صدای جمهوری اسلامی ایران
display result search

سخن ما تا نبرد پایانی فریدون و ضحاک ادامه یافته بود و گفتیم که فریدون از اردوند روز گذشت تا به کاخ ظلم و ستم ضحاک یورش ببرد و ریشۀ درخت ظلمش را قطع کند. چون فریدون به کاخ رسید از شهرنواز و ارنواز شنید که ضحاک به هند گریخته تا ....

نویسنده : ارسطو جنیدی

دختران و پسران خاک میهن درود و آفرین بر شما فرزندان دلِ گیتی که ایران زمین است.
سخن ما تا نبرد پایانی فریدون و ضحاک ادامه یافته بود و گفتیم که فریدون از اردوند روز گذشت تا به کاخ ظلم و ستم ضحاک یورش ببرد و ریشۀ درخت ظلمش را قطع کند. چون فریدون به کاخ رسید از شهرنواز و ارنواز شنید که ضحاک به هند گریخته تا با ریختن خون مردم بیگناه و شستشوی خویش در آن خون، بلای فریدون را با طلسمی از سر خود دور کند.
در اینجا لازم به ذکر است که باور به قربانی کردن و فدیه، در تمامی اقوام و ملل و همۀ ادیان و مذاهب رواج داشته. قربانی کردن حیوان یک عمل ستوده و برکت آفرین محسوب می شود؛ چنانکه ما مسلمانان نیز امروزه بر اساس فرمان قرآن کریم قربانی کردن گاو و گوسپند و شتر را مستحب و نیکو می دانیم. این قربانی کردن برای سیرکردن گرسنگان و کمک به درماندگان است و دریافت ثواب اخروی و دنیوی. اما در ادوار بسیار بسیار کهن گاه انسانها نیز قربانی می شدند. این عمل، یعنی قربانی کردن انسان، در نزد انسانهای پاک سرشت و بزرگوار بسیار ناپسند و جانگداز تلقی می شد اما ستمگران آن را وسیله ای برای طلسم گشایی از کار خویش می دانستند.
ضحاک نیز با چنین باوری به هند رفته است. فریدون در کاخ ضحاک بر تخت می نشیند و دستور آزادی زندانیان و ستمدیدگان را می دهد و مجلس بزم می آراید. در بازگشت ضحاک، کُندرو وزیر پلیدش به نزد وی رفته، به او می گوید: جوانی به بارگاه تو آمده و خواهران جمشید را از بند طلسم تو راهنیده و بر تخت نشسته. ضحاک می گوید: شاید مهمان باشد، مهمان را باید گرامی داشت:
بدو گفت ضحاک: «شاید بُدَن
که مهمان بوَد، شاد باید بُدَن»
اما کندرو گرچه فردی پلید سرشت است، اما هوشیار و باهوش نیز هست. کندرو پاسخ می دهد که مهمان با گرز نمی آید و بر تخت تو نمی نشیند و فرامین تو را باطل اعلام نمی کند:
چنین داد پاسخ وُرا پیشکار
که: « مهمان ابا گرزۀ گاوسار،
به مهمانت آید، تو زو کن حذر
گذشت او ز مهمان، نگهدار سر
اوکسی است که بر تخت پادشاهی تو نشسته است و نام تو را از حکومت و تاخ و تخت و کمربند پادشاهی پاک کرده. او کسی است که اندیشه اش درست بر خلاف توست:
به مردی نشیند در آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
به آیین خویش آورد ناسپاس
چنین گر تومهمان شناسی، شناس
پیش تر برای فرزندان فردوسی بزرگ گفته ایم که از ویژگیهای بسیار برجسته و ممتاز و زیبای شاهنامه، آنست که شخصیتهای شاهنامه، هرگز تخت، یک دست، و بی روح و مصنوعی جلوه نمی کنند. بخش بزرگی از شخصیتهای شاهنامه خاکستری هستند. درست است که شاهنامه داستان نبرد سپیدی محض با سیاهی محض است، اما بازیگران و سربازان این پهنۀ بزرگ، گاه از دل سیاهی رگه هایی از نور و سپیدی را در خود متجلی می سازند و به عکس، گاهی سربازان جبهۀ سپیدی، سیاهی هایی را به نمایش می گذارند.گرچه نباید از یاد برد که این درهم آمیختگی در شخصیتهای بزرگ و نیکوی شاهنامه و یا شخصیتهای یکسره پلید آن که برجسته تر از بقیه هستند، کمتر بروز و ظهور پیدا می کند. در مورد شخصیتهای بسیار ممتاز شاهنامه در نیکویی، شاعر هنرمند ما که در حقیقت راوی صادق داستانهای نیاکان است، از عناصر دیگری برای عمق بخشیدن به شخصیتها بهره می برد و آنها را هرچه ممکن است، انسانی تر و باورپذیرتر و مانوس تر به نمایش در می آورد.
مثلاً برترین شخصیت شاهنامه که بدون تردید رستم دستان است، شخصیتی است یکسره سپید مطلق. تنها در داستان سهراب است که ما رگه هایی از نیرنگ در وی می بینیم اما عظمت هنر فردوسی در آنست که به درون دل رستم می لغزد و ما از دریچه چشم این جهان پهلوان به عرصه نگاه می کنیم: «اگر من کشته شوم، تمام ایران زمین به دست این دشمن جسور وخونریز ویران می شود و مردمان از دم تیغ خواهند گذشت و میهن برباد خواهد رفت.» بدیهی است که از این دیدگاه، که اتفاقاً کاملاً هم درست و منطقی است، رستم حق دارد که از مردمان سرزمینش و خاک کشورش دفاع کند. پس عمل او در کشتن فرزند به عنوان پدر اگرچه دلخراش جلوه می کند اما به عنوان برترین نگهبان ایران زمین، عملی است کاملاً درست و به جا. ضمناً فراموش نکنیم که رستم، نمی داند که سهراب پسر اوست. غرض آنکه شاهنامه عظمتی وصف ناشدنی دارد زیرا رستم را با تمام دلشوره ها، دغدغه ها و آرزوها و حتی ترسهایش به تصور می کشد. رستم شاهنامه، حسین کرد شبستری نیست که در هر واقعه ای، به نحوی مضحک نجات پیدا کند و تشویشها و لغزشهای او نمایان نگردد.
باری، ضحاک چون از کندرو چنین می شنود، خشمگین و سراسیمه به کاخ می رود:
برآشفت ضحاک برسان کَرگ
شنید این سخن، آرزو کرد مرگ
ضحاک در حال رفتن بر کندرو نیز نهیب می زند که زین پس تو وزیر من نخواهی بود، زیرا در غیبت من تاج و تخت را به دشمن من واگذار کرده ای:
بدو گفت هرگز تو در خان من
ازین پس نباشی نگهبان من
و کند رو نیزبا درایت خاص خود، و با زبانی تمسخر آمیز، عاقبت ضحاک را پیش بینی می کند:
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
کزین پس نیابی تو از بخت، بهر
به من چون دهی کدخدایی شهر؟
ضحاک بینهایت خشمگین می شود و سپاهیانش را گِرد می آورد:
بیامد دمان با سپاهی گران
همه نرّه دیوان و جنگ آوران
ز بی راه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر
سپاهیان فریدون نیز چون از حملۀ ضحاک آگاه شدند، خود را آماده مبارزه ساختند:
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بی ره شدند
چون به نزدیک سپاه ضحاک رسیدند از اسبها پیاده شده و در آن مکان تنگ که جنگیدن در آن دشوار بود، مبارزه را آغاز کردند:
ز اسبان جنگی فرو ریختند
در آن جای تنگی برآویختند
ضحاک بر در کاخ، انبوهی از مردمان را دید که یک صدا فریاد می زدند: ما ضحاک را نمی خواهیم:
به هر بام و در مردم شهر بود
کسی کش ز جنگ آوری بهر بود
همه در هوای فریدون بدند
که از جور ضحاک، پر خون بدند
مردم چون ضحاک را می بینند، از بالای بامها بر سرش کلوخ و سنگ می کوبند و از زمین تیر و نیزه:
ز دیوارها خشت و از بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
به شهر اندرون هرکه برنا بدند
چو پیران که در جنگ دانا بدند
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
این خروش مردمی برای به زیر کشیدن ضحاک، باز هم تاییدی است بر نکته ای که در گفتارهای پیشین اشاره کردیم که: حماسه ملی ما تنها ذکری از بزرگان کشوری و نجبا و اشراف نیست، برعکس دیگر حماسه های جهان. بلکه متن مردم نیز در این حماسه نستوه، وجهی بسیار درخشان ومهم و تعیین کننده دارند...
ضحاک درع (=زره) آهنین پوشید و وارد کاخ شد و چون فریدون را بر تخت دید خشمگین بر وی تاخت و هردو باهم درگیر شدند. فریدون در یک لحظه، گرز گاوسر خود را بر فرق ضحاک کوبید و کلاه خود ضحاک خورد شد و وی بر زمین افتاد. فریدون خواست تا ضربتی دیگر بدو بزند و او را بکشد که:
بیامد سروش خجسته دمان
مزن گفت کو را نیامد زمان
سروش گفت: خداوند از تو راضیست ای فریدون که مردمان را از شر اهریمن رهانیدی. اکنون ضحاک را مکش که زمان مرگش فرانرسیده و باید تقاص ظلمها و ستمهایی را که در حق مردم روا داشته در همین جهان نیز ببیند. او را به کوه دماوند ببر و در آنجا به بند بکش تا روز رستاخیز:
ببردند ضحاک را بسته، خوار
ز پشت هیونی بر افکنده، زار
بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
به کوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
بیاورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندران
فرو بست دستش بدان گونه باز
بدان تا بماند به سختی، دراز
و بدین گونه اهریمن بدکنش بعد از هزارسال ظلم و ستم و خونریزی و ویرانی، به دست فریدون و همراهی مردم و لطف یزدان پاک، سرنگون شد.
در مایان هر داستانی، فردوسی بزرگ، پندهایی بس شیرین و جاودانی به خواننده خود هدیه می دهد و از انجایی که در طول داستان هرگز حتی در جزئی ترین نکات تغییری ایجاد نمی کند، طبیعتاً مجالی هم برای پند و اندرز ندارد اما ابتدا و انتهای داستان این مجال به دست می آید و شاعر دانای ما از این فرصت در نمی گذرد.
او در این اشعار از دل داستان بیرون می آید و شخصاً با خواننده خود وارد کفتگویی پدرانه می شود.
پندهای انتهایی این داستان بینهایت درس آموز، شگفت انگیز و تکان دهنده، از مشهورترین ابیات شاهنامه هستند:

بیا تا جهان را به بد نسپریم

به کوشش، همه دست نیکی بریم


نماند همی نیک و بد پایدار

همان به که نیکی بود یادگار


نه گنج و نه دیهیم و کاخ بلند

نخواهد بودن مر ترا سودمند


سخن ماند از تو همی یادگار

سخن را چنین خوارمایه مدار
حکیم ارجمندمان با نگاهی بی نظیر، تذکر می دهد که مبادا این داستان را زایده توهم بدانی و بپنداری که فریدون شخصی از جنس فرشتگان بوده است... هرگز... او نیز مانند من و تو انسانی فانی بود و بنده خداوند. اما با مهر بانی و گذشت و دادگری به چنان درجه ای رسید که الگوی تمام دادخواهان و پادشاهان نیکوی عالم گشت. تو هم داد و دهش کن تا فریدون تو باشی:

فریدون فرخ فرشته نبود

زمشت و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

تو داد و دهش کن، فریدون تویی

و فردوسی بزرگوار و حکیم یگانه ی دوست داشتنی و دانای تاریخ ایران زمین خود به راستی از صدها فریدون والاتر و برتر و بزرگتر است؛ که اگر فریدون چندگاهی پادشاه جهان بود، فردوسی حکیم هزار و صد سال است پادشاه دل تمام ایرانیان و تمام انسانهای ارجمند است و پادشاه بی مثل و مانند زبان بی همتای پارسی است. او خورشیدی است که طلوع داشته اما هرگز غروب نخواهد کرد.
او آفتابی است که تمام گویندگان بی شمارزبان شیرین پارسی در طول تاریخ، مدیون خورشید نبوغ اندیشه و احساس و نیز ایران دوستی این مرد حکیم و این گرامی ترین ایرانی سراسر تاریخ هستند.

و درود بر فرزندان فردوسی بزرگ... تا مجالی دیگر...

مرتبط با این خبر

  • حضور نیکولا فیلیبر در دوازدهمین جشنواره سیننما حقیقت

  • « بلندی های بادگیر»

  • گفتگو با حامد محضر نیا خواننده جوان انقلاب

  • رئیس خانه کتاب در استودیو "چهل برگ"

  • شنیدنی های تاریخ: زندگی میرزا عبدالغفارخان نجم الدوله

  • روند فعالیت های خانه کتاب بعد از انقلاب

  • چگونه برخوردهای شدید عصبی تبدیل به بحران می شوند؟

  • دوازدهمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان سینما

  • « شبهای روشن »

  • سفرنامه هنری پاتینجر