صدای جمهوری اسلامی ایران
display result search

آقا دزده آمد تو خانه ، دید یه نفر نشسته . سلام کرد ، هیچ جواب نمیده ، همین جور نگاه می کنه . چادر شبو ورداشت پهن کرد ، هر چه رخت و روخت و اسباب بود ، ریخت تو چادر شب پیچید ، گرفت به کولش از در بره بیرون ، دید این یارو هیچی نمیگه...

یه زن و شوهر بودند ، تو اتاق نشسته بودند . زنیکه هر چی حرف می زد ، دید مرتیکه حرف نمیزنه ، زنیکه گفت : « چرا حرف نمیزنی ؟» مرتیکه گفت : « تو چه قدر حرف می زنی !» زنیکه لجش گرفت ، گفت :« خب حالا هر کدوممون حرف زدیم ، گوساله رو باید ببریم آب بدیم .» مرتیکه گفت : « خیلی خوب .» زنیکه نشست ، دید حالا دیگه نمی تونه حرف بزنه ، مرتیکه حرف نمیزنه ، حوصلش سر رفت ، پاشد رفت خانه همساده .
آقا دزده آمد تو خانه ، دید یه نفر نشسته . سلام کرد ، هیچ جواب نمیده ، همین جور نگاه می کنه . چادر شبو ورداشت پهن کرد ، هر چه رخت و روخت و اسباب بود ، ریخت تو چادر شب پیچید ، گرفت به کولش از در بره بیرون ، دید این یارو هیچی نمیگه ، بقچشو ورداشت گذاشت زمین ، تیغ دلاکی رو ورداشت ، ریش و سبیل یارو و ورداش تراشید . اسباب توالتو درآورد و یه دست بزکش کرد ،کوله بارشو ورداشت از در رفت بیرون . زنیکه وقتی وارد شد ، دید هیچی تو اطاق نیست ، مرتیکه هم بزک کردس ، نه ریش داره نه سبیل ،گفت : « خاک بر سرت کنند ، کی تو رو همچی کرده ؟ اسباب زندگی کو ؟ مرتیکه بنا کرد دست زدن ، گفت : « آی گوساله رو باید آب بدی .» گفت : « خوب ، من گوساله رو آب میدم ، بگو ببینم کی تو رو همچی کرده ؟ »مرد همه ی ماجرا رو تعریف کرد گفت : « خوب مرتیکه احمق ، چرا گذاشتی تو رو همچی کنه ، چرا گذاشتی اسباب و اثیه رو ببره ؟» گفت : « ده ، اونوقت گوساله میفتاد گردن من ، باید آب بدم . »

مرتبط با این خبر

  • آموزش زبان فارسی به غیر ایرانی ها در جهان ترجمه

  • فرهنگ مردم سیستان و بلوچستان در هفت کوچه

  • مکتب فیثاغورس

  • برگزاری پانزدهمین جشن تصویرسال و جشنواره فیلم تصویر

  • «می خواهم قلقش دستم بیاید »

  • گفتگو با غزل تاجبخش در نام آوران ایران زمین

  • نقد و بررسی موزیکال تئاتر «پیانیستولوژی»

  • فاطمه ، یگانه بانوی آفرینش و حامی امامت

  • «تفسیر عتیق سورآبادی یا تفسیر التفاسیر»

  • « برادر کوچکتر»