صدای جمهوری اسلامی ایران
display result search

عكس ویرایش شده (نسخه وب)

وقتی به گذشته نگاه می کنیم–گذشته نه چندان دور خودمان- کودکی هایمان با تمام هیجانش، زیباست. من اگر امروز هستم؛ حاصل همه آن چیری است که خانواده و اجتماع از من ساخته اند. کودکی ام را دوست دارم زیرا سرشار از زیبایی و محبت دیگران بوده است.

«نوشتاری در باره کودکی»
نوشته: مسعود عابدین نژاد
خلاصه: وقتی به گذشته نگاه می کنیم – گذشته نه چندان دور خودمان- کودکی هایمان با تمام هیجانش، زیباست. من اگر امروز هستم؛ حاصل همه آن چیری است که خانواده و اجتماع از من ساخته اند. کودکی ام را دوست دارم زیرا سرشار از زیبایی و محبت دیگران( بگویید جامعه) بوده است. کودکی شما چکونه بود.. می دانید!؟


تصویر نخست: .. هوا همچنان گرم می شود. خیابان شلوغ است. هرم سوزناک آفتاب انگار بر تن بی تاب مرد خانه ساخته، انگار خورشید با همه مهربانی پیشین خود، بیرحمی را پیشه ساخته است. خیابان شلوغ است. ترافیک سنگین تر است از همیشه. هنوز چهار راه اول را رد نکرده در چهار راه بعدی گیر می افتد. خودرو، ماشین یا هر چه که اسمش باشد ، شده است آهن تفتیده. گرمی بیشتر ، ترافیک و ماشین هایی که ساعتها پشت به پشت در شهر شلوغ گرفتار می شوند.
مرد لحظه ای از غبار گرم شهر عبور می کند. خیالش به آسمان پر می کشد و می رود به رویا! خنکی سایه، درختان سبز و برکه ای که درآن – انگار بهشت باشد- دست و دل به آب خنک می سپارد. اینجا کجاست . نمی داند. شاید شمال، شاید کومه ای در کوه های بختیاری یا آذربایجان. هنوز در خنکی رویای خود غوطه ور است که بوق ممتد ماشین پشتی به زندگی باز می گرداندش. کمی جلو می رود. توده تفتیده آهنی که بر آن سوار است با تنبلی تکان می خورد. صف طویل ماشین های پشتی جلوتر میآیند. دوباره سکون و مجال رویایی دیگر.
باز به خیال می رود و به کودکی هایش می رسد. « پسر بچه ای تنها در پارک بازی می کند. خانواده پدری آنجا نیست . همسایه اما هست.خانواده ای در گرمای تابستان نشسته اند و پسر بچه بین آنان غریبه. او تنهاست و خانواده همسایه در حال خوردن عصرانه. آه چه هندوانه خنکی! پدر خانواده که پسر نمی شناسدش او را درآغوش گرفته و برشی از هندوانه به دستش می دهد . پسر بچه می خندد. و مرد او را نوازش می کند.»
صدای مادر را می شنود«از آقا تشکر کن»
و پسر بچه می شنود که می گوید:« مرسی»
همه می خندند.
هنوز خنکی هندوانه زیر دندان پسر بچه است که مرد بیدار می شود. ماشینها کمی جلوتر می روند و می ایستند و ناگهان
...پسری ژنده پوش و انقدر کوچک که به سختی می توان از ارتفاع ماشینها دیدش، لبخند می زند. شیشه ماشین را چنگ زده و مرد میشنود که کودک با اوست:« عمو عمو فال می خری؟»
مرد به پسر بچه نگاه می کند. از ذهنش می گذرد:« چه کوچیکه» و انگار خودش حدس میزند: « شاید شش سالش نهایت هفت سالش باشه» و بعد به زبان می آید:
بچه چند سالته؟
ده سالمه!
مرد متعجب می شود. باور نمی کند.
دروغ می گی. مرد با خود می اندیشد و با احتیاط بدنبال صف ماشینها بجلو می رود.
ماشین که می ایستد مرد وحشت زده است. در تمام این مدت کودک به پنجره ماشین آویزان بوده است. با خود می گوید: « خدا رحم کرد»
عمو عمو یه فال بخر!
فکر آویزان بودن بچه مرد را کلافه کرده. می گوید: نمی خوام . برو.
بچه دوباره تکرار می کند « یه فال یه فال» و ناامید می شود.
ماشین ها که جلو می روند . کودک ناپدید شده است. انگار از اول وجود نداشته . مرد نفسی به آسودگی می کشد و دوباره کودک می شود.
از دور مادر صدایش می کند: « امیر ، امیر علی از غریبه ها چیزی نگیری ها»
صف طولانی خودروها در خیابان کهنه انگار تمامی ندارد.
صدای موسیقی تندی از یکی از ماشین ها بگوش می رسد. مرد زیر لب دشنامی داده و گازمی دهد.
چراغ سبز شده است!

تصویردوم: کنار آتش نشسته اند. چهار نفر هستند. هوا سرد نیست اما کمی که در خیابان درنگ کنی سوزی مدام کلافه ات می کند. کمی درنگ می کنم . سردم نیست . کنجکاوم. این بچه ها کجایی اند؟ با خود فکر می کنم شاید ایرانی نباشند .
همین را می پرسم.« اهل کجایی؟»
آنکه بزرگترینشان است_ ده ساله است انگار- زیر لب غرغر می کند. خودم را به نشنیدنم می زنم ولی می شنوم!« فضولی خب»
دوباره می پرسم. بچه ها کجایی هستید؟
یکیشان می گوید اهل همین شهر.
دیگری سینه جلو می دهد و می گوید: « بچه تهرونیم»
می خواهم بخندم . نمی توانم. انگار همه غرورش در این جمله خلاصه شده باشد: « بچه تهرون»
بچه تهرون که باشی باید ثروت زیاد ببینی. اگر خودت هم نداشته باشی این شهر ثروتمند است!
می پرسم کجا زندگی می کنید: دستم می اندازند. می خندند و شوخی می کنند.
کوچکترین بچه می گوید: « همین دور و برها»
هواسردتر شده است. انگار حرف بچه ای که کوچکتر است دلم را بدرد بیاورد. این دور و برها یعنی...
می فهمم در خیابان زندگی می کنند.
می فهمم که بی خانمانند.
می فهمم که با دوره گردی و گدایی و کارهایی که کار نیست ، زندگی می کنند. اصلا شما کی بوجود آمدید که من ندیدمتان!
با خود کلنجار می روم و خسته می شوم. بچه ها سردشان شده. به هم گره می خورند و می خندند. یکی از آنان به حرف می آید.« حاجی ده هزار بده بما» جیب هایم را می گردم و تردید می کنم.
این پول را نگه می داری؟
کوچکترینشان ساده تر است . می خندد و می گوید:« ازمان می گیرند، ازمان می گیرند.»
بزرگترین بچه سیلی به آنکه کوچکتر است می زند و می گوید: « خفه بمیر»
براهم که میروم هنوز صدایشان را می شنوم.دعوا می کنند یتیمان جامعه خاموش.

و آنچه که باید بگوییم: هر روز که می گذرد چهره شهرمان و سرزمینمان از بی تفاوتی های ما، بیشتر دژم می شود.
ما در جایی زندگی می کنیم که بدون درک عنصر انسانیت زندگی دشوار تر خواهد شد.بسیاری از مشکلات اجتماعی تنها با همکاری و دلسوزی افراد جامعه قابل حل است. آنچه که امروزه به عنوان « کودکان کار» می شناسیم، در سالهای دور کمتر دیده می شد. آنگاه که از مرز میان جامعه سنتی به جامعه مدرن عبور کردیم، کودک کار متولد شد. در گذشته نهادهای درون زای اجتماعی مانند: قبیله، عشیره، خانواده- گسترده- وجود داشتند. این نهادها بطور طبیعی حامی افراد و اجزای خود بودند. اینها در یک جریان نظام مند اجتماعی از «فرد» دفاع می کردند
با گسترش شهر نشینی و فرپاشی سازوکارهای سنتی، این سازمان اجتماعی در قالب نهاد های اداری ست که باید از فرد دفاع نماید. سیستم های مدرن اجتماعی با تصویب قوانین و ایجاد زیر ساختهای مناسب به افراد آسیب پذیر – که در راس آن زنان و کودکان هستند-خدمت رسانی می کنند. همراه با آن ، دولتها با ایجاد نهاد های مدنی و کمک به سازمانهای مردم نهاد – مذهبی و اجتماعی- امکان مشارکت اجتماعی را فراهم می سازند.
در کشور ما به دلیل سرعت تغییرات اجتماعی و نیز موقعیت منطقه ای گاهی فرو پاشی نهادهای سنتی از شکل گیری نهادهای مدرن سرعت بیشتری می یابد که نتیجه آن برخی از آسیب های اجتماعی مانند کودکان کار است.
اگر این مشکل حل نشود، ممکن است در آینده آسیب های بیشتری به جامعه برسد. فراموش نکنیم که کودک کار شکار راحتی است برای باندهای سازمان یافته تبهکار. تبهکارانی که می توانند در آینده- یا شاید از هم اکنون- از این آسیب های اجتماعی بهره برداری کنند.
کودک کار نیاز به تحصیل و امنیت دارد.
آیا می توان بدون خانواده این نیازهای نخستین کودک درمانده را برآورده ساخت؟
کودک بدون خانواده و بدون تامین نیازهای اولیه ش سخت خواهد توانست نقش طبیعی بعنوان والد آینده بعهده بگیرد.
اما چه باید کرد؟

و سرانجام: اگر بخواهیم به روند بازسازی اجتماعی سرعت ببخشیم و یا لااقل از روند تخریب آن پیش گیری کنیم ؛ باید نقش فعال تری را در قبال این آسیب ها بعهده بگیریم.
حمایت مادی و معنوی از کودکان کار از طریق سازمانها و نهادهای مسئول ، نخستین اقدام سودمندی است که تک تک ما باید انجام دهیم.
حمایت مادی و عملی از تشکلهای مردم نهاد خوش نامی که به این کودکان خدمت رسانی می کنند نیز جزو ضرورتهای فعالیت انسان دوستانه و دینی فرد فرد ماست.
کمک به آموزش، کمک به تغذیه، و کمک به تامین امنیت این کودکان در قالب خانواده نیز می تواند از جمله اقدام های خوب اجتماعی باشد.
.. واما اگر هیچ امکانی نداشتیم !...هنگام مواجه با کودک کار و خیابان می توانیم – حتما می توانیم- مهربان و مهربان تر باشیم. تلاش کنیم به انسانیت لبخند بزنیم.
سه شنبه 26م اردیبهشت 1396

مرتبط با این خبر

  • ترانه باران : آداب و رسوم «نذر در کردستان»

  • آداب و رسوم غیرعادی مردم چین

  • گفتگو با یکی از باسابقه ترین مدیران نشر در «سکوت کتاب»

  • «تاریخ نگاری و تاریخ شناسی »

  • «ساعت من »

  • روز بزرگداشت علامه مجلسی در شنیدنی های تاریخ

  • بخش های از «حج» دکتر شریعتی را بشنوید

  • «دوشیزه‌ی مهتاب» به روایت چاپ اول

  • آب و باران در فرهنگ مردم خراسان جنوبی

  • وقتی آسمان گریست!