیچ آینده ای در پریدن بر روی پل نیست.»
كوهن گفت: «منظورم این نیست كه با مزرعه‌ها مخالفم... یا مزرعه‌داران. بالاخره باید وجود داشته باشند. فقط موضوع این‌جا است كه اون موقع خیلی دورتر بودند. نزدیك مرزها. حالا این‌جا مرزه.»
ترول گفت: «همیشه عقب نشینی كردن. همیشه تغییر كردن. مثل برادر زنم كرت. یك كارگاه چوب‌بری! ترولی كه كارگاه چوب‌بری دارد! و باید ببینی چه بلایی سر جنگل كات شید[15] می‌آورد!»
كوهن با تعجب او را نگاه كرد.
«كدوم؟ همونی كه توش عنكبوت‌های گنده داره؟»
«عنكبوت؟ الان دیگه عنكبوتی نیست. فقط كنده‌های درخت مونده.»
«كنده‌ی درخت؟ كنده‌ی درخت؟ من از اون جنگل خوشم می‌اومد. اون‌جا... خب، تاریكی شاعرانه‌ای داشت. در این زمونه دیگه تاریكی‌ای مثل تاریكی اون‌جا پیدا نمی‌شه. در یك همچین جنگلی واقعاً می‌فهمیدی وحشت چیه.»
میكا گفت: «تاریكی می‌خوای؟ اون جاش درخت كاج و صنوبر[16] می‌كاره.»
«كاج و صنوبر!»
«ایده‌ی او نبود. او فرق یك درخت رو از دیگری نمی‌فهمد. همه‌اش تقصیر كِلی[17] است. اون فكر این كار رو تو سرش انداخت.»
سر كوهن گیج رفت: «كلی كیه؟»
«گفتم كه سه برادر زن دارم، نه؟ اون تاجره. برای همین گفت كه كاشت دوباره باعث می‌شه زمین بهتر فروش بره.»
مدت زیادی طول كشید تا كوهن این موضوع را هضم كند. او گفت: «اما كسی نمی‌تونه جنگل كات شید رو بفروشه. اون‌جا كه مال كسی نیست.»
«آره. اون می‌گه برای همین می‌شه فروختش.»
كوهن مشتش را محكم بر دیواره پل كوبید. تكه سنگی جدا شد و رقص كنان خود را در دره انداخت.
او گفت: «ببخشید.»
«مهم نیست. همون‌طور كه گفتم، تكه‌ها همیشه می‌افتند.»
كوهن برگشت. «چه اتفاقی افتاده؟ من همه جنگ‌های بزرگ و قدیمی رو به خاطر می‌آرم. تو چی؟ تو حتماً جنگیده‌ای.»
«آره، یه چماق با خودم بردم.»
«اون جنگ‌ها برای آینده‌ای روشن و قانون و این جور چیزها بودند. یعنی مردم این‌طور می‌گفتند.»
میكا با احتیاط گفت: «خب، من برای این جنگیدم كه یه ترول بزرگ با یه شلاق به من گفت. ولی می‌دونم منظورت چیه.»
«یعنی، می‌گم همه اون‌ها برای درست كردن مزرعه و كاشتن درخت صنوبر كه نبود، نه؟»
میكا سرش را پایین انداخت و گفت: «و حالا من به خاطر وضعیت پل از تو معذرت خواهی می‌كنم. خیلی احساس بدی دارم. تو این همه راه اومدی و...»
كوهن كه به آب نگاه می‌كرد با ابهام گفت: «و یك شاه و افراد دیگری هم بودند. فكر می‌كنم جادوگرها هم بودند. ولی شاهی هم بود، در این‌باره مطمئنم. می‌دونی؟ هیچ وقت ندیدمش.» او لبخندی تلخ به ترول زد. «اسمش یادم نیست. فكر نمی‌كنم كسی اسمش رو به من گفته باشد.»
نیم ساعت بعد، اسب كوهن از جنگل‌های افسرده بیرون آمد تا به دشتی متروك و بادخیز برسد. او قبل از حرف زدن هن هنی كرد و بعد گفت: «خیلی خب... چقدر بهش دادی؟»
كوهن گفت: «دوازده سكه طلا.»
«برای چی دوازده سكه طلا دادی؟»
«بیشتر از دوازده تا نداشتم.»
«تو دیوونه‌ای.»
كوهن گفت: «وقتی كه داشتم شغلم رو به عنوان وحشی شروع می‌كردم، زیر هر پلی یك ترول بود. و اون موقع نمی‌تونستی مثل الان از یك جنگل رد شوی. یك دوجین جن[18] دنبالت می‌افتادند تا سرت رو گوش تا گوش ببرند.» او آه كشید. «یعنی سر اون‌‌ها چی اومده؟»
اسب گفت: «بلایی مثل تو.»
«خب، آره. ولی من همیشه فكر می‌كردم باز هم هستند. همیشه فكر می‌كردم مرزهای بیشتری وجود داره.»
اسب پرسید: «چند سالته؟»
«نمی‌دونم.»
«به هر حال آنقدر سن داری كه بیشتر از این‌ها بفهمی.»
كوهن گفت: «آره، راست می‌گی.» او سیگاری دیگر روشن كرد و آن‌قدر سرفه كرد تا آب از چشمانش سرازیر شود.
«دلت نرم شده!»
«آره.»
«آخرین پولت رو به یه ترول دادی!»
«آره.» و بعد از دهانش رودی از دود به سمت غروب خورشید بیرون داد.
«چرا؟»
كوهن به آسمان خیره شد. تابش سرخ خورشید به سرمای سراشیبی جهنم بود. بادی سرد از دشت برخاست و باقی مانده‌ی موهای كوهن را تازیانه تكان داد.
او گفت: «به خاطر این‌كه چیزها باید این‌جوری باشند.»
«ها!»
«و به خاطر چیزهایی كه بودند.»
«ها!»
كوهن به پایین نگاه كرد. او پوزخندی زد و گفت: «و من یك روز خواهم مرد. ولی فكر نكنم امروز باشد.»
باد از كوه‌ها برخاست و آسمان را مملو از كریستال‌های یخی كرد.
برای برف آمدن، هوا زیادی سرد بود. در هوایی این چنینی گرگ‌ها به روستاها می‌آمدند و درختان در قلب جنگل یخ می‌زدند و می‌تركیدند. البته این روزها تعداد گرگ‌ها كمتر و كمتر می‌شدند و جنگل‌ها یكی پس از دیگری از بین می‌رفتند.
در هوایی این چنین، مردم عاقل داخل خانه‌هایشان بودند و در جلوی آتش داستان قهرمانان را تعریف می‌كردند...
-----------------------------------
پانویس‌ها:
[1] DiscWorld
[2] ترول‌ها یا همان غول‌ها، انواع مختلفی دارند. در این داستان ترول‌ها در زیر پل زندگی می‌كنند و هنگام عبور مسافرین، بر روی پل می‌پرند تا جواهرت و اشیاء قیمتی آن‌ها را بدزدند.
[3] دامن مردانه‌ی اسكاتلندی
[4] Cohen the Barbarian، كوهن وحشی كه قهرمان چند كتاب پرچت است، مردی لاغر 87 ساله، با سری تاس و ریشی بسیار بلند است كه تقریباً به زانویش می‌رسد. او یك چشمش را از دست داده و روی آن را مانند دزدان دریایی پوشانده است. كوهن همچنین از بیماری‌های كمردرد، آرتروز و سوءهاضمه رنج می‌برد.
[5] Rimwards
[6] Mica، سنگ طلق
[7] Beryl، سنگ بهادار
[8] Scree، سنگ‌ریزه
[9] Pyrites، سنگ چخماق
[10] chert، سنگ آتش‌زنه
[11] روزی سه بز نر كه در راه رفتن به كوهستان بودند، به پلی چوبی می‌رسند. زیر پل، جریان سریع آب وجود داشت و ترولی هم در آن‌جا زندگی می‌كرد كه اجازه‌ی عبور به كسی نمی‌داد. بز اولی، روی پل می‌رود. ترول جلو او را می‌گیرد و بز توضیح می‌دهد كه فقط برای خوردن علف تازه به آن سمت می‌رود. و این كه بز دیگری بعد از او خواهد آمد كه از او چاق‌تر است و می‌تواند برای ترول غذای بهتری باشند. ترول اجازه می‌دهد بز كوچك عبور كند، به امید این كه بز كوچك بعد از بازگشت از كوهستان چاق می‌شود و او می‌تواند آن را بخورد. بز دوم هم به همین طریق از پل عبور می‌كند و بز سوم كه از دو بز قبلی بزرگ‌تر و قوی‌تر بوده، هنگام مواجه با ترول، با شاخ‌هایش به او حمله می‌كند. ترول بیچاره در آب پرت شده و غرق می‌شود. از آن پس، تمام ترول‌های زیر پل از بزهای نر می‌ترسند.
[12] Sour Water
[13] Bitter Pike
[14] Blade
[15] Cutshade
[16] Spruce، به معنی تمیزی و آراستگی نیز می‌باشد.
[17] Clay ، خاك رس
[18] Goblin

دسترسی سریع