صدای جمهوری اسلامی ایران
display result search

کتاب سرود کریسمس اثر چارلز دیکنز است. سرود کریسمس داستان زندگی پیرمردی خسیس به نام اسکروج است که در شب کریسمس دچار تحول می‌شود. این داستان زیبا و آموزنده اگرچه برای نوجوانان نوشته‌شده اما برای مخاطبان در هر سنی مناسب و جذاب است.

درباره ی نویسنده : چارلز جان هوفام دیکنز برجسته‌ترین رمان‌نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و یک فعال اجتماعی توانمند بود. به عقیدهٔ جیمز جویس، نویسندهٔ بزرگ معاصر، از شکسپیر به این سو، دیکنز تأثیرگذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بوده‌است.
از او برای داستان‌سرایی و نثر توانمندش و خلق شخصیت‌های به یادماندنی، بسیار تحسین به عمل آمده‌است. دیکنز در طول زندگی خویش، محبوبیت جهانی بسیاری کسب کرده‌است. از آثارش می‌توان دیوید کاپرفیلد، آرزوهای بزرگ، الیور تویست و داستان دو شهر را نام برد.
کتاب سرود کریسمس اثر چارلز دیکنز است. سرود کریسمس داستان زندگی پیرمردی خسیس به نام اسکروج است که در شب کریسمس دچار تحول می‌شود. این داستان زیبا و آموزنده اگرچه برای نوجوانان نوشته‌شده اما برای مخاطبان در هر سنی مناسب و جذاب است.
اسکروج پیر و خسیس به تنها چیزی که فکر می‌کند پول است. او در شب کریسمس به منزل خواهرزاده‌اش دعوت می‌شود ولی قصد رفتن به آنجا را ندارد. او در خانه تنها مانده و همان شب روح دوستش به سراغ او می‌آید و به او خبر می‌دهد که امشب سه روح به سراغ تو خواهند آمد. اسکروج وحشت‌زده منتظر آن‌ها می‌ماند. هرکدام از روح‌ها تنها به سراغ او می‌آیند و یکی از آن‌ها او را با خود به گذشته می‌برد به زمان‌هایی که اسکروج تفاوت زیادی با الآن داشت و فردی شاد و اجتماعی بود. دومی او را به مکان‌های دیگری در زمان حال می‌برد جاهایی که همه در حال شادمانی برای شب کریسمس هستند. سومی او را به آینده می‌برد و زمانی را به او نشان می‌دهد که مرده است. بنابراین هرکدام از آن‌ها درسی به او می‌دهند و می‌روند. همان شب اسکروج متحول می‌شود و ادامه داستان به شکل دیگری پیش می‌رود.
بخش هایی از این کتاب را در زیر بخوانید :

وای! اما اسکروج خیلی خسیس بود. گناهکار پیری که خیلی حریص و طمع‌کار بود؛ مثل سنگ چخماق که هیچ فلزی با برخورد با آن جرقه‌ای تولید نمی‌کند، سخت و برنده بود. آدمی مرموز، تودار و منزوی بود. از سرمای درونش صورت پیرش یخ‌زده، بینی نوک‌تیزش بی‌حس، گونه‌هایش پرچین و چروک، راه رفتنش دشوار، چشمانش سرخ قلب‌های باریکش کبود شده بود. موقع صحبت هم با صدایی خشن و حالتی زیرکانه حرف می‌زد. انگار شبنمی سرد روی سر، ابروها و چانه لاغرش را پوشانده بود. همیشه و همه‌جا این سرما را به همراه داشت؛ حتی چله تابستان هم دفترش سرد بود و کریسمس هم یک درجه گرم‌تر نمی‌شد.
گرما و سرمای بیرون تاثیر چندانی روی اسکروج نداشت. نه گرمی هوا به او گرما می‌بخشید و نه هوای سرد به سرمای او می‌افزود. بادی با شدتی بیش از او نمی‌وزید و برف و بارانی مصمم‌تر از او نمی‌بارید. هوای نامساعد و طوفانی هم نمی‌توانست او را از پا درآورد. شدیدترین برف و باران و تگرگ هم فقط به این دلیل می‌توانستند به برتری خود به او ببالند که سخاوتمندانه می‌باریدند اما، اسکروج هرگز سخاوتی از خود نشان نمی‌داد. هیچ‌کس در خیابان سر راهش قرار نمی‌گرفت تا به او بگوید: «اسکروج عزیز، حالت چطوره؟ کی میای به من سر بزنی؟»
هیچ گدایی برای گرفتن سکه‌ای به او التماس نمی‌کرد. هیچ بچه‌ای از او نمی‌پرسید ساعت چند است و هیچ زن و مردی در طول دوران زندگی‌اش آدرس جایی را از او نپرسیدند. حتی ظاهرا سگ‌های آدم‌های نابینا هم او را می‌شناختند؛وقتی می‌دیدند به‌طرف آن‌ها می‌آید، بازور صاحبانشان را به سمت در ورودی یا حیاط خانه‌ای می‌کشاندند و سپس دمشان را طوری تکان می‌دادند که انگار می‌گفتند: «صاحب نابینای من چشم نداشتن بهتر از داشتن چشم شومه.» اما اسکروج به این مسائل اهمیتی نمی‌داد چون او هم دقیقا همین را می‌خواست. هنگامی‌که از میان مردم می‌گذشت، به همه می‌گفت به او نزدیک نشوند و این کارش باعث شده بود آدم احمقی به نظر برسد. روزی روزگاری در یکی از بهترین روزهای سال؛ یعنی شب کریسمس، اسکروج پیر در دفترش مشغول به کار نشسته بود.
هوا بسیار سرد و مه‌آلود بود. صدای مردمی که در خیابان به‌سرعت در رفت‌وآمد بودند، به گوشش می‌رسید؛ آن‌ها برای گرم کردن خود دست‌هایشان را به هم می‌مالیدند و پاهایشان را روی سنگ‌های پیاده‌رو می‌کوبیدند. باوجوداینکه ساعت هنوز سه بعدازظهر بود، هوا تقریبا تاریک شده بود. درواقع تمام‌روز هوا روشن نبود و نور شمع، مثل لکه‌های سرخ‌رنگی که هنگام غروب در آسمان دیده می‌شود از پشت پنجره‌های شرکت‌های نزدیک دفتر اسکروج به چشم می‌خورد. مه از بین درز در و سوراخ قفل به داخل دفتر نفوذ می‌کرد. چنان غلیظ بود که باوجود کم‌عرض بودن خیابان، خانه‌های آن‌سو به‌خوبی دیده نمی‌شد و شبیه شبح به نظر می‌رسید. هر آدمی با دیدن آن ابر گرفته‌ای که به سمت پایین می‌آمد و همه‌چیز را می‌پوشاند، تصور می‌کرد طبیعتی باقی نمی‌ماند و ابری وسیع در حال شکل گرفتن است.
اسکروج در اتاقش را باز گذاشته بود تا بتواند منشی‌اش را ببیند. منشی در اتاق کوچک دلگیر آن‌سوی راهرو - که بیشتر به سلول زندان شباهت داشت - مشغول نوشتن نامه‌ها بود. آتش کمی در شومینه اتاق اسکروج روشن بود؛ اما آتش شومینه اتاق منشی‌اش آن‌قدر کمتر بود که بیشتر شبیه یک تکه زغال به نظر می‌رسید و نمی‌توانست زغال بیشتری روی آن بریزد چون اسکروج جعبه زغال را در اتاق خودش گذاشته بود. مطمئنا وقتی دیده بود منشی با بیلچه وارد اتاق می‌شود، تصمیم گرفته بود این کار را انجام دهد.

مرتبط با این خبر

  • گرافیتی ، هنری که از گالری ها و کلیساها بیرون آمد

  • مدیر رادیو فرهنگ تبیین کرد؛ سطحی‌نگری و شتاب‌زدگی جوانان؛ چالش تعمیق هنر در جامعه

  • نگاهی به تک گویی در داستان کوتاه با «من می نویسم» در رادیو فرهنگ

  • رویای کاغذی داستان کیمیاخاتون را می‌خواند

  • مجموعه دار مردم شناسی اصناف قدیم ایران

  • نگاهی به زندگی و آثار و اندیشه های فارابی (بخش اول)

  • دلبند

  • معرفی کتاب « سرگیجه» در«چاپ اول» رایو فرهنگ

  • دکتر پروین گنابادی: سیاست نامه در سیاست هم سنگ شاهنامه در ادبیات است

  • بررسی آثار محمد بهارلو از نوازندگان قدیمی ویلن